میخواهم چیز جدید بنویسم. از اینکه این روزها به شدت سرم شلوغ شده است،الکی و اینکه تدوین فیلمم همین روزها به دست دخترک شروع می شود و یا اینکه تقریبا از خانواده جدا شده ام برای زندگی که تازه دارم می فهمم ما زندگی می کنیم یا زندگی...بی خیال.یا اینکه از فیلمم بگویم که موسیقی می خواست و مثل چهارپای محترم مانده بودم در گل که چه کنم که پدر دخترک قول داد برای ساختنش خیالم راحت شد ، در آمدیم از گل...و یا اینکه دارم می روم کلاس زبان شیرین و تو دماغی فرانسه(Salut Mademoiselle M) که استادمان خوب است حال می دهد و اینکه چند وقتی است فیلم خب ندیده ام و کمک و پیشنهاد لطفا.
اما خب نمی شود...

عکس از fetusboy / flickr
اول شخصش را فراموش کرده ام.
دوم شخصش را حفظ شده ام.
سوم شخصش اما٬
جنون می آورد...
فقط اینکه روزم حسابی خراب شد...
این جمعه ها همیشه نحس ان.همیشه ی همیشه...
امروز همه ما داغدار تو ایم ندا.کاش کسی به مادر و پدرش بگوید ایران سیاه پوش اوست.
نمیتونم هیچی بنویسم...
فقط اینکه می گن ظلم از کلفتی پاره میشه....

دلتنگی بیداد می کند دخترک.
اسلحه راکه بردارم٬فشنگش را جا بزنم و رولش را بچرخانم و نشانه بگیرم٬تمام می شود.خیلی نمانده.از همین جا خال سیاه زیر مگسک را می روم.
بنگ...
ساعت افتاد.اما...
هنوز هم دلتنگی بیداد می کند دخترک.هنوز...

فی البداهه بیدار می شوم.فی البداهه می خندم.فی البداهه در آغوش می گیرم.فی البداهه گریه می کنم.فی البداهه حالم بد می شود.فی البداهه ناراحت می شوم.فی البداهه می خوابم.
دارم عادت می کنم فی البداهه زندگی کنم.
پ ن:هفته نامه ایراندخت هرازچندگاهی مطلبی هم از من در صفحه راهنمایش چاپ می کند.
من عاشق خالکوبی ام...

برای لیدی اِم و تمام لحظه های نابی که با او تجربه می کنم:
آقای سین مداد را که برداشت حتی نمی دانست برای بانو شین که در اتاق بغل کار می کند چه باید بنویسد.فقط می دانست که دلش می خواهد همین الان چیزی بنویسد و شاید جایی قایمش کند و بعدها اگر توانست او را به رستورانی که تازه کشفش کرده٬ با اسپاگتی های منحصر به فردش و قهوه گس مزه ای که بعد از شام می دهد٬دعوت کند حالا باز هم شاید موقع جدا شدن وقتی دارد برای شب بخیر گفتن صورتشان را نزدیک به هم می کنند تا آقای سین صورت گندمگون بانو شین را ببوسد و بالای سرشان توی خیابانی که برای نور دادن به ساختمای که دوست دارند یک آرک بزرگ روشن کرده اند و از این چراغهایی آویزان است که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام و بانو شین روی اولین پله ی پله های ورودی ساختمانش ایستاده تا کمی هم قد آقای سین بشود٬ آنوقت شاید دست کرد در جیب پالتویش٬ که یقه هایش را داده بوده بالا برای اینکه سرما سُر نخورد توی تنش و همین چند لحظه پیش دست راست یخ کرده بانو شین در جیب چپش* بوده٬ و همان نامه ای را که دلش می خواسته بنویسد بدهد دست بانو شین و بوسه اش را تند بر گونه بانو شین بزند و زود دور شود از آنجا و بداند که بانو شین بعد از اینکه کمی آقای سین را زیر نورهای همان چراغهایی که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام٬ دنبال می کند و همین که بر می گردد تا در را باز کند و برود داخل٬ پیرزن همسایه که چند سالی است شوهر نوازنده ویولونش که از آن پیرمردهای نازنین با دستهای سفید بود را از دست داده و حالا هم سگش که اسمش فندق است و عاشق دنبال توپ دویدن و اینور و آنور رفتن است٬را دارد برای پیاده روی می برد بیرون ببیند و پیرزن به خاطر تنهایی اش شروع کند به درد دل کردن برای بانو شین که همیشه با مهربانی و همان لبخند خوشرنگ و خوشمزه اش خوب به حرفهایش گوش می دهد و نامه را تا کند و با احتیاط در جیب کوچک کیف دستی خوشگلش٬ که همین چند روز پیش از همان مغازه ای که من هر وقت که چند دقیقه ای زود می رسم سر کار از پشت کرکره های پایین کشیده اش لباس و کیف وکفش هایش را نگاه میکنم خریده٬ رد می کند و بعد از خداحافظی از پیرزن سوار از این آسانسورهایی می شود که نرده دارند و می شوذ بیرون و راه پله ها را از آن دید و بعد دسته کلیدش را در می آورد و در خانه نقلی اش را باز می کند و کفش هایش را در می آورد و پرت میکند یک گوشه و شالی که دور گردنش پیچیده بوده را باز میکند و روی هوا پر میدهد و بعد پرتش میکند روی کاناپه و شلوار جین آبی اش را که من عاشق دکمه هایش شده بودم را در می آورد و سرخوش همانط.ر که از پاهایش در آورده روی زمین ول می کند و بعد قهوه ای درست می کند و با از این شکلاتهای کیندر می خورد و بعد هم زیر نور ملایم چراغ خوابش کتاب مرد بدون وطن کورت ونه گاتش را فقط ورق میزند به هوای خواندن و بعد لباسش را در می آورد و می خوابد و شاید یادش برود که آقای سین با چه شوقی آن روز برایش چند خطی نوشته که بهش بگوید "بانو شین امروز دلم می خواست سفت بغلتان کنم...".دومین نقطه را که گذاشت یادش آمد بانو شین هفته پیش با آقای صادِ عصاقورت داده و بدترکیب و زشت که همیشه بوی عرق می دهد نامزد کرده و حالا هم دارند در همان رستورانی که اسپاگتی های منحصر به فردی دارد و قهوه گس مزه ای بعد از شامش می دهد٬ استیک با لوبیا می خورند و آقای صاد از اینکه در رستورانی با آن چراغهای خوشگل و کم نورش نهار بخورد بدش می آید و الان هم احساس آرامش نمی کند و فکر می کند همه دارند بانو شین را نگاه می کنند٬ زود می زنند بیرون و البته حق هم دارد چون همه دارند بانو شین را نگاه می کنند و همه هم می دانند که آقای صاد فقط در همین یک مورد سلیقه اش عالی کار کرده اگر نه که چقدر بد سلیقه است این آقای صاد...
*جیب چپم را یادت هست لیدی؟!چقدر در تاریکی سینما خندیدیدم دو تایی به چیزی که هیچ کس حتی متوجه اش هم نشد!!!!
بالاخره قهرمان شدیم.مزد این همه صبر و حرص خوردنمان را دقیقه های آخر گرفتیم.
بالاخره قهرمان شدیم.دیروز عجب روز خوبی بود...
این نوشته می تواند یکی از برگهای دفتر چه خاطراتم باشد.
احتمالا معجزه بیست و هفت است و بیشتر از آن تاثیر بودن دخترک.این چند وقته به غیر از مادرم که خب حالا از همه بهتر احوالاتم را می فهمد و همراهم شده ٬چند نفر دیگر هم در همین یکی دو روزه بهم گفته اند چقدر آرام شده ام.برایشان کمی تعجب داشت.امید بالا پپایین بپر شده است کسی که روزهایش را یا پشت لپ تاپش فیلم می بیند و موزیک گوش میدهد یا کتابی جلویش باز است و درس خواندن را بی تمرکز تجربه می کند.مادرم که چند وقت پیش برایم دلش سوخت.می گفت مظلوم شده ای.میگفت کم حرف شدی و حالا سرت رفته توی کار خودت.راستش از اول هم تقریبا همین طور بودم.اما بی تفاوت نبودم.نه نسبت به خودم و نه دیگران. که حالا شاید بتوانم بگویم که دیگران برایم مهم تر بودند.اما حرفهایشان خیلی نه.مثلا دوستانی که فقط ماسک رفاقت می گذاشتند اگر توهینی هم بهم می کردند با حرفهای صد من یه غازشان٬ برایم شاید کمی مهم بود اما حالا همانها اگر به طور جدی هم ناراحتم کنند خیلی جایی به غیر از چند دقیقه در ذهنم برایشان در هارد مغزم اشغال نمی کنم.این روزها دیگر به خاطر نگاه پرسشگر و چندش آور مردم ناراحت نمی شوم.دستهای دخترک را که توی دستم حس می کنم و بازویم را میان دستهایش می گیرد حالا دیگر مهم نیستند نگاه هیز آدمهایی که سعی می کنند قدمهای یکی شده امان را تعقیب کنند تا شاید ردپایمان را بیند روی سنگفرشهای خیابان .توی برنامه کاری دیشبم به کسی که متعجبانه نگاهم می کرد نیم نگاهی انداختم و لبخندی تحویلش دادم.کاری که اگر دوسال پیش بود٬ مطمئنن نگاهم میترساندش.همان نگاه رعب آوری که گاهی خودم هم می ترسیدم ازش شبهایی که از دست خودم عصبانی بودم.اما حالا نگاهها رفته اند و جایشان را سکون و آرامش و سکوت گرفته است.تغییراتی را که این روزها در زندگی ام و در بند بند وجودم حس می کنم به خاطر همان موجود نازنینی است که حالا بدون او روزهایم سایه دار است و شبهایم هم رنگ رویا* نمی گیرند.تغییرات را دوست دارم.دارم آرام آرام پایم را از جوانی بیرون می گذارم.البته فقط نگرشم به دنیا عوض شده.اگرنه هنوز هم جان میدهم برای گرفتن دستهایش و چرخیدنهای بی محابا و تند تند دایره وار با موسیقی تایگر لیلیز.هنوز هم دیوانه ام به اندازه کافی.این یعنی اینکه هنوز از نظر عقلی سالمم.گریه می کنم زیاد.به موزیکی که گوش میدهم٬به ویدئویو هایی** که در یو تیوب می بینم٬به غصه های خودم.اما نگاهم فرق کرده.پشت چشمهایم را عوض کرده ام.سوراخهای تنگ این دنیای لعنتی عوضی که هیچ وقت نفهمیدمش برایم گشاد شده و دارم نفس می کشم.دارم حس می کنم بودن با او را.حالا این روزها در این صبحهای بهاری آفتابْ مایل٬ پرده آبی اتاقم را کنار می زنم و نگاهم را خیره می کنم به ابرهای خوشگل گاهی اوقات سفید و تپل آسمان و بو می کشم لحظه های با او بودن را زمانیکه نیست کنارم.دیروز تمام تعلقاتم را از محل کار قبلیم کندم.تمامش را.از بیخ و بن.فقط ماند برایم چند تا دوست که رفاقتشان بهم ثابت شده از آن خراب شده.چقدر محیط چندش آوری بود.حالا با اتفاقی که افتاده فقط خوشحالم که هر چه برایم پیش می آید بیشتر خوشحالم می کند از کاری که کردم.
یا دارم بزرگ می شوم یا پیر.چند سال پیش با فهمیدن اتفاقاتی٬ بزرگ شده ام.پس حالا احتمالا دارم قد می کشم.نه.پیر نشده ام...
*راستش قبل از دخترک٬ خوابهایم آنقدر کم به خاطرم می ماند که بعضی وقتها فکر می کردم اصلا خواب نمی بینم.اما حالا تمام صبحایم پر شده از خاطرات شب قبل با او بودن.

فردا؟پس فردا؟!یک ماه دیگر؟!یک سال دیگر؟!
انگار یه علامت سوال گنده با یه علامت تعجب نقلی رو دماغم وصل کردن....
ایــــــن را اصلا از دست ندهید.
ممنون آقای اُلد فشـــــــن.

خسته ام.خیلی.پاهایم زق زق می کنند و کف پایم انگار آتش روشن کرده اند.این اکسپلورر لعنتی را هم باز کرده ام روبرویم و هی دارم فکر مینکم با این دلتنگی های مدام این روزها چه کنم و چه می توانم بریزم روی این صفحه سفید برای تـــــــو و برای اینکه بگویم امشب کمبود محبت داشتم و بغل می خواستم.و همش به این فکر می کنم که چرا صبح به آن رویایی با آن سیگارهای مارلبوروئی که بهم دادی و پارک ساعی بی نظرش و بوف کرو تمام نشدنی اش و ظهر به آن خوبی ِپیتزا داوود* و آن عصر جادوئی را با آن همه خواهش و تمناهای بی پایان را با کج فهمی احمقانه ام خراب کردم.حداقل برای خودم.وقتی برایم مهمی یعنی اینکه لحظه لحظه با تو بودنم را نمی خواهم از دست بدهم.
خسته ام.خیلی.پاهایم زق زق می کنند و کف پایم انگار آتش روشن کرده اند.
*کمی جلوتر از روبروی سفارت فرانسه٬کوچه ای هست که مغازه نه چندان بزرگی دارد به اسم پیتزا داوود.پیتزاهای خوشمزه ای دارد با ساختار فوق العاده.اولش هم تا دلتان بخواهد کالباس می ریزد روی یک تکه از این فویل هایی که روی گاز مادرم می کشد و یک ظرف سس از این خرسی ها با یک آویشن پاش معمولی می دهد دستتان که اگر جا نبود در همان کوچه غذا بخورید روی این صندلی های پلاستیکی که توپ جمع کن ها می گذارند زیرشان با یک چارپایه ی پرده نصب کنی و بعد هم همش نگران سیر شدن یا نشدنتان است این مستر داوود.فقط اگر با دخترخانم تشریف می برید سعی کنید همه کارها را خودتان بکنید که ضایعتان نکند.می گویند از اولین پیتزائی های تهران است اسن داوود سبیل.مرامش که ما را کشت.دخترک هم که باشد٬پیتزا از آن زهر ماری سیاه گنده ها هم مزه می دهد چه برشد به پیتزا قارچ.

چهاردهم فروردین همیشه بدترین روز فروردین ماه هر سالم بوده.حتی از روز اول عید هم بدتر.من همیشه از روز اول عید بدم می آمده.از اینکه بخواهم سر سفره هفت سین بنشینم و منتظر در کردن توپی باشم که شروع یک سال جدید را اعلام می کند.یا اینکه همه اش به این فکر کنم که حالا چه.امسال که اگر دخترک نبود مطمئنن دق می کردم.دور از مادرم بودم و می خواستم لحظه سال تحویل هیچ جا نباشم.اما خب وقتی کسی را داری که بهش تکیه کنی نمی توانی همین طور روی هوا بمانی.پدرش هم که روز اولی حسابی حالمان را خوب کرد.شراب قرمزی خوردیم دلچسب و سالمان را با دور هم بودن شروع کردیم.فکر که می کنم می بینم این ۱۵ روز را به غیر از دو سه روز تماما کنار دخترک بودم و حالا باز هم این چهاردهم فروردین دست از سرم بر نمی دارد.حالا فرقی نمی کند که بخواهم بروم مدرسه٬ سر کار یا مثل امسال برایم روزها تفاوتی نکند.همیشه از این چهاردهم فروردین بدم می آمده.اینها به کنار٬امسال هم که مزین شده به روز جمعه و این جمعه های کوفتی٬دلتنگی خفه ات می کند همینجوری.آمده ام خانه نشستم روبروی مانیتور و دارم فکر می کنم روزهایم را می سوزانم.آخر٬روزی تمام روزهایم را می سوزانم...
سیزدهمان را هم به در کردیم.عید هم تمام شد.دویاره زندگی برگشت به حالت قبل.
پ ن :راستی می دانید دوای دلشوره چیست؟!

حرف زیاد است.اول از همه ممنون از همه بابت لحظه های خوبی که برایم با تبریکهایتان درست کردید.
و بعد اینکه٬ نوروز است.امسال یکی از بهترین بهارهای این سالهایم است.دلیلش گفتن ندارد.نوشتن بهاریه ام می ماند برای چند روز دیگر.این روزها ذهنم شدید درگیر داستانی است که دارم همان تو چفت و بستهایش را جور می کنم.
به همه تان خوش بگذرد.
سال نوتان مبارک.

سلام ۲۷....

من تمام زورم را می زنم که این روزها خوب باشم...
پ ن : و بعد فکر می کنم که خدا هنوز هم دوستم دارد...به خاطر وجود دخترک.

شاید تاثیرگذارترین تصمیم زندگی ام را همین چندروزه گرفتم و از سازمان کوفتی ای که شش سال کار کردن برایش مثل جان کندن بود بیرون آمدم.یک سال و نیم آخر واقعا زیر آب داشتم نفس می کشیدم. تسویه حسابم دستم است و این یک ماه آخر را باخیال راحت هر وقت بخواهم از جلوی سگهای دم در که مشتاق پاچه های بالانزده ات هستند رد می شوم و دیگر حتی لباس فرم هم نمی پوشم.یاغی گری در محیطی خشک و افسرده کننده بهترین کاردنیاست.پدرم به شدت مخالف بود و یک خاندان معظم به چه کوچکی موافق من. و این چند روز دور از خانه و مهمان خانه دخترک و پدر فوق العاده اش بودم که لحظه لحظه اش برایم بوی تنش را می دهد.(سلام دخترک...)
حالا منم و سینما و راه دراز و سخت در پیش.
و اینکه از همین جا می گویم که من دیوانه ها را دوست دارم.خیلی...

آدم های بی غم آدمهای معمولی ای اند.

هجوم شاخه های خاطره ات٬
پیچک های طلائی فریاد٬
سنگ های خیالی آغوش.
گم می شوم میانه ی
تاریخ تولد و وفات
روی سنگ قبرت...
بیست و نهم دیماه هشتادوهفت

وبلاگم دو ساله شد.و این دو سال را دوست دارم.خیلی.

رویای سنجاقک
شدن.
بی هیچ نشانه ای از
پروانه
بودن.
بی هیچ ردی
از
پیله ی دور خود
تنیدن.
بی هیچ
سرّی دانستن
از رویای کرم بودن.
رویاهایم را با خودت نبر...
رویاهایم را با خودت نب...
رویاهایم را با خودت ن...
رویاهایم را با خودت...
رویاهایم را با خود...
رویاهایم را با خو...
رویاهایم را با خ...
رویاهایم را با...
رویاهایم را ب...
رویاهایم را...
رویاهایم ر...
رویاهایم...
رویاهای...
رویاها...
رویاه...
رویا...
روی...
رو...
ر...
...
سزاست
زادن.
بی
تکرار...

راستش من خیلی بیننده پروپاقرص "نود" نبودم.نه اینکه اصلا نبینم ولی مثل خیلی از دوستان که دقیقه به دقیقه برنامه رو حفظ باشند نبودم .اما همین اتفاقات چند وقته اخیر را دنبال کردم و اصلا هم دنبال مقصر نمی گردم.مثلا اینکه برنامه نود به قول نمیدانم یکی از همین "آقایون" خاله زنک بازی در آورده.ولی وجود نقد برای همه زمینه ها مهم و البته در جاهائی حیاتی است.مجبورم از سینما مثال بزنم.نگاه کنید به وجود روزنامه های معتبری که نقئ فیلمهای روز به یکی از موتورهای پولساز رسانه شان تبدیل می شود و همین منتقدان می توانند فیلم سخیفی را به عرش برسانند یا فیلم درجه یکی را با قدرت به زمین بکوبند.حالا اینکه پشت هم می گویند منتقدین آدمهای منفعلی هستند و اینها هم همه به تمام معنا حرفهای پوچ و اتفاقا به شدت خاله زنکی است.چرا که وجود ذره بینی مثل همین منتقدین یا در عرصه فوتبال برنامهای مثل نود می تواند مثل یک آنتی ویروس قوی عمل کند.
همه اینها را گفتم تا من هم با عادل فردوسی پور همدلی کنم و حمایتم را ازش نشان بدهم.شاید کسی همت کرد و این نوشته ها را داد عادل بخواند تا ببیند در بین مردم بیتشرین محبوبیت را دارد اگر بین مسئولین چندان تودل برو نباشد.
این دو عکس آنهایی بودند که تکانم دادند.جدای از ماهیت پلید و زشت و تکاندهنده پدیده ای به نام جنگ و صورتهای موجه و غیر موجه مضامینی مثل دفاع و تجاوز و حمله، اما برای دیدن صورت واقعی آن حتما نباید هدف را نوک مگسک و در راستای لوله آماده شلیک اسلحه قرار داد و از دریچه دوربین آن به ماجرا نگاه کرد.بعضی اوقات کافی است تا با دیدن گریه های زار سربازی "اجنبی" بر پیکر پاک و بی گناه کودکی به پنجسال نرسیده یا بوسه ای آمیخته با عشق بر پیشانی دخترکی معصوم و شاید هم یتیم،به این فکر کنید که شاید چهره پلید جنگ را بشود کمی سوهان زد و از تیزی اش گرفت.اینها متجاوزند به سرزمینی که برای آبادی اش آمده اند.حالا در ای راه حتما قربانیان لازم است.و این گلوله بی معرفت بدی اش این است که پیر و جوان و کودک و سرباز نمی شناسد.می شکافد و پیش میرود..............


عکس از سایت علیرضامعتمدی
هزار و سیصد وشصت و اندی سال پیش این روزا در سرزمینی به نام نینوا و صحرایی که نمیدانم بعد ها نامش شد کربلا یا از همان زمان به همین نام بود اتفاقاتی در حال رخ دادن بود.دومین پسر اولین امام شیعیان مسلمانان آنروزها کسی که نامش حسین بود و این روزها به نماد مظلومیت برای مسلمان نماهای بی همه چیز تبدیل شده در صحرای کربلا بعد از بی وفائی مردمان کوفه٬همان شهری که علی را به ستوه آوردند تا جائیکه سر به چاه فرو می برد و فریاد بر می آورد از جفای آنها *٬با فرزندان رشید و دلیرش و به همراه یارانش شاهد جنگی بودند که آخرش در روز دهم محرم با بریده شدن سر بزرگوارش به پایان رسید.
اینها را همه میدانیم.اینکه علی اصغرش را تیر سه شعبه زدند(نمیدانم این مسلمانها چه اصراری به تاکید بر روی اعداد دارند.۷۲ تن٬تیر سه شعبه٬کودک شش ماهه٬نمدانم چند روی آب بستن.فکر میکنند تاکید روی اعداد فکت می آورد برایشان؟!)و دستان ابوالفضلش را قطع کردند و زینبش را سیلی زدند و رقیه را بی پدر کردند را همه میدانیم.شما از من بی دین بهتر.اما می خواهم امروز با تمام این همه بی اعتمادی ام نسبت به چیزی به نام مذهب و با شدت اعتقادم به خدایی که پشت اینهمه نظم ایستاده٬ببینم می توانم بگویم چرا نام حسین بعد از هزار و سیصد وشصت و اندی سال هنوز هم سر زبانهاست؟!
نگاه کنید قضیه خیلی ساده تر از این حرفهاست.اینها مردان بزرگی بوده اند.کسانی که برای اعتقادشان ایستاده اند.مقدس اند برای عده ای.شفا میگیرند ازشان.چرا؟چون اعتقاد دارند.کودکان خردسالشان را در سرما و گرما لباس می پوشانند و در آغوششان میگیرند و نشانشان می دهند که اگر اعتقاد داشته باشی می شوی این.اینکه هنوز هم بعد از اینهمه سال برایت روزها عزاداری می گیرند و رفتنت می شود مهمترین اتفاق سال.حالا اینکه سه روز آب را بسته اند یا سه ساعت یا چه میدانم شاید حتی سه دقیقه مهم است؟!نه. بخدا نیست.این مهم است که بمانید بر سر چیزی که اعتقاد دارید.حسین٬ زن و زندگی و بچه هایش را برای همین داد.جوانان رعنایش را در همین راه فدا کرد.آن موقع که فریاد هل من ناصر ینصرنی سر میداد نه اینکه بترسد از جنگیدن.حسینی که من میشناسم ترس نمیشناخت.میخواست آزاده باشد.می خواست مردم آزاده باشند.می خواست بهشان نشان دهد که اگر اعتقاد دارید بیایید.حالا از آن ور هم کسی مثل شمر و یزید و هزاران سرباز دیگر بی اعتقاد بودند.حسین مظلومیتش را از اعتقادش می گیرد.نه اینکه آب را بسته اند و میان خیمه ها خار جمع میکرده که فردا پای بچه هایش را نخراشند.به خدا اینها همه برای این امت "گریه کن" است که هر چه بیشتر زار بزنند دستمزد مداح هم بیشتر می شود.اینکه حسین چه کشیده را مگر میتوانید بفهمید؟!شما ها که دم از او میزنید شده دست یتیمی را بگیرید و برایش پدری کنید؟!من نمی کنم اما ادعایش را هم ندارم که حسینی ام.انا کلب الحسین سر نمی دهم تصورم با دختارن رکابی به تن قلیان کشان دست به دست بشود.من مینشینم خانه ام لبانم را تر میکنم و دم از دین نمیزنم و خانم بازی هایم را هم به نام صیغه به خورد ملت بدهم.در خیابانها موی ژل زده و ابروهای تتو کرده راه نمی افتم که لباسهای نو ام را محرم بخرم برای زدن مخ دختر داف محل.حسین آنقدر قدر نادیده است که من بعد از اینهمه سال مانده ام در حسرت یک عزادرای برای کسی که روی اعتقادش ایستاد و زندگی اش را تقدیم کرد.
حسین و امامانی که اینروزها از آنها حدیث برای سبزی خوردن هم می شنویم و مانده مصرف گاز هم صرفه جوئی اش را حدیث کنند مردان بزرگی بوده اند.در زمانه خودشان کسانی بودند که تا امروز مانده اند.اگر فرافکنی نکنید می خواهم بگویم نیوتن و گالیله هم آدمهای بزرگی بوده اند.بتهوون و باخ و شوبرت و متزارت را هم شما میشناسید.اینهمه سال مانده اند.حالا اینکه این خاندان که از فرزندان پیغمبر اسلام اند و به خاطر نزدیکیشان به خدا دارای مراتب بسیار بالاتری از اینها هستند بماند برای سوفسطائیان و آنهاییکه سرشان درد میکند برای بحث.دکان باز کردن برای کلاه شرعی گذاشتن میشود دین گریزی مفرط جوانان اینروزها.من فقط میخواستم بگویم حسین را ما هم دوست داریم.اما نه آن حسینی که توی گرانفروش و دزد و دلال ۱۱ ماه دیگر سال.
پ ن:بی سر و ته بودن نوشته ام را ببخشید.صدای به تمام معنا عر زدن این مداح مسجد محل مجبورم کرده پناه ببرم به هدفون و تمرکزم هر آن از گوشهایم می زند بیرون.
*سالها پیش کتابی از دکتر شریعتی میخواندم که جمله ای درش بود با این مضمون که:""میدانی وقتی مرد گریه میکند یعنی چه؟!""یا یه همچه چیزی.حالا هر چه کتابهایم را زیر و رو میکنم و دنبال این متن میگردم پیدایش نمی کنم.اگر شماها سراغی ازش دارید خوشحال میشم باز هم بتونم بخونمش.
راستَش ما سوراخ دعا را گم کرده ایم، اگرنه که دست به گداییمان خوب است.

به چیزهای دور و برتان واکنش نشان بدهید.حتی آنها که فکر میکنید "خـــز" است. خوشتان آمد٬ لذتش را ببرید.مثلا لباس بنفشی که تن مانکن دیده اید یا چه میدانم موزیک شش و هشت نه چندان کلاسیک این حواننده های بند تمبانی جدید تا اپرای برلین با آن اجرای گروهی بی نظیرشان.بگذارید همه چیز شادتان کند.دنیا به اندازه کافی جای زشتی هست.........
پ ن۱:اینها را دارم در روزهای به شدت افسردگی ام می گویم.زحمات چندین و چند هفته ای خودم و دوستانم برای ساخت فیلمم به خاطر اتفاقی ناخواسته به باد رفت.بنابراین روزهای خوبی نیست.دوستان خوبی دارم که فکر کنم اگر بیشتراز خودم ناراحت نشده باشند٬کمتر نشده اند مطمئنا.حیف٬ نصف کار را گرفته بودم و داشتم لذت می بردم از پیشبرد کار.همانی بود که دوست داشتم.نمیدانم چرا بهترین چیزها در بهترین زمانش نابود می شوند.میخواستم اینها را بگم بالایی را نوشتم.پی نوشت شد بیشتر از خود مطلب!!!!!!
پ ن۲:راستی بازی پست قبل دعوتی هم داشت.و اینکه تمام کسانی که در لینکدونی هستند رو دوست دارم.بنابراین همه دعوتین...تنبلی نیستا.......

بازی راه افتاده در مورد ""چه چیزهایی مرا می ترساند"".اینها، بدون ترتیب:
-تاریکی:از بچگی از تاریکی میترسم.تنهایی در تاریکی در بهشت هم که باشم وجودم شروع میکند به لرزیدن.یک ترس نهادینه از بچگی. نگار٬ فکر کنم تو راه درمانش را بلد بودی ٬نه؟!روبرو کردن و اینها بود اگر درست یادم مانده باشد.
-ترس از فضاهای بسته:من به قول باکلاسها کلاستروفوبیا دارم.جاهای تنگ با دیوارهای به هم نزدیک قلبم را به تپش می اندازد.یعنی خب میترسم دیگه.(نگار جان کجایی....؟!!!)
-موش:............
-نیروی انتظامی:با خواهرم هم که تو خیابان راه می روم وقتی پلیس از دور میبینم،میترسم.دست خودم نیست.
-خدائی که مسلمانهای امروزی ساخته اند:خدایی که به خاطر نگاه بی منظورت به دختر زیبائی که وجودت را زنده میکند عقوبتت میکند و برای نخواندن نماز و نگرفتن روزه میاندازت جهنم.
-وقتی علامت LOW BATTERY روی ویزور دوربین می بینم و هنوز کلی نمای لنگ در هوا دارم و کلی عکس نگرفته .
-آمپول:حالا می خواهد تقویتی باشد میخواهد شش سه سه و ...............
-دندانپزشکی:با احتساب اینکه 15-16 دندان پر کرده وعصب کشی شده دارم.لعنتی صدای مته اش کاملا روی اعصابم است.کاملا.
-بوی بیمارستان:................

تکمله:آهانننننن،راستی لینکدونی دعوت دارن.ببخشید یادم رفت.......

به دادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگــو از دوری کـی،نپـرس از چـی گـرفـته
خواهش می کنم خودتان را توضیح ندهید.

یقه های پالتو ات را بدهی بالا و همچنان بتازی.........

همسران
هر کدام در یک اتاق٬
خودارضائی.

اما اگر دلتان خواست به خاطر اینکه به احتمال زیاد همکاریم با جوادرهبر عزیز در موسیقی جهان سایت موسیقی ما بیشتر می شود میتوانید لینک ترجمه ها و نوشته هایم برای آنجا را در این بغل و در پیوندهای روزانه دنبال کنید.
همین طوری.

How can I blame you
?When it's me I can't forgive
در مورد آخرین آلبوم گروه متالیکا خیلی حرف و حدیث هست.ولی هر چی که باشه برای منی که گوشه بزرگی از سلیقه موسیقایی ام چسبیده به موسیقی "متال" با زیرشاخه های متعددش که فکر نکنم بیشتر از یک دهمشون رو هم بشناسم،شنیدن موزیک نابخشوده 3 اتفاقی بود که شاید قدری هنوز هم امیدواریم به این گروه پیشرو زنده بمونه.میدونم جیمز هتفیلد دیگه صدای همیشگی اش رو نداره و جاهایی که باید صداش میکروفن رو پاره کنه و بلندگوها به لرزه در بیاد با بالا بردن صدای اینسترومنت ها اینکار انجام میشه.اما بدانید و آگاه باشید که موسیقی و مخصوصا ترانه هر سه تا موزیک به شدت تکمیل کننده همدیگه هستند.انقدر که واقعا بعد از شنیدن ترانه قسمت سوم حسابی سر ذوق اومدم.متالیکا برای من همیشه زنده خواهد بود.
Lyric /music: Unforgiven I
Lyric /music: Unforgiven II
Lyric /music: Unforgiven III

امشب با تمام وجود دلم می خواهد بروم بیرون با ماشین ولگردی کنم.میگویم ولگردی٬ دقیقاً منظورم ولگردیست ها.از همان اتوبان گردی ها و خیابان گردیهای به تمام معنا.از آنها که موزیک جانی کش و لئونارد کوهن و لد زپلین و نانسی سیناترا یت را بذاری توی پلیر و گاز بدهی تا ناکجاآباد.
امــــــــــــــــــــــــــا٬ آقایان مسئول و رئیس جمهور مردمی;جوانی مثل من که اهل هیچ گونه خلافی از قبیل خانم بازی و مزاحمت برای نوامیس و تجاوز به عنف و عربده کشی در حالت مستی و دزدی و بچه بازی و جعل اسناد و مدرک دانشگاه آکسفورد و نن من غریبم بازی در جلسه استیضاح نیست٬بنــــــــــــــــــــزین از سر قبر پدر ِ عمه ی ناتنی ِبرادر ِ بزرگوار ِمادربزرگِ مرحوم ِهمسایه ی محل قبلیمان بیاورد؟!!!!!!!!!!!!

"خانم عزیز"۱ خیلی توقع بازی دوطرفه و اینتراکتیو از این "آقای چوب لباسی"۲ در "مجموعه"۳ ای به غایت خنده دار را نداشته باشید.نویسنده فیلمنامه۴ شعورمان را برده زیر سئوال حالا شما گیر داده اید به اکت و ری اکت صحنه و دکوپاژ و عمق میدان تصویر؟!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
جوابهای چهار گزینه ای با جوایز باور نکردنی:
الف:مهراوه شریفی نیا
ب:پوریا پورسرخ
ج:روز حسرت
د:استکبار جهانی
معتقدم آنهایی بزرگترند که دوراهی های بیشتری را روبرویشان دیده باشند و حالا تقریبا همانجائی ایستاده اند که می خواستند.

پ ن: اینروزها بدجور محتاج دعام............
مطلب نقل شده از وبلاگ علیرضامعتمدی:
آقایی (که حالا دیگر از خیر ذکر نامش گذشته ام و) خودش را به خوانندگانش به عنوان دکتر معرفی کرده، وبلاگی راه انداخته به اسم مرد مرداد که اسم رسمی وبلاگ قدیمی من در بلاگفا و بعدتر سایتم به نشانی علیرضا معتمدی دات کام است. و جالب این که بیش از نود درصد پست های این وبلاگ نوشته های من است (یعنی 37 تا از نوشته های من را در وبلاگش کپی / پیست کرده) آن هم بدون هیچ توضیح و ذکر منبع.
اما در میان این پست ها چند اتفاق شگفت انگیز هم افتاده که برای انبساط خاطر شما نقل شان می کنم:
- ایشان دو نوشته ی من به مناسبت سالروز تولد 29 و 30 سالگی ام را عیناً نقل کرده. و به این ترتیب خاطراتی را که در پست 29 سالگی ام نوشته ام به خودش نسبت داده. از جمله این که نوشته بودم که تا چند سال پیش سنم را به رفقایم دروغ می گفتم و ...
- جناب دزد با درج پوستر مسابقه ی عکس دست دوم، حتا جایزه ای را که من به عنوان یکی از اسپانسرهای این مسابقه به برندگان اهدا خواهم کرد کپی/پیست کرده واعلام کرده که با اهداءیک عدد میز پینگ پونگ به جمع اسپانسرها پیوسته (حالا صبر کنید، تازه کجاش را دیده اید)
- پارسال مطلبی نوشته بودم در مورد تعداد نوزادان دختری که در اطرافم به دنیا آمده اند که جناب سارق این مطلب را هم کپی کرده آن هم با اسم نوزادانی که در مطلب من بوده و همه اقوام من هستند. فاطمه و پرنیان و دیگران! یعنی آدم ربایی هم کرده یک جورهایی!!!
- دوسال پیش وبلاگم در بلاگفا ف ی ل ت ر شده بود که ایشان احساس کرده اند بد نیست یک سابقه ی این جوری هم برای خودشان بتراشند، بنابر این این مطلب را هم کپی فرموده اند.
- یک مطلبی نوشته بودم در مورد ملاقات با دو پسربچه که وقتی تازه به دنیا آمده بودند در اصفهان من خیلی مراقب شان بودم و حکم پدر معنوی شان را داشتم. یکی شان ایلیا بود که با هم به کتاب فروشی رفته بودیم و ... . سارق نامحترم نه تنها این خاطرات را هم دزدیده بلکه در کمال وقاحت عکس ایلیا را هم توی وبلاگش گذاشته!!!
- یکی دو هفته پیش عکسی از دالان ِ کوچه های کودکی در سایتم منتشر کرده بودم و ماجرای آن پیرزن را نقل کرده بودم و از حدید تشکر کرده بودم که این عکس را برایم پیدا کرده. دزد ما این مطلب را کپی کرده و به جای حدید از "دکتر بابک شایگان" تشکر کرده که "دالان سیاره خانوم را" برایش پیدا کرده. بنابر این می شود نتیجه گرفت که سارق مورد نظر اصولاً دوستی به نام دکتر بابک شایگان ندارد! چون اگر داشت از او بابت عکسی که او پیدا نکرده تشکر نمی کرد!
-ایشان تقلید را به جایی رسانده که مطلبی را که درباره ی سوختن 60 گیگ از اطلاعات روی لپ تاپم نوشته بودم هم کپی کرده، شاید تصور کرده این جوری کلاس کارش بالاتر می رود!
- مقاله ای درباره ی برباد رفته می نوشتم که در وبلاگم از خوانندگانم نظرشان را درباره ی شخصیت اسکارلت پرسیده بودم که سارق غیر مسلح ما این مطلب را کپی کرده و پُز نوشتن مقاله ی مورد نظر را هم داده است.
- شوخی ای کرده بودم با ناتالی پورتمن که حتماً یادتان هست. ایشان این مطلب را هم دزدیده است و ته ش آن اشاره ی شخصی مرا هم که نوشته بودم: خانه ام دارد برق می زند، نقل کرده است بدون این که معنایش را بداند.
- مقاله ی "ما هم تیم ملی خودمان را داریم" هم طبعاً سرقت شده که ایشان جمله ی "منتشر شده در روزنامه ی تخصصی دنیای فوتبال" را هم آورده اند تا به همان یکی دوتا خواننده ی احتمالی شان پُز بدهند که مثلاً برای مطبوعات هم مطلب می نویسند. چون در پایان نوشته ی من استثنائاً زحمت کشیده اند و یکی دوخط در این مورد توضیح داده اند که اشکالی ندارد به عنوان یک پزشک در مورد سینما و فوتبال و ادبیات هم اظهار نظر می فرمایند و اصلاً این وبلاگ را هم برای همین راه انداخته اند (که خیل طرفداران شان را از نظرات مشعشعانه ی خود درباره ی همه ی حوزه ها سیراب بفرمایند. زهی وقاحت!)
- ایشان شوخی تغییر نام مرد مرداد به پدر رالف را هم عیناً نقل فرموده اند
- مطلبی نوشته بودم همین چند روز پیش که " عشق آزمایش گرد بودن زمین است، من از این سوی میدان نقش جهان بروم و تو از آن سو" که سارق نا محترم این مطلب را بازنویسی فرموده اند به این شکل که: من از این سوی تهران بروم و تو از آن سو همدان!!!!
گذشته از همه ی این سرقت ها ایشان دست به ابتکار جالبی هم زده است، سرقتی که گمان نمی کنم تا به حال کسی مشابه آن را دیده باشد: این آقای به ظاهر محترم حتا کامنت های سایت/وبلاگ من را هم دزدیده است و کل استعدادی هم که به خرج داده این بوده که خطاب های خوانندگان را به جای آقای معتمدی به آقای ... (نام خودش) تغییر داده و البته پاسخ های مرا هم به جای عین.میم به اسم خودش تبدیل کرده است!!!!
به چند نمونه از این حرکت مبتکرانه ی ایشان توجه کنید:
-------------------------------
نویسنده: هانیه دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:26
سلام.عباداتتون قبول.
انشاالله همگی از دسته سوم باشیم.
خدانگهدار و التماس دعا.
---------------------------------------------------------------------
نویسنده: نازلی دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:27
ای کاش !اقای ... این عکسو نمی ذاشتید اینجا...
فک نمیکنم ؛حضرت علی(ع) این شکلی بوده باشند...
... : نازلی جان! کسی نگفته که حضرت علی این شکلی هستند. تصاویری از این دست ارزش تاریخی و مستند ندارند، بلکه اهمیت آن ها به ارزش تصویری و هنری شان است. اصولاً برخلاف تصور رایج، تصویر سازی از بزرگان و قدیسین به جهت نمایش خصلت های مشهور و معروف آن بزرگان در قالب تصویر است. و این هم یکی از هزاران نقاشی از این دست
است متعلق به دوران قاجار.
-----------------------------------------------------------------------
نویسنده: نيلوفرپنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:49
عشق؟
- تنهاست
و از پنجرهای کوتاه
به بیابانهای بیمجنون مینگرد.
----------------------------------------------------------------------
نویسنده: امید غیاثی پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:50
ما که هنوز داریم میریم و تنها چیزی هم که پشت سرمون میبینیم نقش یاره که هی کمرنگ تر میشه........
مخلص.
-----------------------------------------------------------
بی چاره هانیه و نازلی و نیلوفر و امید!!
البته می دانم که یک چنین انسان بیماری با چنین وضعیت خطرناک آشفتگی روانی و اعتماد به نفس نابود شده و عقده های حقارت حاد، لایق این که این همه از وقت من و شما را بگیرد ندارد. اما به نظرم افشا کردن حرکات زشت و غیرمتمدنانه ای از این دست لازم است، باشد تا دیگران اگر روزی خواستند دست به کار مشابهی بزنند یادشان بیاید که دنیا آن طور هم شبیه تصورات آن ها نیست، و زندگی آن ها شبیه صحرا نشینی نیست که یک بار تا لب جاده رفته و خاطراتی از مسافران شنیده و تا آخر عمر خاطرات آنان را به عنوان فتح الفتوح خود برای هم قبیله ای هایش نقل می کند بی آن که کسی دریابد او کذاب و پشت هم انداز است. در روزگاری که با یک جست و جوی ساده ی اینترنتی می توان به بسیاری از اطلاعات دست یافت، باید برای دزدی هایی از این دست اندکی هوش و ذکاوت داشت آقای دکتر ! (البته هیچ بعید نیست این آقای دکتر از آن دست تزریقات چی هایی باشند که به خودشان می گویند آقای دکتر و کم کم باورشان هم می شود که طبیب هستند)به هر حال به ایشان فرصت داده ام که ضمن عذر خواهی از من و خوانندگانم فوراً مطالب سرقت شده و نام دزدیده شده را از روی وبلاگ شان (که خدا می داند بقیه ی مطالبش را از روی سایت کدام بدبختی بلند کرده) بردارد، وگرنه به زودی اقدامات جدی ای برای برخورد با او خواهم کرد.
از رفقا و دوستانی که وبلاگ می نویسند تقاضا می کنم با نقل این مطلب یا بخش هایی از آن هم حرکت زشت و غیرمتمدنانه ی ایشان را فاش کنند و هم دیگرانی را که ممکن است در دام این شیاد بیفتند یا ازشان سرقت شده و خودشان هنوز خبر ندارند، هوشیار کنند.
پی نوشت: البته هیچ بعید نیست ایشان همین مطلب را هم در وبلاگ خود کپی/پیست کنند!!!
نمیدانم و هیچ وقت هم نفهمیدم وقتی اولین تیر شلیک می شود دیگر چه فرقی می کند چه کسی اول انگشتش را روی ماشه لرزانده و گلوله نامرد را از خانهای گردان اسلحه اش رد کرده و بر سینه کسی نشانده.
زمانی که گلی پرپر شد و جوانی ناکام٬ آروزهایش را پشت حط مقدم گذاشت٬ یا نوعروسش را بدون شب زفاف رها کرد و دخترکِ هنوز باکره٬ تمام آرزوهایش را در آمدن جوان رعنایش می دید و سالها بعد سازمان رسمی تلویزیون مملکتش پیکر آغشته به خون و "بی سر" عشقش را گستاحانه و جسورانه پخش می کند٬ دیگر چه فرقی می کند مهاجم و مدافع کدامند.چه زمان و چه کسی می تواند در لحظه انتخاب کند چه کسی می جنگد و کدام طرف مقدس مابانه دفاع می کند.
جنگ به عنوان منفورترین دستاورد "تمدن بشری" همیشه به نظرم آنقدر مهیب و ترسناک است که حتی شنیدن نامش هم لرزه بر اندامم می اندازد.
آنموقع ها که توپ ۳۵ میلی متری محافظ آسمان تهران٬ کنار قصرقیروزه بود و دیواره ی آتشش را به روی میراژ ها و میگهای رژیم بعث و حالا ملت دوست و همسایه عراق می گشود آنقدر می ترسیدم که تنها مامنم میشد دامان مادر یا زیر تخت.
هنوز کابوس روزها و شبهای بی برقی و خاموشی و توی ماشین خوابیدنها را می بینم.
صدای رعد و برق برایم تداعی کننده آنزمان است و همانقدر ترسناک و مهیب.
سهم ارتش مقتدر "آن زمان" در جنگ بیشتر از سپاه تازه پا گرفته و طفل نونهال انقلاب نباشد٬مطمئن باشید کمتر نیست.
فقط خوشمزه قضیه اینجاست که در کدام مملکت و سرزمین سالروز "حمله کردن" و دسته دسته کشته شدن جوانانشان را جشن می گیرند که ما دومیش هستیم؟!
فقط خدا کند تمام فرماندهان جنگ٬ آن دنیا رو سفید این همه ایرانی باشند.چه آنزمان که میشد جنگ را پایان داد و نکردند٬چه بعدها که جام زهر سر کشیده شد.

چهره جنگ همینقدر خشن است.
مجله "شهروندامروز" شماره ۵۶ ٬یکشنبه ششم مرداد ماه ۱۳۸۷ مطالب فوق العاده ای از زبان فرماندهان و دست اندرکاران عالیرتبه زمان جنگ دارد.از دستش ندهید.
می شوم عاشق چتر.
مجبور می شوی نزدیکم شوی. بوی خاک باران خورده و لباس خیس.....
دستان همیشه سردت و لبان همیشه نیمه باز.
بوی تنت را به باد بسپار....
