این نوشته می تواند یکی از برگهای دفتر چه خاطراتم باشد.
احتمالا معجزه بیست و هفت است و بیشتر از آن تاثیر بودن دخترک.این چند وقته به غیر از مادرم که خب حالا از همه بهتر احوالاتم را می فهمد و همراهم شده ٬چند نفر دیگر هم در همین یکی دو روزه بهم گفته اند چقدر آرام شده ام.برایشان کمی تعجب داشت.امید بالا پپایین بپر شده است کسی که روزهایش را یا پشت لپ تاپش فیلم می بیند و موزیک گوش میدهد یا کتابی جلویش باز است و درس خواندن را بی تمرکز تجربه می کند.مادرم که چند وقت پیش برایم دلش سوخت.می گفت مظلوم شده ای.میگفت کم حرف شدی و حالا سرت رفته توی کار خودت.راستش از اول هم تقریبا همین طور بودم.اما بی تفاوت نبودم.نه نسبت به خودم و نه دیگران. که حالا شاید بتوانم بگویم که دیگران برایم مهم تر بودند.اما حرفهایشان خیلی نه.مثلا دوستانی که فقط ماسک رفاقت می گذاشتند اگر توهینی هم بهم می کردند با حرفهای صد من یه غازشان٬ برایم شاید کمی مهم بود اما حالا همانها اگر به طور جدی هم ناراحتم کنند خیلی جایی به غیر از چند دقیقه در ذهنم برایشان در هارد مغزم اشغال نمی کنم.این روزها دیگر به خاطر نگاه پرسشگر و چندش آور مردم ناراحت نمی شوم.دستهای دخترک را که توی دستم حس می کنم و بازویم را میان دستهایش می گیرد حالا دیگر مهم نیستند نگاه هیز آدمهایی که سعی می کنند قدمهای یکی شده امان را تعقیب کنند تا شاید ردپایمان را بیند روی سنگفرشهای خیابان .توی برنامه کاری دیشبم به کسی که متعجبانه نگاهم می کرد نیم نگاهی انداختم و لبخندی تحویلش دادم.کاری که اگر دوسال پیش بود٬ مطمئنن نگاهم میترساندش.همان نگاه رعب آوری که گاهی خودم هم می ترسیدم ازش شبهایی که از دست خودم عصبانی بودم.اما حالا نگاهها رفته اند و جایشان را سکون و آرامش و سکوت گرفته است.تغییراتی را که این روزها در زندگی ام و در بند بند وجودم حس می کنم به خاطر همان موجود نازنینی است که حالا بدون او روزهایم سایه دار است و شبهایم هم رنگ رویا* نمی گیرند.تغییرات را دوست دارم.دارم آرام آرام پایم را از جوانی بیرون می گذارم.البته فقط نگرشم به دنیا عوض شده.اگرنه هنوز هم جان میدهم برای گرفتن دستهایش و چرخیدنهای بی محابا و تند تند دایره وار با موسیقی تایگر لیلیز.هنوز هم دیوانه ام به اندازه کافی.این یعنی اینکه هنوز از نظر عقلی سالمم.گریه می کنم زیاد.به موزیکی که گوش میدهم٬به ویدئویو هایی** که در یو تیوب می بینم٬به غصه های خودم.اما نگاهم فرق کرده.پشت چشمهایم را عوض کرده ام.سوراخهای تنگ این دنیای لعنتی عوضی که هیچ وقت نفهمیدمش برایم گشاد شده و دارم نفس می کشم.دارم حس می کنم بودن با او را.حالا این روزها در این صبحهای بهاری آفتابْ مایل٬ پرده آبی اتاقم را کنار می زنم و نگاهم را خیره می کنم به ابرهای خوشگل گاهی اوقات سفید و تپل آسمان و بو می کشم لحظه های با او بودن را زمانیکه نیست کنارم.دیروز تمام تعلقاتم را از محل کار قبلیم کندم.تمامش را.از بیخ و بن.فقط ماند برایم چند تا دوست که رفاقتشان بهم ثابت شده از آن خراب شده.چقدر محیط چندش آوری بود.حالا با اتفاقی که افتاده فقط خوشحالم که هر چه برایم پیش می آید بیشتر خوشحالم می کند از کاری که کردم.
یا دارم بزرگ می شوم یا پیر.چند سال پیش با فهمیدن اتفاقاتی٬ بزرگ شده ام.پس حالا احتمالا دارم قد می کشم.نه.پیر نشده ام...
*راستش قبل از دخترک٬ خوابهایم آنقدر کم به خاطرم می ماند که بعضی وقتها فکر می کردم اصلا خواب نمی بینم.اما حالا تمام صبحایم پر شده از خاطرات شب قبل با او بودن.