
برای لیدی اِم و تمام لحظه های نابی که با او تجربه می کنم:
آقای سین مداد را که برداشت حتی نمی دانست برای بانو شین که در اتاق بغل کار می کند چه باید بنویسد.فقط می دانست که دلش می خواهد همین الان چیزی بنویسد و شاید جایی قایمش کند و بعدها اگر توانست او را به رستورانی که تازه کشفش کرده٬ با اسپاگتی های منحصر به فردش و قهوه گس مزه ای که بعد از شام می دهد٬دعوت کند حالا باز هم شاید موقع جدا شدن وقتی دارد برای شب بخیر گفتن صورتشان را نزدیک به هم می کنند تا آقای سین صورت گندمگون بانو شین را ببوسد و بالای سرشان توی خیابانی که برای نور دادن به ساختمای که دوست دارند یک آرک بزرگ روشن کرده اند و از این چراغهایی آویزان است که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام و بانو شین روی اولین پله ی پله های ورودی ساختمانش ایستاده تا کمی هم قد آقای سین بشود٬ آنوقت شاید دست کرد در جیب پالتویش٬ که یقه هایش را داده بوده بالا برای اینکه سرما سُر نخورد توی تنش و همین چند لحظه پیش دست راست یخ کرده بانو شین در جیب چپش* بوده٬ و همان نامه ای را که دلش می خواسته بنویسد بدهد دست بانو شین و بوسه اش را تند بر گونه بانو شین بزند و زود دور شود از آنجا و بداند که بانو شین بعد از اینکه کمی آقای سین را زیر نورهای همان چراغهایی که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام٬ دنبال می کند و همین که بر می گردد تا در را باز کند و برود داخل٬ پیرزن همسایه که چند سالی است شوهر نوازنده ویولونش که از آن پیرمردهای نازنین با دستهای سفید بود را از دست داده و حالا هم سگش که اسمش فندق است و عاشق دنبال توپ دویدن و اینور و آنور رفتن است٬را دارد برای پیاده روی می برد بیرون ببیند و پیرزن به خاطر تنهایی اش شروع کند به درد دل کردن برای بانو شین که همیشه با مهربانی و همان لبخند خوشرنگ و خوشمزه اش خوب به حرفهایش گوش می دهد و نامه را تا کند و با احتیاط در جیب کوچک کیف دستی خوشگلش٬ که همین چند روز پیش از همان مغازه ای که من هر وقت که چند دقیقه ای زود می رسم سر کار از پشت کرکره های پایین کشیده اش لباس و کیف وکفش هایش را نگاه میکنم خریده٬ رد می کند و بعد از خداحافظی از پیرزن سوار از این آسانسورهایی می شود که نرده دارند و می شوذ بیرون و راه پله ها را از آن دید و بعد دسته کلیدش را در می آورد و در خانه نقلی اش را باز می کند و کفش هایش را در می آورد و پرت میکند یک گوشه و شالی که دور گردنش پیچیده بوده را باز میکند و روی هوا پر میدهد و بعد پرتش میکند روی کاناپه و شلوار جین آبی اش را که من عاشق دکمه هایش شده بودم را در می آورد و سرخوش همانط.ر که از پاهایش در آورده روی زمین ول می کند و بعد قهوه ای درست می کند و با از این شکلاتهای کیندر می خورد و بعد هم زیر نور ملایم چراغ خوابش کتاب مرد بدون وطن کورت ونه گاتش را فقط ورق میزند به هوای خواندن و بعد لباسش را در می آورد و می خوابد و شاید یادش برود که آقای سین با چه شوقی آن روز برایش چند خطی نوشته که بهش بگوید "بانو شین امروز دلم می خواست سفت بغلتان کنم...".دومین نقطه را که گذاشت یادش آمد بانو شین هفته پیش با آقای صادِ عصاقورت داده و بدترکیب و زشت که همیشه بوی عرق می دهد نامزد کرده و حالا هم دارند در همان رستورانی که اسپاگتی های منحصر به فردی دارد و قهوه گس مزه ای بعد از شامش می دهد٬ استیک با لوبیا می خورند و آقای صاد از اینکه در رستورانی با آن چراغهای خوشگل و کم نورش نهار بخورد بدش می آید و الان هم احساس آرامش نمی کند و فکر می کند همه دارند بانو شین را نگاه می کنند٬ زود می زنند بیرون و البته حق هم دارد چون همه دارند بانو شین را نگاه می کنند و همه هم می دانند که آقای صاد فقط در همین یک مورد سلیقه اش عالی کار کرده اگر نه که چقدر بد سلیقه است این آقای صاد...
*جیب چپم را یادت هست لیدی؟!چقدر در تاریکی سینما خندیدیدم دو تایی به چیزی که هیچ کس حتی متوجه اش هم نشد!!!!