تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه
اگر می رفت

و از امتداد دامنش خمی به جای نمی گذاشت

من هم حرفی نمی زدم،

من هم می رفتم...

از اینـجــــا

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19;ساعت 19:0 |

دانلود

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19;ساعت 18:56 |

الهام! باز رفتی غسالخانه؟ توی آن ورودی داری دست من را می‌کشی و با خودت می‌بری؟ قطعه‌ی کودکان بس نیست؟ .......
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15;ساعت 20:33 |

ســـــــــلام رفــــــــیق...
+ نوشته شده در جمعه 1388/06/06;ساعت 15:56 |

 

مردی در آمبولانس
آژیر، آژیر، آژیر......
ماشین، ماشین، ماشین......
مرگی در آمبولانس

 از بهار، تابستان، پاييز، زمستان... و بهار

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12;ساعت 9:52 |

The Fall

Official Website

مطمئنن یکی از بهترین فیلمهای تمام زندگی ام.آنچنان مرز بین واقعیت و رویا را بر می دارد که در انتها همراه با الکساندریای شیرین و دوست داشتنی نگران شخصیتهای داستان می شوید.به هیچ وجه از دستش ندهید.

پخش کننده فیلم دیوید فینچر و اسپایک جونز ان.کلی هم حکایت و داستان جالب پشت ساخته شدن فیلم هست.مثلا اینکه تارسم سینگ چند سالی را در تهران زندگی کرده و بزرگ شده.یعنی حدودا ۶-۷ سال از ۲-۳ سالگی به بعد.و یا اینکه فیلمبرداری فیلم ۴ سال و نیم و در ۲۴ کشور مختلف دنیاطول کشیده  و ۸۰ میلیون دلار هم برای سینگ که خودش تهیه کننده فیلم بوده و در حال حاضر شماره یک تبلیغ سازی دنیاست خرج برداشته که تمام ثروتش رو هم از راه تبلیغ سازی برای کمپانی های بزرگی مثل بی ام دبلیو و پپسی و نایکی و کوکاکولا به دست آورده و تمام لوکیشنهای فیلم هم واقعی هستند.توی وب سایت رسمی فیلم  گالری عکسی هست که نگاه کردن بهشان هم حسابی لذت بصری نصیبتان میکند چه برسد به دیدن خود فیلم.

با اینکه خیلی دلیل محکمی برای خوب بودن فیلم نیست اما راجـر ایبـرت هم به فیلم صد داده.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23;ساعت 12:49 |

این همه استعداد!!!!خارق العاده است.حسابی بعد از مدتها گریه کردم.حسابی.صبح زود جمعه.

ایــــــن را اصلا از دست ندهید.

ممنون آقای اُلد فشـــــــن.

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28;ساعت 10:5 |

 

 Don't let me die here // There must be something more

ممنون آقای معتمدی که به یادمان انداختی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16;ساعت 22:39 |

.Mystery Man: We've met before, haven't we
?Fred Madison: I don't think so. Where was it you think we met
? Mystery Man: At your house. Don't you remember
? Fred Madison: No. No, I don't. Are you sure
. Mystery Man: Of course. As a matter of fact, I'm there right now
? Fred Madison: What do you mean? You're where right now
. Mystery Man: At your house
. Fred Madison: That's fucking crazy, man
.Mystery Man: Call me. Dial your number. Go ahead


     

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/23;ساعت 10:49 |

...فایده‌ی این معلق‌بودن را به وقت خشک‌شدن ریشه‌ها و سقوط خواهی فهمید:...

                                                       از ایــــــنجا

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13;ساعت 22:49 |

آقای فینـــــچر عزیز میخواهم اعتراف کنم که آنقدر ها که باشگاه مشت زنی و هفت عاشق سینه چاک دارند من طرفدار پروپاقرصشان نیستم.نه اینکه دوست نداشته باشمشان٬نه. اما هیچ وقت حتی بین ۲۰ فیلم اولم هم از نظر "خود فیلم" نیستند.اما مفتخرم به عرضتان برسانم که بنجـــــامین بـاتـــن تان حالا بالاتر از خیلی فیلمهای قبلیم ایستاده.روایت و کارگردانی فیلم از هر نظر بی نقص است.فیلم تدوین باشکوهی دارد که برای یک کات زدن یک فریم آن هم فکر و انرژی گذاشته شده.

به عنوان یک فیلم بین شاید مختصر حرفه ای این نصیحت را از من بشنوید که شرایط دیدن فیلم بعضی اوقات از خود فیلم هم مهمتر است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14;ساعت 22:4 |

تیتر پست ام را  برای نوشتن از دوستی انتخاب کرده ام که امروز شاید مهم ترین روز این چند سال و یا حداقل این چهار سال اخیرش بوده.

کسی که مثل یک همراه برای من وقت گذاشته.کتابها و جزوه هایش را برای من آورده بدون حتی ذره ای چشم داشت که البته احتمالا فهمیده از من آبی گرم نمی شود.می دانید وقتی از کسی چیزی می خواهید باید بروید ازش بگیرید.چون و چرا ندارد.باید خودت بروی.اما این کسی که من ازش برایتان تعریف می کنم آنقدر خوب است که همان روزها که مشغول تصویربرداری فیلمم بودم به خاطر اینکه میدانست سرم بیشتر از حد معمول شلوغ است کتابها را برایم آورد و من هم به خاطر مشغله٬ حتی خودم هم نرفتم. دوستم رفت و بعدها تا همین امروز شرمنده اش هستم که چه کنم این همه محبت را.بعد از هر امتحان اولین نفر بعد از دخترک اس ام اس اوست که جواب میدهم.نگران من هم باید باشد برای امتحان.تازه کتابهایش را که می خوانم حسابی ذوق می کنم.که هنوز هم آدمهایی در این دنیا هستند که ذره ای برایشان دیگران مهم اند. بهتر بگویم اینکه خوب باشند.کتابهایش بیشتر شبیه دفترچه عقایدش است.می توانید به تمام روحیات جادوئی اش پی ببرید.اینکه عاشق لباس کابوئی است.اینکه تقریبا دارد هلاک می شود برای بچه دار شدن. ورجه وورجه کردن جزء جدائی ناپذیر زندگی اش است.اینکه همیشه می خندد و همه را خندان می خواهد. مثل خود من عاشق فیلم و سینماست.شاید همین باعث شد بهم نزدیک تر شویم و از یک همکلاسی ساده فراتر بریم.بعد ها فهمیدم مثل خود من ذوق می کند از دیدن فیلمهای خوبی که حتی دوساعتی به جادو مبتلایمان کند.ببینید هر چه بگویم تمام نمی شود.فکر کنید این چند خط زیر ٬سکانس پایانی یکی از همان فیلمهایی است که آدم خوبهایش شبیه توی قصه ها هستند.

به قول نمیدانم کی٬ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

در یکی از صفحات کتابش می خواندم:

فلان اسمو دوست دارم.

ولی هر اسمی قشنگی خودشو داره. مثل هر قیافه ای که برای خودش خوشگله. من همه رو دوست دارم.

ممنون دوست من.

پ ن اختصاصی: نمی دونستم دوست داری اسمت رو بگم یا نه.ولی اینها رو اینجا نوشتم تا بدونی مهمتر از اونی هستی که بتونم با یه اس ام اس خشک و خالی و اینا ازت تشکر کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08;ساعت 0:41 |

                                                                          Boy A++

و تو محکوم به بودن آن چیزی هستی که بوده ای.تا ابــــد.

و چه کسی تصمیم می گیرد که آیا شانس دومی هم در کار باشد یا نه؟!

پ ن: اگر روزی موقعیت دیدن فیـــــلم دست داد٬ به اعجاز کادرها و قاب بندیهای فیــــلمبردار فیلم دقت کنید.آنقدر با فیلم و حال و هوایش همخوانی دارد که احساس خفگی بعد از نیمه های فیلم امانتان را می برد.ومطمئن باشید اینها همگی عمدی است.حیف این پلیر همراهی نمی کند تا چند نمونه ای هم برایتان بگذارم.

پ ن۲:بهترین کار٬ شب قبل از امتحانی که هیچ نخوانده اید دیدن فیلمی است که به زندگی امیدوارتان کند.حداقل شبتان را حرام نکرده اید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06;ساعت 23:33 |

---
روزی که خرید مادر
کیف مدرسه
قرمز
چمدانی
کلاس اول
با کلید
روزی که سخت حل می شد اصل هندسه
دبیر «همدانی»
صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
تا باد چنین باد
داد و بیداد،
که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه سخنان نو آموخته
روز تعریف پر هیجان فیلم هی جو
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که دریّد پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود
کانال یک به جنگ می رفت
از کانال دو واتو واتو آمد
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واژه بست بر تو پای نشئگی
روزی که آتش به چه کار آید
تریاک را به باز دمت پز
روزی که منقل به چه کار آید
وافور را به سینه ات بنشان
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش، روزی که زیر بغل، پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کرک بود
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاره فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها
غروب
روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد
تنها حلال باری٬ افیون و گرد بود
روزی که وُله تنها عکس گم گشتگان بود
ایران نبود مهد تشنگان بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود
دشت نبود، خیابان٬ پادگان بود
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که چمران بر پارک وی آرام خُسبید
روزی که فوضیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک طرفه شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود
سبز بود
سِوِن آپ بود
آوَخ چه کرد با ما این جان روزگار
آوَخ چه داد به ما هدیه آموزگار
طراحی کِته کُله ویتس
قدسی قاضی نور
روح جهان کارگری
پله عبور
خشم شدید برف روب فقیر
انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش
یخ شکسته با اشاره انگشت
آب روان
سیل دمان
عقده به تیراژ پنج هزار تا
از آسمان میکروفون می بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً
روزی که گوش مفت ترین جنس بود
قصه کلیشه پولدار ناجنس بود
دختر به نام نل
در های و هوی شهر
در جستجوی عدنِ ابد،
پارادایز بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدر بزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط مرسی
                                           
                                                               محسن نـامجو
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06;ساعت 19:3 |

رودخانه پيچيده. يک روز صبح همه از خواب با صدای آب بيدار شدند. رودخانه پيچيده و از يکی از کوچه‌های باريک ته شهر آمده تو. آن‌قدر آرام آمده کسی از خواب نپريده؛ حتی نگهبان‌های شب خوابالو چيزی نفهميده‌اند. درهای خانه‌ها را باز کرده و حالا تا لب تخت همه آب ايستاده. هر چيزی که روی زمين بود شناور شده. مردم می‌روند تورهای ماهيگيری‌شان را از انبار برمی‌دارند. هر کس چيزی تور می‌کند، يکی کفش، يکی گلدان، يکی ليست خريد. بعضی چيزها راحت گير می‌افتند، مثل گربه‌های خانگی که روی متکاها خوابيده‌اند. کافی است سوار بر قايق خم شوی و با متکا يکجا بياوريش داخل قايق. ولی امان از رمان‌ها. نه که سنگين‌اند، می‌روند ته آب و لای خاک کف رودخانه خودشان را قايم می‌کنند. آدم‌ها هم چوب ماهيگيری آوردند. سر قلاب يک لاکتابی می‌زنند و می‌اندازندش داخل آب. منتظر می‌شوند تا رمانی فکر کند الان است يادش برود تا کجا خوانده شده، برود سراغ لاکتابی و گير بيافتد. اين طوری آدم‌ها و رمان‌ها باز به هم می‌رسند.

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04;ساعت 20:2 |

میلیونر زاغه نشین یک شاهکار به تمام معناست.وقتی خوب در اجزا فیلم دقت کنید متوجه می شوید که چرا این همه لطافت از صحنه های خشن فیلم هم بیرون می زند.

فقط بینید و از کارگردانی و موزیک و تدوین و مخصوصاً فیلمبرداری بی نظیر اثر با کادرها و اندازه نماهای خارق العاده لذت ببرید.

پ ن:فردا دوشنبه میتونید در روزنامه فرهنگ آشتی مطلبم رو در مورد "پس از خواند بسوزان" تو صفحه سینما جهان بخونید.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29;ساعت 16:24 |

خدای من یعنی باور کنم.یعنی واقعا ایــن مرد دارد می آید ایران.تا من از نزدیک لمسش کنم........

خدایا شکرت.فقط نمی دانم چه بگویم بهش.حسم را چگونه منتقل کنم.شادی و شعف بعد از دین فیلمهایش را چگونه بهش بگویم............

لینک خبر در سینماما

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28;ساعت 10:0 |

تو هرچقدر که دوست داری برای سکوت شعر بگو و فلسفه بباف و توی دلت تکرار کن که...

پ ن:همین امشب باید این را می خواندم.همین امشب.ممنون ماشنـــکا.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25;ساعت 1:56 |

Allow me to be frank at the commencement. You will not like me. The gentlemen will be envious and the ladies will be repelled. You will not like me now and you will like me a good deal less as we go on. Ladies, an announcement: I am up for it, all the time

the Libertine++      

فیلم یک شاهکار به تمام معنا در کارگردانی ست.مطمئن باشید دکوپاژی دقیق تر از این پیدا نخواهید کرد. این در حال است که بازیهای به شدت روان فیلم قدرت بازی گرفتن کارگردانش را هم به رختان می کشد.جانی دپی که در این فیلم می بینید یکی از بهترین هاست.حالا وقتی مشخصاتش را چک کردید از اینکه روبروی نامش برای کارگردانی چه میخوانید هم غافلگیرتان می کند.و تمام این موارد را به فیلمبرداری عجیب و غریب کار هم اضافه کنید.اعتمادی که کارگردان به فیلمبردار ش داشته به اندازه ای بوده که بعضی جاها از حرکتهای بی پروای دوربین خشکتان می زند و گاهی برای فیلمبردارش کف می زنید که به این حد زیبایی شناسی رسیده.و باز هم ارجاعتان میدهم به صفحه مشخصاتش در IMDb.این ها همگی دست به دست هم معجزه خلق می کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18;ساعت 19:52 |

بیشتر از ۲۰۰ کلمه نوشتم و همه را پاک کردم.

فعلا این آلبوم آخر کیوسک را داشته باشید.اگر هم نتوانستید به هر علتی آلبوم رو دانلود کنید٬با کمال میل در خدمتم.فعلا مکمل این روزهایم شده.

کیوسک در ویکی پدیا

لینکهای دانلود در ادامه مطلب.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15;ساعت 22:33 |


Revolutionary Road++                                        

و جالب اینکه مهمترین دیالوگهای فیلم از زبان کسی گفته می شد که مثلا باید خل وضع جمع باشد.خدا کنه بتونم در موردش بنویسم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/14;ساعت 1:49 |

 

                                            شمردن بلد نیستم
                                            دوست داشتن بلدم
                                            و گاهی شده
                                            یکی را دو بار دوست داشته باشم
                                            دو نفر را یک جا!
                                            چه کار می شود کرد؟
                                            دوست داشتن بلدم
                                            شمردن بلد نیستم!


                                                                                آیدین روشن

      ممنون مداد رنگی ها

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/13;ساعت 13:8 |

Fugitive Pieces++                     

بعضی وقتها مطمئنا به این نتیجه رسیده اید که نمی توانید احساستان را توضیح دهید.توضیح احساسات؟!!نه این یکی غیر ممکن است.هر چقدر هم مهارت داشته باشید بازهم زبانتان عاجز است.فقط می شود کلاه به احترام از سر برداشت.کف زد و سوت و هورا کشید.اما این بار باید بگویم که اثر آنقدر تاثیرگذار و قوی است که فقط با اشکهایتان می توانید دست مزد کارگردان به شدت کاردان کار را بدهید.هم الان اگر بود دستهایش را می بوسیدم که یکی از بهترین شبهای زمستانی ام را برایم ساخت.ممنون آقای یرمی پودشوا.

پ ن:راستش هر چقدر سفارشتون کنم به دیدن این فیلم کمه.پیدا نکردید٬هرکدومتون بخواین به هر کجا که بخواهید برایتان می فرستم.شخصاً٬پستاً٬آژانساً.به هر صورت شده باید دینم را ادا کنم به این فیلم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11;ساعت 21:19 |

.Remember,when your scared,there's an opportunity

Loverboy+                 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10;ساعت 23:47 |

گریه‌نکن دخترکم...

(حسرت می بلعیم از اینهمه ذوق.......)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04;ساعت 22:33 |

ای درد توام درمــان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04;ساعت 13:7 |

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

(به این عکس بالا در صفحه اصلی خوب دقت کنید.کرسر را بالا پایین ببرید٬حس عجیبی بهتان دست میدهد.)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02;ساعت 23:39 |

اگر دنبال سریالی هستید که قدری جای خالی دکتر قریب را برایتان پر کند از مجموعه بی گناهان که جمعه ها ساعت 8 از شبکه سه پخش می شود،غافل نشوید.کار احمدامینی نازنین است(اولین شب آرامش را که یادتان هست.)  و نیم نگاهی به بازیگرانش کیفیت بالای کار را روشن میکند.من که لذت بردم از دیدن هشت قسمت گذشته.

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/29;ساعت 22:19 |

         I realized that I lived all these years just to listen to these words.I collapsed to the floor, listening to her message again and again,fearing the worst

Elegy 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20;ساعت 21:1 |

گوینــــد که سنگ لعل شود در مقام صبـــــــر

آری شود و لیـک به خـــــون جگـــــــــــر شـود


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19;ساعت 22:36 |

مطمئن باشید ارزش هر روز چک کردن را دارد.

به وجد می آیید بعد از خواندن مطالبش.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/09;ساعت 17:41 |


.I've not been touched in YEARs-

R-Really?! No,I mean not a friend?! your mother?! I mean people have to be touched everyone gets touched by somebody they love

Life as a house----------------

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04;ساعت 17:53 |

بعد از دیدن بعضی فیلمها احساس خوبی بهتان دست میدهد.مثلا ممکن است برای من بعد از دیدن رقصنده در تاریکی هم همین اتفاق بیفتد.(شوخی بود!)اما همین  بعضی فیلمها را باید به وقتش دید٬بعضی آدمها را باید به وقتش ملاقات کرد و بعضی موسیقی ها را باید به وقتش شنید و ......

در این روزهایی که قدری خستگی فشار می آورد ٬دو روز تمام خوردم و خوابیدم و فیلم نگاه کردم. فیلم نه چندان "انتظار برآورده کن" برادران کوئن٬ بعد از خواندن بسوزان٬ به غیر از نیم ساعت سه ربع اولش خیلی هم آنطور که باید نبود. امادیدن فیلمی به تمام معنا انگلیسی که نمیخواهم نامش را ترجمه کنم (چرا که از ریتم و موزیک اسمش میفته) به اسم Happy-Go-Lucky  حسابی شما را هم سر حال می اورد.به خاطر اینکه به قول پویان به شدت دُز سرخوشی اش بالا بود.

 از دستش ندهید دوستان که خودِ خودِ زندگیست لعنتی. 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27;ساعت 23:15 |



خیلی خیلی خسته ام.فقط تنها چیزی که قدری پای کامپیوتر نشستن را برایم راحت میکند "تقدیر" است.
عجیب است، منی که شادمهر آنور آب را دوست نداشتم حالا عاشق این آهنگش شده ام با آن ویدئوی محشرش.ویدئوی عجیب و غریبی دارد.از آنهائیکه تا چند وقتی درگیرش می شوید.


آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره.

*عنوان مطلب.........امممممممم خودش میداند برای کیست.

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25;ساعت 21:40 |

در عالی بودن سلیقه نوید غضنفری نازنین هیچ شکی نیست.

در باذوق بودن مهدی عزیزی عزیز هم که ایضاً.

حالا این دو رفیق عزیز و دوست داشتنی من با هم دست به کار راه انداختن سایت مــــــوزیک مــــــــا شده اند و مطمئن باشید که بعد از چند وقت مثل سیــــــنما مــــــا به عنوان یکی از سایت های مرجع شناخته می شود.

بنابراین اگر از موسیقی لذت می برید٬ لطفا لینکش را در وبلاگهایتان بگذارید.در ضمن مطالب خواندنی هم در همین مدت اندک٬ کم ندارد.

کافه موزیک اش را اصلا از دست ندهید.پیشنهاد ها و معرفی های نابی درش هست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06;ساعت 18:9 |

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01;ساعت 21:18 |

 
 انگاری که جای خالی مربع رو بخوای با مثلث پر کنی ...

و بعدش خودتو به خریت بزنی و حواستو پرت کنی تا یادت نیاد این سوز سردی که میاد به خاطر همه ی اون جاهای خالیه که مثلثه نتونسته پرش کنه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29;ساعت 19:32 |

رنگ‌به‌رنگ هیز و عَزَب ریخته دور و برت، به‌خیالت خوشیم، پاگیر چشم شهلات.
از تخم‌وتَرَکه‌ی همسایه‌ی فرحزادتان آدم هست، تا همین‌که حق به گردن‌تان داشته آقاش. همه از دَم امام‌زاده‌، سرکار هم صبح تا بوقِ‌سگ داری آن‌جا نجابت رنده می‌کنی خیر پدرت. ما که حرف می‌زنیم، شده‌ایم اولادِ شِمر. اُمّلیم، تا سه‌شکم نزایی که این‌حرف‌ها حساب نیست.
شُل‌زده‌ای به روان‌مان، حالا هی سر بی‌صاحابِ ما را بگیر به دامنت، بگو: یکی بود، یکی نبود...

                                                                          از  لانگ شــــــــــات

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28;ساعت 22:35 |

یکی از اساتید فیلمنامه نویسی انجمن سینمای جوانان ایران دفتر تهران٬ نیما عباسپور٬ روزی حرفی به ما زد که شاید خیلیها به راحتی از کنارش گذشتند اما برای من همان یک حرف کافی بود تا رنگ و بوی تازه ای به زندگی کسالت بار آنروزها و کمتر شده این روزهایم بدهد.می گفت که "سعی کنید هر چیز کوچکی که به دلتان نشست٬ ذوق زده تان کند."ازآنروز به بعد دیدن دختر بچه ای ناز٬پیراهن مردانه یقه سناتوری زرشکی٬لباس شب زنانه یقه باز یا حتی تاپ پوشیده شده بر تن مانکن نه چندان زیبای پشت ویترین مغازه یوسف آباد٬یا مداد نرم و روان تازه ام حسابی سرحالم می آورد.

حالا دیدن موزیک ویدئویی زیبا با موزیکی غیر کلاسیک از شاهکار بینش پژوه  به همراه دخترک روس زیبائی با لهجه شیرین فارسی اش با همراهی ارکستر فیلارمونیک وین و ارکستر سمفونیک ایروان همین حس را دوباره زنده کرد.وقتی بی حوصله پای ماهواره بنشینی و ناگهان موزیک ویدئویی پرهیجان حالت را جا بیاورد حیف است که آنرا با دیگران تقسیم نکنی.این همان حسی است که توی صورت تک تک اعضا گروه موقع نواختن سازهایشان می توانید ببینید.ذوق زدگی.

از ایــــــــــنجـا هم میتوانید دانلودش کنید.البته حجمش یه ریزه زیاده.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13;ساعت 22:2 |

    

     واقعا ً نبايد به كسی بگوييد «دوستت دارم»، مگر اين‌كه جدا ً دوستش داشته باشيد. ولی اگر جدا ً دوستش داريد، بايد آن را بارها به‌ او بگوييد؛ آدم‌ها زود فراموش می‌كنند.

- جسيكا / هشت ساله

 از  A Man Called Old Fashion   

پ ن:چند نفرمان چوب رعایت نکردن همین نکته ظریف نانوشته را خورده ایم یا اینکه خیلی ها هم از جمله خود من ضربه را "ریورس شات" خورده ایم؟!

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13;ساعت 18:25 |

 

نمی‌‌فهمم اين غرغرهای پاييزی را. اصلا نمی‌‌فهمم. پاييز حال من يكی را خوب می‌‌كند. نه اين كه از تابستان متنفر باشم، اما تابستان مثل يك رمان طولانی پر از توصيف است. خسته‌ام می‌‌كند. دوست دارم صفحه‌هايش را ده تا يكی رد كنم تا برسم به آخرش و ببينم چه می‌‌شود و كتاب را برای هميشه ببندم و بگيرم بخوابم. اما هر روز پاييز و زمستان يك داستان كوتاه جمع و جور سبك خوش‌خوان است. حداقل برای من يكی اين‌جوری است. غروب‌های زودش را دوست دارم، چای خوردن كنار پنجره را، شال‌گردن‌های رنگارنگ را كه وسوسه‌ی بافتن‌شان می‌‌افتد به جانم…

نقل شده از  Snapshot 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12;ساعت 19:10 |

خسرو شکیبائی در سن ۶۴ سالگی درگذشت.

خدایا چرا باید همه آدم حسابی زود برن؟!

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28;ساعت 22:40 |

grandmother

چند روزی مادربزرگتان را به من قرض میدهید؟!

دلم برای بوی تنشان تنگ شده..........

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26;ساعت 19:12 |

چه کسی میگوید:

شب شراب نیارزد به بامداد خمار.......

شبش که عالی بود٬

با این خبر ِ الان بامدادش هم معرکه است.......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20;ساعت 23:23 |

خدای من این مرد را هیچ وقت از ما نگیر.

اگر صد سال تنهائی را از دست داده اید نیم عمرتان بر فناست.حالا اگر عشق سالهای وبا را هم نخوانده اید یک فکری به حال نیم دیگر عمرتان بکنید.

عشق سالهای وبا

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11;ساعت 23:45 |

 

این بار جام٬ حقمان بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27;ساعت 20:22 |

 

بهشت از آن ِ تو، که سیگار نمی‌کشی و غصه نمی‌خوری.

گاوخونی  را از طریق زهرای عزیز کشف کردم.

نوشته هایش را شدیدا دوست دارم.عاشق جمله اش برای کامنتهایش هستم.

شاید کمی دیر نوشته اش را خواندم ولی از دست دادنش جایز نیست.

ممنون حسین نوروزی عزیز و ممنون زهرای شش و بش.

اصلاحیه:....راستش گاوخوني از كشفيات مريم گلیه.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27;ساعت 12:48 |

Alizade & Gasparyan

آنگاه که دستان خدا از آستین دو ابر مرد موسیقی بیرون بیاید نتیجه اش می شود قطعه ای سحرانگیز که دنیای زشت دور و برمان را حداقل برای مدتی که غرق در جادوی بی پایانش می شوید را به تمامی زیبا می کند و آنقدر لذت بخش هست که دلم نیاید بهترین دوستانم را از داشتن و شنیدنش محروم کنم.

 دانلود ســـــــاری گـلیـــــــــن

                           endless vision

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06;ساعت 22:24 |

تجربه تلخ و لذت بخش دیدن فیلم هایی ایـنـچـنـیـــــــن  مطمئنا به ندرت بهتان دست میدهد.

خدا کند دیده باشیدش.لذتش آنقدر هست که وقتی جمله آخر را می شنوید فرو بریزید.

?Is it a present-

.No it's for myself-

to nobody

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/21;ساعت 23:53 |

 

 

شب به‌خیر

اگر رنگی هم به زندگی ما هست، از زنگِ صدای شماست. ولی این حرف‌ها چاره‌ی رخوت و سوت‌وکوریِ شبِ ما نیست. جای «شب به‌خیر» یک امشب بمانید، هرروزمان می‌شود یادِ امشب و شما‌. به‌خیر هم نبود، نبود.
 
از وبلاگ لانگ شات
 

 
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24;ساعت 21:31 |