بیا تمام غزلهای نا نوشته ام برای تو
بیا تمام لباسهای پاره عیدم برای تو
بیا هزار بار شکستم و ندیدی
چگونه خرد می شود مردی برای
نبودن تو
با هزار ابر تیره و تار درون
فنجان قهوه تو.
بیا چگونه بگذرانم بهار
را
به هزار بهانه برای
نبوئیدن تو.
بگذار هزار پنجره بسته شوند
و
تو هزار بار هم
مرا ندیده بگذاری میان آن
لحظه خیس بدون
دیدن تو.
بیا تمام شد هزار بار گفتن ان آیت آلکرسی بدون سلام و تشهد من
بیا مادرم دیگر نمی تواند بدوزد پلکهای خسته مرا
با نوای لالائی" آمد و رفت دخترک بدون دیدن تو"
دیوارهای زندان اتاق آبی من
اگر چه نقشی ز ِ مَرد و تاریخ و مادر و عشق ندارند
اما بازهم گرمند از هر بار ندیدن تو.
چراغهای اتاقم را که هر بار
دوبار
سه بار
خاموش میکنم
و
روشن دیگر نمیشوند
گم میشود
توی آینه ی
زیر لامپهای هزار
آرایش زنانه تو و موهای خرمائی تو.
باد می پیچید در میان شاخ و برگ هزار بار بید مجنون تن تو.
من هزار بار سجده میروم و یادم نمیرود که بگویم
هزار الله اکبر
به قامت چون سرو
و
روی چون گل مریم
و
شب بوی میان هاله تو.
