-cover_large.jpg)
مطمئنن یکی از بهترین فیلمهای تمام زندگی ام.آنچنان مرز بین واقعیت و رویا را بر می دارد که در انتها همراه با الکساندریای شیرین و دوست داشتنی نگران شخصیتهای داستان می شوید.به هیچ وجه از دستش ندهید.
پخش کننده فیلم دیوید فینچر و اسپایک جونز ان.کلی هم حکایت و داستان جالب پشت ساخته شدن فیلم هست.مثلا اینکه تارسم سینگ چند سالی را در تهران زندگی کرده و بزرگ شده.یعنی حدودا ۶-۷ سال از ۲-۳ سالگی به بعد.و یا اینکه فیلمبرداری فیلم ۴ سال و نیم و در ۲۴ کشور مختلف دنیاطول کشیده و ۸۰ میلیون دلار هم برای سینگ که خودش تهیه کننده فیلم بوده و در حال حاضر شماره یک تبلیغ سازی دنیاست خرج برداشته که تمام ثروتش رو هم از راه تبلیغ سازی برای کمپانی های بزرگی مثل بی ام دبلیو و پپسی و نایکی و کوکاکولا به دست آورده و تمام لوکیشنهای فیلم هم واقعی هستند.توی وب سایت رسمی فیلم گالری عکسی هست که نگاه کردن بهشان هم حسابی لذت بصری نصیبتان میکند چه برسد به دیدن خود فیلم.
با اینکه خیلی دلیل محکمی برای خوب بودن فیلم نیست اما راجـر ایبـرت هم به فیلم صد داده.
Don't let me die here // There must be something more
ممنون آقای معتمدی که به یادمان انداختی.
سه شنبه ساعت ۷ سینما آزادی فیلم "برای کار" ساخته حسین شمس که من تصویربرداری اش را کرده ام در جشنواه شهر اکران می شود.
همین.

فیلم بعدی کارگردان را که می بینی می فهمی بعضی از فیلمها کاملا اتفاق محسوب می شوند.نه از آنها که مثلا سینمای ایران ظرفیتش را ندارد٬نه.از آنهاییکه در کارنامه سازنده اش "اتقاقی" هستند.نفس عمیق برای خیلی ها فیلم کالت تمام عمرشان است.اگر اینطوری است و با آیدا و منصورش زندگی می کنید به هیچ عنوان عیار ۱۴ آخرین ساخته پرویز شهبازی را نبینید.ملغمه ی عجیب و غریبی است از بازی های نچسب و کارگردانی ضعیف.اما از حق نگذریم فیلمنامه اش در پیرنگ حسابی کار شده بود.فقط در پیرنگ.در پرداخت جزئیات الکن بود.حیف شد.فکر می کردم فیلمی ببینم که روز اولمان را بسازد حداقل.
اما فیلم دوم فیلمی بود محصوول ترکیه و آلمان و فرانسه به اسم "جعبه پاندورا".فیلم خوبی بود با فیلمبرداری موجز و دقیق.و صحنه های آرام و دلنشین.

اسم فیلم در تیتراژ Sky Boys ثبت شده و در پوستر ها همان که می بینید.خیلی هم فرق زیادی با همان بچه های آسمان خودمان ندارد.فقط کاملا داستان را وراونه کنید.فیلم سرشار از زندگی است و پویائی و حرکت و همان مثال همیشگی آمریکائیهای قهرمان و نترس و خوشبحتی و کارخانه رویاپردازی هالیوود با چاشنی اغرق در حد "هالیوود".
ولی این روزها من که بهش احتیاج داشتم.

یادداشتی از خودم و ترجمه نقد راجـر ایبــرت برای پس از خواندن بسوزان را می توانید در صفحه سینمائی امروز فرهنگ آشتی بخوانید.
در ضمن مطلب امیـــــر حسیــن توی همین صفحه رو هم از دست ندهید.مثل همیشه عالی و و حشی...........

ایـــــن یعنی یک گلدن گلاب خوب.همه آنهایی که دوست داشتم و بازیها و فیلمهایشان را دیده بودم جایزه گرفتند.

منتشر شده در شماره دیماه ماهنامه تازه:
بعد از خواندن بسوزان فیلم جدید برادران کوئن کمدی تلخ سیاهی است که اتفاقاتش در واشنگتن،شهری بی روح و تلخ منظر می گذرد.مکانی کسالت بار و ناراحت که همه به همدیگر خیانت می کنند و لحن احساسی آدمها از بیان مودبانه بسیار رسمی به لحنی خشم آلود و کینه توزانه عوض می شود و دوباره بر می گردد. "بعد از خواندن، بسوزان" دارای لحظات و "آن"های بسیاری است.از جمله سکانسهای کوتاه و چفت و بست دار مشاجره آدمها،رانندگی کردن،کلک زدن به همدیگر و دعواهای بین شخصیت ها. البته اگر به دقت گوش کنید ممکن است طنین بدشگون داستان پارلمان ایالتی آمریکا را همانند فیلم "نصیحت و توافق" اثر اوتوپرمینجر، را بشنوید.اما پیرنگ ابلهانه و غم افزای فیلم، این طنین ها را خفه کرده است........
ایـن ترجــمه (در گوشه راست صفحه) از من٬ به عللی کاملا غیر عمدی به نام دیگری چاپ شده.اتفاق بعضی وقتها اینجوری می افتد.البته در دسترس نبودن من هم علت دیگرش.
اما مصاحبه پر و پیمانی بود که حسابی وقتم را گرفت.اما نکات جالب کم نداشت.این ترجمه اما به اقتضای محدودیت فضا همین قدرش ماند.

یکی از پیچیده ترین فیلمهایی که تابه حال در مورد روابط آدمها دیده ام.چیز عجیب و غریبی است. جسارت کارگردان جدا ستودنی است.سوژه خطرناکی دارد که کمی بی احتیاطی از هر دو بر بام کارگردان را هلاک می کرد.
بازی جولیـــــن مـــور بی نظیره.
می خواستم یکی از دیالوگهای فیلم رو بیارم دیدم تمام دیالوگها بی نهایت گویاست.پس فقط فیلم رو ببینید و لذت ببرید.
پ ن : و ممنون بابت اعتماد پویان عسگری.
![]()
خب وقتی چند نفر عاشق سینما دور هم جمع شوند و کافه دوست داشتنی را رو به راه کنند٬ نتیجه می شود ایــــــــــــــــــــن پـــــــــــرونده برای فیلم اعظم مـــــــــــــــــاهی بزرگ.
خواندن مطالب موجز و تر و تمیزش خالی از لطف نیست.
ضمن اینکه یک ترجمه هم از من درش هست.
شش روز یکریز درگیر جشنواره فوق الذکر باشی و امشب بدون دغدغه فردا برای رسیدن و نرسیدن بخوابی.......

ممنون بابت احوال پرسی و اینا.
باز هم با آمادگی بر می گردم.......
فقط اینکه اگر خواستید می توانید از سایت سینـــــــما مــــــــــــا گزارشهایی که دادم رو دنبال کنید.امیرقادری یه ریزه تنبل شده و مشغول٬خبرها دیر تر پابلیش میشه.فعلا دو تا گزارش من رو ایـــــــــنجا و ایــــــــــنجا می تونید بخونید.گزارش اختتامیه هنوز نرفته رو سایت.
و اینگونه ما هم گــــــــــــــم می شویم در جادوی سرزمین عجایب.

Lost بازهای حرفه ای را ایـــــــــــــــــن از دست ندهید.باز هم مستــر بیـگ اسلیـپ ذوق زده امان کرده.

عکس از سینما ما
اگر جوانان نسل قبل از ما به هامون تکیه کرده و قد کشیده بودند، ما هم با آژانس شیشه ای رشد کردیم و بزرگ شدیم.بماند که حالا هردو فیلم برای نسلهای بعد هم می ماند و شده فیلم کالت خیلی از دوران ها .کارگردانهای هر دو اثر با تکیه بر "دانش" و "بینش" و نوع نگاه خاص خودشان و تمام جهان بینی منحصر بفردشان دنیای زیبا و پر از تناقضی را برای ما آفریدند که هنوز هم زاویه های ناشناخته فراوانی دارد.داریوش مهرجویی آخرین اثرش را ساخت و با بی مهری و کم توجهی دچار نوعی "فرار مغز" محصولات فرهنگی شد.اما ابراهیم حاتمی کیا با حاشیه امنیتی که در این سالها برای خودش ساخته و یکبار(با به رنگ ارغوان) هم از آن تخطی کرده بود این بار دست روی موضوعی گذاشته که شاید خیلی ها آنرا در حد و اندازه سینمای ایران نمی دیدند.مسئله ی حالا دیگر فراگیری که نه تنها جوامع در حال توسعه که جوامع پیشرفته را هم درگیر خودش کرده است.شاید همین نکته ظریف که بتوان آنرا خیلی هم وطنی و اینجائی ندید حاتمی کیا را به این واداشته تا ازگروه تحقیقاتی نه چندان مختصری برای موضوع داستانش یعنی "سقط جنین" استفاده کند.البته شاید نتوان قاطعانه موضوع فیلم را سقط جنین دانست.چرا که دو داستان فیلم تلاش برای داشتن و نگه داشتن جنینی است که خیلی دور از انتظار به "مادرانشان" هدیه شده است.فقط به مادرانشان هدیه شده چرا که استقبال چندان باشکوهی از طرف پدرهایشان نمی بینند. حاتمی کیا کارگردان باهوش و کار بلدی است و می داند که دویدن بر روی تیغ دولبه ای که سقوط از هر طرفش ضربه شاید نهائی را بر پیکره فیلمش وارد کند،کار بسیار پیچیده ایست. چه از نظر اجرا و چه از نظر نوع نگاه به داستانی که قرار است در فیلمی اپیزودیک به تماشاچی کم حوصله این روزها نمایش داده شود.اما باید گفت که متاسفانه فیلم از همان جائی ضربه میخورد که شاید تکیه اش بر روی آن استوار میشود.یعنی........

Prison, death,it didn't matter.Because at least in prison and,at least in death, you know,I wouldn't be in fucking Bruges.But then, like a flash,it came to me, and I realized,"Fuck, man, maybe that's what Hell is.The entire rest of eternity spent in fucking Bruges!"And I really, really hoped I wouldn't die

Cristina: Then how? Tell me how! Katie died with red shoelaces on. She hated red shoelaces. And she kept asking me to get her some blue ones. And I never got her the blue ones. She was wearing those fucking red shoelaces when she was killed
۲۱grams
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
این جوکر لعنتی چه کرده با من؟!از پشت همان نسخه تیره و تار و داغان هم هنوز که هنوز است مسخ بازی اش شده ام.نه منکه میدانستم رفته،که دوستانم که خیلی از رفتنش نمیدانستند هم همین قدر تحت تاثیراند.میدانید که برای درآوردن نقش به شیوه سنتی متداکتینگ عمل کرده و روزانه ۲-۳ ساعتی می خوابیده و بقیه را روی نقش کار میکرده.همین است که راه رفتنش هم منحصر بفرد است و آن لب تر کردنهای گاه و بیگاهش به خاطر پاره شدن لبهایش(که خودش حکایتی ست) دیوانه ام کرده.کمی که به لهجه های موجود در زبان انگلیسی هم آشنا باشید می بینید که چه کرده با آن طرز ادا کردن عجیب و غریب کلماتش.
اما چه کرده این هیث لجر و جوکر لعنتی با من؟!
به شدت منتظر نسخه دی وی دی اش ام. خدا کند این ملت از کیفیت اس وی سی دی بکشند بیرون.حداقل اینبار........

پ ن:راستش آشنائی جدیم با کمیک و اینجور داستانها را مدیون سروش روحبخش عزیزم. ممنون دوست من.
و اینکه نماز دیر شد اما مطمئنا خدا می بخشد که دینم را تا اینجا ادا کرده ام به تاریکی و شوالیه اش.

کیانوش عیاری را خیلی دوست ندارم.چه به خاطر نوع فیلمهائی که ساخته و چندان با سلیقه من جور در نمی آید و چه به خاطر ساختاری که در فیلمهایش مورد استفاده قرار میدهد.اما درحال حاضر که به نظرم یکی از بهترین سریالهای دوران تلویزیون بعد از انقلاب با اسم عیاری به عنوان کارگردان در حال پخش از سیمای ایران است،حیفم آمد هر چند در حد چند جمله دینم را نسبت به این اثر کمیاب ادا نکنم.
عیاری همانطور که ابتدای سریال هم خاطر نشان میکند خیلی هم به اتفاقات واقعی در زندگ دکتر قریب وفادار نمانده و چقدر خوشبختیم ما که این عدم وفاداری منجر به یکی از بهترین اثرهای تصویری این سالها شده است.این اصلا ضعف برای روایت داستانی تاریخی میست.چرا که علی حاتمی هم خیلی به وقایع اتفاقیه همدوره کارهایش وفادار نبود.حال انکه سریالهای بی مثالی را ساخته که همچنان در قله ای بلند بی رقیب اند.
عیاری در این سریال کارگردان بسیار باهوشی است.فلاش بکهایش برای روایت زندگی دکترقریب اکثرا در نهایت استعداد و ذوق است.میداند کجا روایت پیش بکشد و کجا باز هم با همان ترفندهای تصویری بیننده را هل بدهد به زمان حال.هوش سرشار عیاری خیلی جاها البته با کم هوشی مسئولان پخش سیما هم همراه شده است (خوشبختانه).مثلا اگر یادتان باشد دوقسمت قبل که گوشه چشمی هم به زندگی شاه و خواهرش داشت با دکوپاژهای دقیق و میزانسن های هوشمندانه خانواده شاه را خیلی هم ایزوله نشان نداد.یا مثلا قسمت زنی که سفلیس داشت را یادتان هست.پرداخت صحنه فوق العاده بود.راه رفتنهای زن "کاسبی" که حالا دخترش هم به درد خودش مبتلا شده نشان داد که هنوز هم می شود در مدیوم تلویزیون کارهای باشکوه کرد.همین قسمت اخیر هم که مربوط بود به "مثلا" بدبختی قشر روستائی همزمان با جشنهای ۲۵۰۰ ساله و آوردن دسر و بستنی از اروپا بود یکی از بهترین قسمتهای سرایل تا الان بود.خود عیاری هم خط قرمزها را میداند و من به عنوان بیننده به او حق میدهم که برای اجازه ساخت سریالی به این ظرافت از این کلک ها هم بزند.این قسمت به طرز دیوانه کننده ای دردآور بود.نمیدانم عیاری اینهمه قدرت بازی گرفتن از نابازیگرهایش را از کجا می آورد.البته تجربه بالایش این جاست که به کمکش می آید تا از بچه ی ۸-۹ ساله تا پیرمرد ۹۰ ساله چنان بازی بگیرد که دوربین را حذف کند و خودش بشود همسایه و همکار آنها.این قسمت از سریال به نظرم شاید بهترین ۵۰ دقیقه ای بود که این چند ماهه از سیما پخش شده است.
جائی در مصاحبه ای با عیاری خواندم که برای پول به تلویزیون آمده و خیلی هم به فکر آوردن تکنیک سینما به سیما نیست.کاش مابقی مدعیان هم برای پول می آمدند.
پ ن:لذت تماشای ایــــــــن فیلم را ازدست ندهید.کارگردانی که تمام جنبه کارش را بلد باشد می داند حتی با "بیصدائی" داستان را طوری پیش ببرد که متوجه نشوید خیلی جاها فقط فقط تصویر می دید و موسیقی.خبری از دیالوگ نبود،اما کنش و واکنشهای صحنه در عمق وجودتان می نشست.
پراکنده گوئی و بی سر و ته بودن نوشته را ببخشید.واقعا نمی تونستم از این قسمت سریال راحت بگذرم.فکر کنم حالا حالها یقه ام را ول نکند.

زمانی پارک چان ووک را شناختم که فهمیدم سه گانه ای ساخته با درونمایه انتقام.آنقدر موضوع جذاب بود که آنموقعها که هنوز دی وی دی روی پیشخوان بقالی احمد آقا هم نبود دو فیلم اول سه گانه اش را با بدبختی گیر بیاورم و ببینم.
حالا بعد از دیدن J S A تبدیل شده به یکی از کارگردانان محبوب زندگی ام.فیلم آنقدر خوب هست که قید۱۵-۲۰ دقیقه اول فینال را بزنی.فقط اگرخواستید سراغ سه گانه هایش بروید به ترتیب ببینید که کیفتان تکمیل شود.


ایــــــــن لعــــنـتـــــــــــــی آنقدر خوب هست که بعد از ۱۴ ساعت کار و کلاس و سرپا و اتوبوس٬ برای بار سوم ببینیدش و خستگی کاملا از تنتان بیرون بزند.

اگر سریال بیداری را دنبال می کردید٬ شاید ایـــن پـرونــده که با یکی از دوستان جمع و جور کردیم به دردتان بخورد. شاید.
سینماما تیتر زده:

نمی دانم از یک پیامبر چه انتظاری دارید.اینکه برگزیده خدا باشد کافی است؟!مطمئنا جواب همه نه است.اینکه با خدا بی واسطه سخن بگوید هم که نمیتواند باشد.من با این ایمان نیم بندم به این اعتقاد دارم که پیامبر فقط کارش خوب کردن حال مردم و سرحال آودن آنهاست. پس همین الان آستین هایتان را بالا بزنید و با هرچه میخواهید تطهیر کنید و بنشینید ببینید این برگزیده خدا ٬در این دیگر شاهکار به تمام معنایش و در این رساله بی حد و اندازه اش چه می گوید؟؟؟؟ آخر٬ مرد دنیا با این همه زشتی و کثافت ارزشش را دارد؟!
کاش میتوانستم ماساژورش باشم.
پی نوشت یا هر چیز:
در پی جو گیری و بر اثر اووردوز کردن از شدت فوران احساسات به علت فوق الذکر:
دعای اول سال ۱۳۸۷:
خدایا یکدانه از همان کافه ها با همان رنگ و البته اگر دوست داشتی با همان مشتری ها در همان نقطه دنیا به همین بنده حقیرت عطا فرما.
این بخشی از ستایش نامه ایست که با خودم قرار گذاشته بودم برای به همین سادگی ساخته تحسین برانگیز رضا میرکریمی بنویسم.اما به خاطر اینکه باید به سینما ما هم میدادم٬ مجبور شدم کوتاهش کنم.تمام توانم را به کار بردم تا در همین چند کلمه تمام ارداتم را به فیلم و فیلمسازش بیان کنم.چقدر موفق شدم٬ اگر فیلم را دیده اید بگوئید. ندیده اید هم اگر بعد از خواندنش مشتاقتان میکند برای دیدنش٬ پس کارم را درست انجام داده ام. تمام.

به همین سادگی میتوان بینده را سر حال آورد.فضا سازی به شدت رئال و شخصیت پردازیهای هوشمندانه و خلق موقعیتهایی که شاید خالی از کمترین کنش و واکنش بیرونی و کشش دراماتیک باشند تمام آن چیزی است که باید فیلم به همین سادگی رضا میرکریمی داشته باشد تا تبدیل شود به فیلمی که شاید بعدها با دقت و حوصله بیشتری "دیده" شود.در کنار تمام عوامل بالا روایتی کلاسیک از تقابل "شخص با خویش"را همراه با طراحی صحنه و لباس عالی و از همه مهمتر فیلمبرداری فیلم با تکنیک دوربین سردست که مهمترین ترفند برای نشان دادن موقعیت درونی قهرمان فیلم است و البته طراحی حرکت دوربین که میرکریمی قبلتر با خیلی دور خیلی نزدیک ثابت کرده بود از عهده اش به خوبی بر می آید فیلم را تحسین برانگیز میکند.
حکایت، حکایت سرراست روزی از زندگی زنی خانه دار(آشپز!؟) از قشر متوسط است که "تردیدش" در انتها تبدیل به نبردی سهمگین بر علیه خودش می شود.(یاد "کاغذ بی خط" و "چهارشنبه سوری" افتادید.ناصر تقوائی بنائی را گذاشت که اصغر فرهادی تزئیناتش را بعدها به عهده گرفت. و الحق ساختمان بی نظیری است) اما امروز برای طاهره(هنگامه قاضیانی)اصلا روز ساده ای نیست.هر کاری میکند تردید دارد:می نویسد،خط میزند تردید دارد، نهار می پزد تردید دارد، به دوستش سر میزند تردید داری،کادو میخورد ،میز می چیند،چای میریزد. همه اش تردید است.امروز اصلا به همین سادگی ها هم نیست.استخاره میگیرد قوت میگیرد. آیا واقعا همانقدر که باید سفید بخت است؟
نوع روایت این جور داستانها باید همسو و هم مسیر با همان روزمرگی ها باشد.اما برای خلق این تردید محمد آلادپوش بهترین گزینه انتخاب است.قدری(تاکید میکنم:قدری) حرکت در دنیای دوربین باید باشد تا به دنیای درونی زنی نزدیک شویم که نماینده زنهای قبلی فیلمهای "زنانه" نیست.همانهائی که دردهایشان داد میزنند و جیغ میکشد تا دردشان کم شود. طاهره نمی گوید تا از شدتش کاسته نشود.حتی به ما تماشاگران همراه با خودش که گاهی محرمتر از هر کسی هستیم هم نمی گوید.
لوکیشن فیلم آنقدر خوب است که وقتی نام طراح داخلی و مبلمان فیلم را در تیتراژ ابتدائی می بینید، در انتها حق میدهید که جایش همانجا کنار طراح صحنه و لباس فیلم شیدا رشیدیان و موسیقی محمدرضاعلیقلی و صدابردار مهران ملکوتی باشد.
فیلمنامه به شدت حساب شده است.اگر فیلم را دیده اید قدری به عقب برگردید و رفتاریک زن خانه دار را در تمام لحظه های فیلم ببینید.آنجا که چای را بر میگرداند توی قوری یا انجا که با دست پودرماشین لباس شوئی را پخش میکند.اینها همان ظرایف فیلمنامه است.یادتان بیاید تقابل نوع پوشش طاهره در بیرون و داخل خانه را.نوع نگاه و راه رفتن و رفتار و سکنات، همانهائی است که ما هر روزه دارم میبینیم و شاید به سادگی از کنارشان رد می شویم و شاید هم داریم باهاشان زندگی میکنیم. واقعا به همین سادگی ها هم نیست.شادمهر راستین و رضامیرکریمی آنقدر روی فیلمنامه و نوع پرداخت ان کار کرده اند( از مشاوره ها و نوشته ها و دیگر) که مستحق کاندید شدن بودند.امید وارم به حقشان برسند.هم هنگانه قاضیانی و هم همه دیگر.
چقدر خوب که جشنواره "به همین سادگی" تمام شد.
این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم٬ بهترین بازیگر نقش اول زن(که حسابی به داوران امیدوار شدم) و بهترین فیمنامه برای رضا میرکریمی و شادمهر راستین هم شد.این بار داوران حسابی به من حال دادند.خدا را شکر که فیلمی در این حد این بار دیده شد و خدا را شکر که این بار مجیدی را خیلی تحویل نگرفتند.البته باز هم معتقدم که بهترین کارگردانی هم حق میرکریمی بود.نمیدانید در یک لوکیشن محدود چه کرد این مرد.
در ضمن اینجا هم در سینماما آمده.
هی میگوئیم جشنواره فجر چنین است و چنان.
خودم٬ همه ی ده روز درگیرش هستم.
نیستم٬ به این خاطر است.
همدردی مرا هم بپذیر دنیای بازیگری.
غم تو را کجای دلم بگذارم٬ دخترک؟!
چرا پرداختن به سینمای کیومرث پوراحمد اینقدر سخت است؟! سینمائی که به شدت ایرانی است.فیلمسازی که با قصه های مجیدش در سیما بزرگ شدیم و سرنخش را تا ته دنبال می کردیم و با شب یلدایش در سینما قد کشیدیم و دیدیم که فضای محدود چیزی نیست که کارگردانی کارکشته در پرداخت ایده هایی اینچنین برای بیان آنها اسیرش شود. کیومرث پوراحمد در شب یلدا نگرانیها و درگیریهای درونی و نمود بیرونی کسی را به نمایش گذاشت که شخصیتش به شدت "اینجائی" بود و در این بین دچار تردیدی ویران کننده از نوع "آنجائی" اش شده بود. و من هنوز غصه این را می خورم که چرا همین جا فیلم تمام نشد و .............
ادامه را در اینجا بخوانید.

به عنوان یکی از طرفداران گونه کمدی تقریبا دیگر از آمدن هرگونه فیلم کمدی حتی "نسبتاً" خوب هم ناامید شده بودم. تا اینکه دو فیلم همزمان با شعار کمدی بودن بر پرده سینماهای تهران آمد. "قاعده بازی" کار احمدرضامعتمدی و دیگری "کلاهی برای باران" ساخته مسعود نوابی. در شبی که به قصد دیدن اولی راهی سینما شده بودم بنا به شرایط، دیدن دومی نصیبم شد. خوشحالم که بگویم فیلم با کمترین ادعا دربزرگنمائی کاری که کرده یا ادعای آنکه عرفان را در زیر ساخت فیلم قرار داده تقریبا 80درصد موفق شده است که به اهداف سازندگان آن نزدیک شود: یعنی ساخت 90 دقیقه مفرح و شاد برای تماشاگر ایرانی ای که دیگر خنداندنش کار سختیست. البته این کمدی بیشتر مدیون حضور بازیگران شناخته شده این عرصه(رضا عطاران،جوادرضویان ومهران غفوریان) و برخورداری از فیلمنامه ای است که تا نهایت توان سعی در دوری از کلیشه ها را داشته و با شوخیها و موقعیتهای کمیکی که میسازد بیشتر فیلم را پیش میبرد و در این راه با پرداخت صحنه هایی که مطمئنا با کمی خرج کردن استعداد و توان پایان ناپذیر جوادرضویان در ارائه این تیپها دارد،همراه بوده است. البته با توجه به زمان حضور رضویان در فیلم کمی بی انصافی است که تمام کمدی موجود را به نام او تمام کنیم و از نقش هرچند کوتاه غفوریان در این راه چشم پوشی کنیم.
داستان سرراست است و برای بیننده ای که آمده تا آخر هفته ای شاد را سپری کند بدون کمترین گره افکنی حاد و پیچیده ای روایت می شود: دختر و پسری با وضعیت خوب مالی همدیگر را دوست دارند که پسر مجبور به پنهان کردن این علاقه از دختر شده است.دختر در خانه شان خود کشی میکند و درست همان شب دزدی که به خانه آنها آمده دل به او می بندد و با ترفند اینکه میتواند کاری کند پسر دوباره عاشق دختر شود و در اصل برای از میدان به در کردن پسر، وارد زندگی او میشود و در این راه از همراهی و همکاری دوست دزد دیگرش هم بهره می برد. در آخر با وجود یأس دزد در پیشبرد نقشه اش و با شخصیت پردازیی خوبی که از او و دوستش شده است باز هم شاهد زندگی سرخوش و بی خیال آن دو هستیم. دو سوم ابتدایی فیلم سرشار از کمدی موقعیت است و آنچنان این کار را خوب انجام میدهد که وقتی در یک سوم پایانی، فیلم تقریبا از ریتم تند و شدت ارائه این موقعیتها کم میشود و به دلیل اینکه فیلمنامه نویس هر چه مهمات داشته در دوسوم ابتدئی بر سر تماشاچی خرج کرده و دیگر خبری از موقعیتهایی که تقریبا هر سکانس رو میشد،نیست اصلا سرخورده نمی شوید وشادیتان تبدیل به یأس بعد از خندیدنهای طولانی و ریسه رفتنهایتان نمیشود. این یک فیلم سرخوش است،سرخوشانه ساخته شده،سرخوشانه پرداخت شده، با حوصله نوشته شده و سرخوشی اش هم حداقل در سالن سینما مسری است. فیلم همانطور که گفتم بی ادعاست.بازیگران روان بازی می کنند و فیلمنامه طوری است که در آخر مجبوربه حذف یکدفعه ای چند شخصیت نشود تا زمانش به حد استندارد برسد. موسیقی با همان ریتم فیلم پیش می رود و از موسیقی "مجبور کننده" خبری نیست .تنها نکته نه چندان خوب فیلم بازی ناهمخوان بازیگر نقش پیروز است که "نام فامیلی اش" را چند جای دیگرتیتراژ هم دیدم.(شما که فکر پارتی بازی و این حرفها را نمیکنید؟!). حال آیا می توان امیدوار بود که فیلم کمدی روان و خوب و در عین حال شاد و مفرح و بدون ادعای تحولات دقیقه ای و سیروسلوکهای آنچنانی را باز هم شاهد باشیم.امیدوارم پیشرفت "نوابی" بعد از فیلم های "سال های بی قراری" و "قلقلک" نوید بخش این ادعا باشد.
"پاداش تصویر"
پاداش سکوت همان کلیشه عوض شدن آدمهای بعدازجنگ است که دربسترسفری به منظور شناخت روایت میشود.اینکه خیلی از آدمهای جنگ آنقدر عوض شده اند که همرزمان قدیمیشان با پشیمانی نام آنها را به زبان می آوردند وبرخی هنوزپشتشان به آن پارتی گردن کلفت آن بالاگرم است،عده ای شهید میشوند وهیچ کس خبردارنمیشود وعده ای دیگراز قِبَل همین جنگ به جایی رسیده اند که خبردارکردنشان گذر از هفت خوان است. فیلمنامه فیلم را فرهاد توحیدی ازروی داستان کوتاه "من قاتل پسرتان هستم" وبراساس طرحی ازخود مازیارمیری نوشته که خب عرصه ای خطرناک را انتخاب کرده و متاسفانه در دامش هم گرفتارآمده.
اقتباس از روی داستان کوتاه به خودی خود کار سختی است و نمونه اش را حتی در داش آکل مسعود کیمیایی ونمونه ناموفقش را اخیرا در گرداب نوشته حسن هدایت از روی داستان کوتاهی به همین نام از صادق هدایت دیدیم. دراینگونه فیلمنامه ها یا باید داستان طول داده شود یا شخصیتها نقششان زیاد شود که پاداش سکوت از دومی برخوردار شده است. اکبر رزمنده ای که فکر میکند همرزمش یحیی را کشته نزد پدر او میرود وتقاضای قصاص میکند و در این بین با همرزمان قدیمیش تماس برقرار میکند. درفیلم شخصیتهایی هست که باحذفشان هیچ لطمه ای به فیلم نمیخورد وفقط در بیان همان شعار فوق الذکر دچارکمی رقیق شدن میشود.مثلا نقش فرهاد اصلانی و پریوش نظریه را البته به دور از خوب بازی کردن آنها از فیلم جدا کنید تغییر چندانی حس نمیکنید. یا در کم کردن مدت زمان پرداختن به صحنه ها هم همینطور.یا اتفاقی که در آخر برای اکبر با دیدن حاج احمد ایروانی میفتد چیست که تمام حوادث را مو به مو به یاد می آورد.گفتن جمله ای یا حتی کلمه ای از زبان حاج احمد که منطقی نیست چون با ترکشی که او در گلو دارد امریست غیرممکن. این اتفاق از آنجایی که نقشی کلیدی را در نتیجه گیری فیلم بازی میکند قدری خام دستانه رها شده است.
میری علاقه اش به مضامین دینی را به خوبی بیان کرده، طوری که نتیجه گیری انتهایی دو فیلم قبلی اش را به عهده آنها میگذارد.اشاره به آیه "مالک یوم الدین" در به آهستگی هم نمود داشت و این باردراین فیلم با تاکیدی بیشتر سعی دارد تا بیننده را همزمان با رهایی جسمی اکبر، با آزادی روح او هم همراه کند.در این جا این اتفاق با اتمام .................... ادامه مطلب
درونمایه فیلمهایش بیشتر در مورد لزوم وفاداری به قوانینی است که تخطی از آنها به منزله فروپاشی است. قوانینی که در صدر آنها وفاداریست. وفاداری به آنچه به آن اعتقاد داری. مهم نیست قرار است بر سرت چه بیاید٬ وفادار بمان. برای او مهم در آمدن منظورش درفیلم است پس با استفاده از الگوهای فرهنگی و تاریخی چینی سعی در نمایش آنها دارد. بیننده ای که با دید فیلمهای اکشن و رزمی پای فیلمهای او بنشیند بیشتر خنده اش میگیرد تا لذت ببرد٬ اما اگر به منظور کشف جنبه های درونمایه ای فیلم با دنیای آن همراه شوید مطمئن باشید عمیق ترین فیلمهاییست که به عمرتان دیده اید. بسترهای مناسبی از روایت را با تکیه بر عشق و نفرت آنچنان در تار و پود فیلم در هم تنیده که جرات فکر کردن به چیز دیگری را ازتان میگیرد.
خوشبختانه هر سه فیلم بالا البته با کمی شک در مورد قهرمان به صورت دی وی دی و با زیر نویس فارسی در بازار هست. پس لذتش را ببرید و در صحنه های حماسی مبارزات فیلم یادی هم از من بکنید.
بدقولیم به خاطر قطع شدن اینترنتم بود و ببخشید که خودم هم غافلگیر شدم.
میدونید این که چند نفر بیان و این متنهای من رو بخونن برام اصلا مهم نیست.نه اینکه بگم وقتی میام و روی قسمت آخرین نظرات خوانندگان کلیک میکنم اصلا دلم هری نمیرزه، نه. اتفاقا استرس خوبیه. ولی به قول مهدی پور امین عزیز من دارم به رسالتی که به واسطه دیدن(با عرض معذرت فراوان) بیشتر فیلم شاید از یک هزارم شما عزیزان به روی دوشمه عمل میکنم.همیشه از پیشنهاد یه فیلم خوب سر ذوق اومدم.اگه دیده باشمش که تجدید خاطره میشه و اگه نه هم که مدیون پیشنهاد دهنده میمونم تا جبران کنم. الان قضیه من دقیقا همینه. من دوست دارم بگم فقط همین.
سینمای جنوب شرق آسیا در این چند ساله جهش باور نکردنی کرده و به واسطه حضور کارگردانانی مثل وونگ کار وای که شاهکارهایی مثل در حال و هوای عشق و 20:46 رو داره و یک دوجین فیلم قابل تامل دیگه و پارک چان ووک با شاهکارش همکلاسی قدیمی و البته بعضی دیگه که در فرصت دیگه میگم به تمام نقاط دنیا سرک کشیدن.اثراتی قابل تامل با ساختارهایی منسجم و روایتهایی هماهنگ.
اولین فیلم پیشنهادیم همون همکلاسی قدیمیه که ببینید و با برنامه من دوهفته دیگه سر فرصت براتون مطلبش رو میذارم.

لذت را عینی و به چشم ببینید:

کلوزآپی زییا در فضایی دود گرفته آغاز گر فیلم است و عنوان کردن جمله هایی که نقش کلیدی و اساسی را در بیان درونمایه فیلم بر عهده دارد توسط یکی از بهترین نقش آفرینی های آنجلینا جولی خود شروعی است که رو به عقب بودن پیشامدن حوادث را تا همان زمان به ما نشان میدهد. اشاره به این نکته که" دوستی دارم که هر بار نتهای مشابهی را میزند ولی هر دفعه متفاوت شنیده می شود" نشان دهنده نوع دید و برخورد آدمها و زوجین فیلم با مقوله ای مشابه با عنوان عشق است.تعدد زوجها و زیاد بودن نگرشها نشانگر تعدد طرز رفتار آدمهای جهان بیرون است.
این ازدیاد شخصیتها و نوع رابطه هایشان با همدیگر در نگاه اول شاید کمی گیج کننده به نظر بیاید ولی در ادامه با سر نخهایی که از "شخصیت" آدمها به ما میدهد و همچنین وجود عادات یا حتی تکه کلامی خاص، در انتها و در زمان فاش شدن روابط به هیچ عنوان از آن غافلگیر نمی شوید که به شخصه این را به عنوان مزیت فیلم در نظر میگیرم. ولی همین خود انگیزه خوبی برای دنبال کردن ماجرای نه چندان پیچیده فیلم است. یک سوم ابتدایی فیلم به معرفی وجوه مختلف شخصیتی آدمهای فیلم اختصاص دارد. آدمهایی که هر کدام زندگی منحصر بفردی را دارند. با تکیه بر حذف برخی از جنبه های آدمها مثلا نوع شغلشان بهترین نوع دیدن و قضاوت را میتوان در طول فیلم به بیننده القا کرد.
◄به عنوان بیننده ای که به فیلمنامه ای منسجم و به قول معروف "بدون گاف و سوراخ" در تهیه فیلمی با چفت وبستهای اصولی در روند دراماتیک فیلم بسیار معتقدم، نکته هایی ظریف و پرداخت شده ای را شاهد بودم.
درون مایه زیرین فیلمنامه تاکید بر وفاداری است.وفاداری که هر کدام از آدمها به همدیگر دارند ، چه پل که به خاطر از دست ندادن هانا و بچه هایش از بزرگترین عشقش گذشته و چه جوآن که برای رسیدن به هدفش از هیچ حربه و ترفتدی فرو گذار نمی کند. وجود سگ در همه خانه ها به غیر از خانه جوآن تا کید بر همین فرض است.این که جوآن گربه(نمادبی وفائی) دارد که یک چشمی است در مقابل خواهرش گریسی که سگ(نماد واداری) دارد تضاد شخصیتی پای بندی به اصول وفاداری و خیانت را در این دو پایه فیلم به خوبی نشان میدهد که یکی از همان ظرایف فیلمنامه ایست. و گریسی که به خیال خودش به علت عدم دارایی قوه تخیل قوی توسط همسرش به رابطه ای پنهانی پرداخته و اشاره به جای کینان به قوه تخیل بسیار بالای هیوگ همسر گریسی است که توسط یکی دیگر از غیر خودیها بیان می شود. البته ما در سر تا سر فیلم در بخشهای مربوط به هیوگ با "اوردوز" کردن این قوه خیال در قالب تمرین کلاس بداهه پردازی روبرو هستیم.تمام صحنه هایی که از هیوگ تا قبل از دیدن گریسی در هتل می بینیم بدون عینک است.از آن به بعد او را با عینکی می بینیم که در واقع نماینده پذیرفتن واقعیتهای موجود است. دروغهایی که او ترجیح میدهد در دروغهای بداهه پردازیهایش زندگی کند تا در آنها.
دیگری وجود مارک که در اثر ابتلا به ایدز در حال مرگ است و ما به ازای بیرونی نامزد سابق کینان است.این که چرا کینان با آن حصار آهنی دور خودش از ابراز علاقه جوآن در ظاهر اسقبال نمیکند.
یکی دیگر از وجوه عشقهای متفاوت را در بخش های میلدرد و مارک شاهد هستیم.عشق به فرزند که علت دوام زندگی زناشویی بدون هر گونه عشقی با پدر مارک است.
◄شخصیت پردازی فیلم در مورد هر کدام از آدمها بر عنصری خاص استوار است.برای مثال برای جوآن تکیه بر نوع لباس پوشیدنش و اینکه همیشه چیزی اضافی بر سر و دستهایش دارد و طرز ادا کردن کلمات و حتی انتخاب جمله ها بیشترین تاثیر را در روند توصیف او دارد.برای هیوگ همان قدرت بداهه پردازی و برای مردیت طرز برخورد و نوع آرایش بی تکلف مو ها و اینکه بر خلاف جوآن از بودن گل سرهای کوچک پاپیون شکل هم احساس نا خوشایندی دارد. این همه اختلاف در دو نفر از یک خانواده فقط به نوع واخوردی است که از عشق داشته اند.
مردیت که با فهمیدن هم جنس باز بودن نامزد سابقش مارک سر خورده شده و دیواری بلند دورتادور خود کشیده، به نوعی قسمت دیگر وجودی کینان را می شود در وجود او دید که با پیوندی ظریف در انتها به هم ربط داده می شوند.
◄یکی از جنبه های زیبای ساختاری فیلم، فاصله گذاری بین هر قسمت از فیلم است که به وسیله نشان دادن نمایی از شهر در حال تغییر از روز به شب یا بالعکس صورت می گیرد.
در فصول پایانی فیلم دو نکته منفی دیدم که مستقیما به حضور کشیش بر می گیردد و یک نکته زیبای کلیدی.
اولین نکته منفی نوع پرداخت صحنه معرفی کشیش حاضر در مراسم عقد نمادین به مناسبت چهلمین سالگرد ازدواج هانا و پل است. صحنه ای که به قول گریسی(این بیان دیالوگ به وسیله او را نمیتوانم نادیده بگیرم) "دیگر ریشوی" فیلم ظاهر میشود. آن حرکت از پایین به بالای دوربین و تاکیدش بر انجیل را به نوعی تاکید گل درشت میدانم.اینکه او مرد خداست و ممکن است که درازهم فرو پاشی بنیان یک خانواده دخیل باشد را همه با دیدن حتی کلوز آپی از یقه پیراهن کشیشی او به بالا هم میتوانستند نتیجه بگیرند. نکته دوم، آن تلاقی نگاههای راجر(کشیش) و گریسی در انتهای فیلم است و نشان دادن رفتن راجر.همان صحنه های صحبت هیوگ و گریسی و آن قطره اشک سرازیر از گونه های او و پذیرفتن پیشنهاد رقص خود گویای همه چیز بود.
نکته مثبت و کلیدی فیلم نقش تاثیر گذار رقص در فیلم است. همان جمله ای که جوآن در ابتدای فیلم با تاکیدی زیبا آنرا بیان کرد، در انتها با رقصی بر روی سنی که شبیه صفحه ی شطرنج بود و با حضور تمام زوجها و نوع چیدمان انها در روی سن به بهترین نحو ممکن نقطه انتهایی فیلم به حساب می آید.
آخرین پادشاه اسکاتلند دوازدهمین ساخته کارگردان اسکاتلندی کوین مک دونالد است که دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم مستند سال 2000 و البته جایزه بفتا به خاطر همین فیلم در سال 2006 و به خاطر فیلم لمس تهی در سال 2004 را در کارنامه خود دارد.
فیلم از نظر کشمکش ها مسائلی پیرامون حوادث داخلی کشور اوگاندا در مدت ریاست جمهوری دیکتاتور عیدی عامین و اتفاقاتی که برای او دکترش رخ میدهد را مطرح میکند. فیلم با خوشحالی ناشی از رهایی عده ای دانشجو شروع میشود.خوشحالی ای که با پریدن دسته جمعی به دریاچه ای در اسکاتلند نشان داده می شود. حال اتفاقات فیلم، یکی از همین تازه دکتر ها را به مکانی میرساند که پیش بینی اش از ابتدا با پیش زمینه خانوادگیش از او که به بهترین نحو ممکن فقط با یک سکانس نشان داده میشود و میفهمیم که با چه شخصیتی روبرو هستیم تقریبا سخت است.(به راستی برای تعیین نقش اصلی یا دوم بر چه اساسی باید پیش رفت که جیمز مک آووی را به نقش دوم تبدیل کرده است؟!) فیلم از ابتدا بر اساس عنصر ""تصادف"" پیش میرود. در ابتدای فیلم با چرخاندن کره جغرافیا و گذاشتن تصادفی انگشت دست بر روی آن که ابتدا کانادا می آید و چون نیکلاس احتمالا دیگر از زندگی مدرن خسته شده دوباره کره را می چرخاند و این بار "تصادفا" اوگاندا می آید. حال با تکیه بر "حذف" مراحل سفر و مقدمات آن که به هیچ عنوان ربطی به فیلم نداشت با خود او از ابتدا و با حرکت دوربینی زیبا همراه می شویم.بی قید و شرط بودن و در اصل خوش نداشتن به پایبند بودن به اصول شاید اخلاقی از همان روزهای ابتدای ورودش به کشور جدید معلوم می شود. شاید بتوان نکته کلیدی و جمله تعیین کننده فیلم را همان ""من یه دکترم نه یه قدیس"" دانست. دکتری که باید به او به عنوان بشری نگاه کرد که البته در انتها با استواری بر عقیده و کاری که کرده حتی زیر شکنجه داد هم نمی زند. و در ادامه با "تصادف" رئیس جمهور با گاوی در خیابان و درمان او به وسیله نیکلاس و کشتن گاوی که در حال زجر کشیدن است با اسلحه خود ژنرال عامین که البته بیشتر از روی ندانستن موقعیت است تا پر دل و جرات بودن و بعد دانستن این نکته که او انگلیسی نیست و اسکاتالندی است و رد و بدل شدن پیراهن تیم ملی فوتبال اسکاتلند و لباس نظامی عامین که به یکی از عوامل تعیین کننده و پیش برنده داستان تبدیل میشود. لباسی که بعد ها باب آشنایی او و همسر رئسی جمهور "کی" را باز می کند.
حسی ناشی از شک و تردید، راست یا دروغ، وفاداری و خیانت در سرتاسر فسلم جاری است.حس در حاشیه امنیت نبودن. حسی که همیشه فکر میکنید یک نفر در حال گوش دادن به حرفهایتان و یا نگاه کردن به عملتان است.به شخصه هر لحظه انتظار این را داشتم که ژنرال عامین هفت تیرش را بکشد و همه را به گلوله ببندد.این جریان داشتن به مقدار زیادی مدویون نوع فیلمبرداری فیلم است که با جابجا شدنهای به موقع از دوربین ایستا به دوربین سر دست در لحظاتی که ژنرال به خودش اشاره میکند و یا نماهای جاسوس وار و از نقطه دید شاهدی دیگر با فیلمبرداری آنتونی داد مانتل است. نکته دیگر در مورد خوب بودن فیلم همان است که کم و بیش همه به آن اگاه هستند.بازیهایی روان و یکدست و البته از همه همهتر در خدمت فیلم. بازی فوق العاده فارست ویتاکر در نقش ژنرال عامین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. حالات نگاهی که ترس و واهمه در لحظه ای و اراده و استقامت را در لحظه ای دیگر منتقل میکرد.با آن یک پلک افتاده اش حسی بی نظیر را در فیلم جاری کرده بود.و بازی عالی دیدوید مک آووی که نمیدانم چرا با آن حالت نگاههای شیطنت آمیز و خوردن و نوشیدنهای ولنگ و بازش تا لحظه ای که از واقعیت وجودی عامین با خبر می شود و تصمیم بر رفتن میگیرد و سپس شک و تردیدی که در تمام نیمه دوم بازی اش حاکم است و خنده هایی که در نیمه اول از سر بی قید وبندی است و در نیمه دوم بیشتر هیستریک است.
فیلم از نظر فیلمنامه ای دچار پرش ها و بریدگیهایی است که خوب برای یک همچین فیلمی دور از انتظار هم نباید باشد. چون پرداختن به مقطعی از تاریخ یک کشور آنهم در زمانی که حوادث زیادی در آن رخ داده است کار سختی است و به جهت زیاد بودن آنها و احتمالا تداخل با یکدیکر کار را قدری مشکل می کند.
نام تاراتنینو برای من یاد آور خلسه ای ناتمام از هجوم سکانس ها و صحنه هایی نا تمام و ناپیداست. شنیدن اینکه فیلم جدید کوئنتین عزیز و رابرت رودریگز نازنین کارهاش تموم شده و تا چند هفته دیگه میره رو پرده نقره ای جادویی یه حس خوبی بهم میده. حس اینکه بازهم تماشای فیلمی رو تجربه میکنم که هر لحظه آرزوی تموم نشدنش رو دارم. خبر رو در یکی از روزنوشت مهدی عزیزی از بچه های سایت سینمای ما خوندم و بعدش هم گوشهام رو تیز کردم و چشمهام رو باز تا یه سری اطلاعات به دست بیارم. بالاخره در بخش سینمایی شبکه VOA خبر رو تقریبا کامل شنیدم. تارانتینو شاید یکی از محبوبترین کارگردانها بین سینما دوستان ایرانی باشه. به قول مهدی عزیزی کاش یکی این رو یه روزی بهش بگه.
فیلم گرایند هاوس GRINDHOUSR ساخته دو کارگردان صاحب سبک سینمای دنیا یعنی کوئنتیتن تارانتینو و رابرت رودریگز است که هر دو این بار دو فیلم مجزا را کارگردانی کرده اند و به قول معروف دو فیلم است با یک بلیط. اسم فیلم از روی یک سری سینمای رده پائین در جنوب شهر لس آنجلس گرفته شده است که دو و یا حتی سه فیلم را با یک بلیط نمایش میدادند. ایده فیلم بعد از دیدن پوستری در اتاق کوئنتین توسط رابرات به سر هر دو خطور میکند و تارانتینو شرط میگذارد که اسم فیلم باید گرایندهاوس باشد. خود تارانتینو که هم اکنون در لس آنجلس جشنواره ای از فیلمهای آرشیو شخصی اش و در اصل آنهایی را که از بچگی دوست داشته را ترتیب داده اذعان میکند که ایده فیلم در عرض ۵ دقیقه به ذهن آنها خطور کرده و او به این مسئله میبالد. فیلم تارانتینو با عنوان ضد مرگ (DEATH PROOF) به گفته خودش فیلمی ترسناک یا terror است چون امکان به واقعیت تبدیل شدن آن وجود دارد. این فیلم درباره بدلکاری دیوانه است که شکارهای شبانه خود را در خیابانهی شهر انتخاب میکند. در این فیلم کرت راسل در نقش همان بدلکار دیوانه ظاهر شده و به گفته کسانی که نسخه اول فیلم را دیده اند شایسته گرفتن جایزه اسکار دانسته شده. فیلم رابرت رودریگز با نام سیاره وحشت( PLANET TERROR) در مورد دختریست که با یک پای مصنوعی خود که به صورت مسلسلی مرگبار است به جنگ زامبی ها یا مردگان برخواسته از گور میرود. این فیلم به اعتقاد تارانتینو وحشتناک یا horror است که امکان به وقوع پیوستن آن وجود ندارد. در بین دو فیلم به سبک و سیاق سینماهای گرایندهاوس که آنونسهایی از فیلمهای بعدیشان را نشان میدادند سه آنونس 2.5 دقیقه ای به قول خودشان جعلی از سه کارگردان هم نمایش داده میشود تا حس و حال فیلم کاملا منطبق با همان نوع سینما ها باشد. از نوع و ژانر فیلم چیزی نمیتوان گفت چون با نگاهی به صفحه فیلم در سایت imdb متوجه سر در گمی من هم خواهید شد. با امید به دیدن هر چه زودتر فیلم.
انتقاد روزنامه کیهان از ماهنامه فیلم
پناهگاه سلطنت طلب هاي فراري (خبر ويژه)
ماهنامه سينمايي «فيلم» درشماره بهمن ماه خود به بهانه مرگ «فرخ غفاري» وي را از «تاريخ سازان سينماي ايران» معرفي كرده است. غفاري كه از سياستگذاران سينماي مستهجن رژيم طاغوت و مبلغ فرهنگ اومانيستي، عشقي و جنسي غرب بوده درسال 1329 جشنواره فيلم هاي انگليسي را در انجمن فرهنگي سفارت انگليس برگزار كرد و پس از آن با حمايت دربار «كانون ملي فيلم ايران» را تأسيس كرد و طي 20 سال از سينماي نهيليستي (پوچ گرا) اروپا و آمريكا، اهداف منحط فرهنگ غرب را براي نابودي فرهنگ ديني و ملي ايران دنبال مي كرد.
غفاري در آن سالها با ساخت فيلم هايي چون «عروس كدومه»، «صمد و فولادزره ديو» و... تلاشي پيگير براي تمسخر ارزشهاي حاكم بر روح جامعه ايراني را پي گرفت و در اين راه از حمايت ويژه «بنياد فرح پهلوي» برخوردار بود.
شايان ذكر است «فرخ غفاري» از مديران بلندپايه رژيم پهلوي در تلويزيون و وزارت فرهنگ و هنر آن زمان بود. وي پس از انقلاب از كشور فرار كرد و فعاليتهاي ضدديني خود را در نشريات سلطنت طلبان و راديوهاي آمريكا دنبال كرد.
گفتني است ماهنامه «فيلم» همواره از آگهي هاي برخي وزارتخانه ها و نهادهاي فرهنگي برخوردار بوده و «بنياد فارابي» نيز سفارش، طراحي، تدوين و چاپ گسترده تقويم سينمايي جشنواره فيلم فجر را به اين ماهنامه واگذار كرده است.
قضاوت با شما.
چند شب پیش فیلم مذکور را دیدم و تا جایی که میتوانستم با سر دردی کشنده از ته دل خندیدم. کارگردان فیلم ابتدایی ترین شعور فیلم دیدن را هم برای شما قائل نشده. فیلم خالی از هر گونه رابطه علت و معلولی ابتدایی است.آنچنان که خنده های مربوطه رابا خیال راحت نثار فیلم می کنید و به زحمت آنها کمترین توجهی نخواهید کرد. ستاره ای معروف به نام آنا اسکات(جولیا رابرتز) برای خرید کتابی در مورد مسافرت به کتابفروشی "ویلیام" با بازی "هاگ گرنت" می رود و در همان دیدارهای ابتدایی آنچنان بوسه ای بر لبان ویلیام می نشاند که گرمایش را این ور مانیتور هم قابل حس شدن بود. این باید سر آغاز کنش ها و واکنش های تمام فیلم باشد که از ابتدا غیر منطقی می نمایاند و تا انتها علامت سئوال بزرگی در ذهنتان جا می گذارد.ستاره ای بسیار معروف چه دلیلی به این کار دارد. برای اینکه اگر در آخر فیلم به طرزی باور نکردنی حاضر به ماندن در لندن شد تعجب نکنیم و بگویم او بسیار عاشق ویلیام بود؟؟!!! در سکانسی که آنا بر اثر پخش عکس ها و فیلمهای پورنو (قابل توجه آنهایی که میگفتند فقط در مملکت ما از این خبرها هست!!!!!)او به ویلیام پناه می آورد بعد از آنکه در صبح با خیل عظیم خبرنگاران مواجه می شود که به خاطر تماس همخانه ویلیام(که تنها نقش باور پذیر فیلم بود) بوده است در مکالمه ای تلفنی به دوستش می گوید:"نقشه ی عالیم خیلی هم عالی نبود". کدام نقشه؟؟!!! به شخصه فکر کردم شاید موضوع حس گرفتن برای نقشی این چنینی است که خب در ادامه به خام بودن آن پی بردم. فیلم تا انتها بر همین اصل پیش می رود و شما را کیفور می کند. فقط چند قطعه موسیقی نسبتا خوب بر روی فیلم بود که هر از چند گاهی دیدنش ر قابل تحمل میکرد. اما اعتراف می کنم که چند وقتی می شد که فیلمی با لهجه عصا قورت داده بریتیش ندیده بودم که آن هم بر طرف شد.
فیلم را ببینید و لذت ببرید.
"قبل از غروب" از همان اول دستش برای تماشا چی به طرز دلنشینی رو است. چرا رو و چرا دلنشین. بگذارید خلاصه داستان آنرا برایتان بگویم: جسی در پی نوشتن کتابی در مورد شبی که با دختری در جایی بوده است و به قول خودش بیشترین فروش کوتاه مدت کتاب را داشته معروف شده و برای معرفی کتاب و بیشتر به قصد مصاحبه به ۱۰ کشور اروپایی سفر کرده که در آخرین ایستگاه در پاریس توقف دارد. در حین مصاحبه نا گهان سلین را پشت پنجره کتابفروشی می بیندو باز هم در مدتی اندک با هم در مورد این سالها صحبت می کنند.
حال چرا می گویم دستش برای تماشاچی رو است چون این بار فیلم با صحنه هایی شروع میشود که برای تماشاچی "قبل از طلوع" دیده بسیار آشناست.نه خود منظره ها بلکه ساختار آن.در "طلوع" در آخرین صحنه ها شاهد آن بودیم که بعضی از مکان ها یی که آنها در آن بودند را نشان داد و در "غروب" "ابتدا" شاهد آن صحنه ها هستیم. پس از همین اول به ما میگوید فیلم با قبلی در تضادی ناملموس است و منتظر آن شیرینی و آن حلاوت موجود در "طلوع" نباشید. و چرا دلنشین چون با تیتراژی زیبا و با صدای خود "جولی دلپی" این صحنه ها پرداخت شده. در ادامه با نشان دادن آگهی حضور جسی والاس در کتابفروشی و معرفی کتاب او که اسم کتاب "This Time" است و باز هم ربطی به این غول مهار نشدنی زمان دارد مواجه هستیم. به این نکته دقت کنید که عکس روی جلد کتاب که دو نفر رودررو که در سایه ای واقع شده اند را در خود دارد بی شباهت به خود سلین و جسی نیست. در این سکانس با تعداد نه چندان زیاد سئوال های خبر نگاران که به صورتی زیبا انگلیسی صحبت میکنند مواجهیم. شما میتوانید گَرد نشسته بر روی چهره جسی را در این مدت به خوبی ببینید. گردی که تلخی آن را در ادامه فیلم در خواهید یافت. جسی در پاسخ به سئوال یکی از خبر نگاران مبنی بر اینکه آن دو همدیگر را شش ماه بعد می بینند یا خیر میگوید:به این بستگی داره که شما آدم بد بینی هستید یا رمانتیک. این همان حرف سازنده بعد از اولین فیلم است.حال او می خواهد شما ار با واقعیتی ترسناک تر از این ۹ سال آشنا کند. واقعیتی که سلین را به دختری نه چندان زیبا(در مقایسه با قبلی) و جسی را به آدمی شکننده تبدیل کرده است. پرده اول فیلم باز هم نامتعارفانه در دقیقه ۶ با حضور سلین پشت شیشه کتابفروشی تمام می شود که البته تماماً به توضیح اندیشه های نوشته شده جسی پرداخته است. به اولین نگاههای آنها و به روبوسی آنها دقت کنید.آیا تلخ نیست. همانند بوسه هاییست که در مراسم ختم رد و بدل میشود. در ادامه با بهانه ی اینکه جسی میخواهد بیشتر پاریس را ببیند و بیشتر به منظور دوباره زنده کردن خاطرات گذشته از طریق پیاده روی است سفر کوتاه مدت آنها در پاریس آغاز می شود. باز هم موسیقی. در این قسمت هم با عنصری به نام موسیقی مواجه هستید ولی باز هم همانند قبلی. به جز آغاز و پایان فیلم از موسیقی ساخته شده برای روی تصاویر خبری نیست. هر چه هست همان است که در پست قبل نوشتم. نمی توانید خود را از دست این عامل اساسی خلاص کنید. در تمام این گشت و گذارها به تفاوت حرف زدن آنها دقت کنید. پخته تر٬ تلخ تر و غیر سر راست تر.البته تغییرات سلین بیشتر به نظر می آید. مخصوصاً وقتی آن حرکت را در مورد انگشتانش و گفتن کلمه ایست انجام میدهد. اگر بخواهم به حرفهای آنها اشاره کنم مجبور می شوم تک تک دیالوگها را باز نویسی کنم و به توضیح آنها بپردازم که هم نکته اصلی فیلم را لت و پار کرده ام و هم لذت برداشت شخصی شما را مخدوش. پس فقط اشاره وار و آنهایی را که بیشتر فکر میکنم در جهت پیشبرد تلخ قصه است را می گویم.آن هم در حد چند جمله.
در رستوران جسی به سلین میگوید که "اگر چیزی نخوایم ناراحت نمیشیم" و با پاسخ سلین مبنی بر "اگر زخمی نشیم چیزی یاد نمیگیریم" روبرو میشود. این همان تفاوت رشد سلین و جسی در این سالهاست. جسی با خودش کنار آمده و سلین هنوز در حال شکنجه کردن خودش است. یا صحبتهای آنها در پارک و وانمود کردن سلین به فراموشی رابطه آنها در(باز هم)پارک در آن شب رویائی.در اینجا به غصه سلین در از دست دادن مادربزرگش با آنهمه وابستگی عاطفی بیشتر تأکید می شود. سلین در این جا میگوید:"خاطره خیلی چیز خوبیه اگر با گذشته نجنگی" که به مذاق جسی خوش می آید و میگوید "میتونم این رو شعارم قرار بدم".خوب پس خاطره در زندگی سلین نقشی اساسی ایفا می کند و حال خود را در شرایط آدمی با این تفکر بگذارید و به نرسیدن آن روز قدری فکر کنید. در قایق با تفکراتی از جسی مواجه می شوید که گویای حسرت او در نداشتن سلین است. حرفهای آنها در قایق را به دقت گوش کنید. اشاره به اینکه جسی زحمت نوشتن کتابی را در۳ یا ۴ سال به خود داده است تا سلین بخواند و او را ببیند و بگوید "که کدوم گوری بوده." این همان واقعیت تلخ است. چیزی که رفته٬رفته. بعد از پیاده شدن از آن قایق به نکاتی اشاره می شود که گویای برخی تغییر نکردنها در سلین است و آنهم مواردیست که مربوط به احساسات اوست."من به مردی احتیاج ندارم که من رو سیر کنه ولی هنوز به مردی نیاز دارم که من رو دوست داشته باشه و منهم بتونم دوستش داشته باشم".
سکانسی حیاتی و تعیین کننده در حال شروع شدن است.( دفعه اولی که این سکانس را دیدم به یاد هنر استاد ناصر تقوایی افتادم که شاهکارش یعنی "کاغذ بی خط" را نسبتاً تمام در لوکیشنی محدود ساخته است.) سکانسی که در اتومبیل می گذرد و به سایه سنگین گذشته در زندگی آنها و احساس نزدیکی بین آنها و نه احساس دوری اشاره دارد. این نکته آزار دهنده بوده است٬ احساس نزدیکی.به صحنه ای دقت کنید که سلین می خواست جسی را نوازش کند ولی نکرد. (به شخصه دوست داشتم دستش را بگیرم و به سر جسی برسانم) چرا؟ از بودن با مردی متأهل می ترسید یا از خودش و از ترسش در از دست دادن دوباره او؟ این سکانس همان نقطه عطف دوم فیلم است.(به دنبال مفاصل و نقطه میانی نگشتم. این هم اعتراف.) پرده سوم فیلم با پیاده شدن آنها از اتومبیل و ورودشان به خانه سلین شروع می شود. در این پرده مقداری شیرینی به قهوه تلخ فرانسویتان اضافه می شود. فقط کمی. این شیرینی های کم همانهاییست که شما را گاهی به خنده می اندازد٬گاهی به وجد می آیید٬ و گاهی هم ناراحت می شوید. به حرکت دوربین در راهرو دقت کنید. چرا زاویه از جلو انتخاب نشده است؟ دوربین با زاویه ای متمایل هر دو را گرفته تا راهرو قدیمی و صدمه دیده از گذشت سالیان را هم نشان بدهد. همانی که جسی آن را دوست دارد. اولین سر پناه فیلم جاییست که قرار است سلین خود را لو بدهد. آنهم با اجرای قطعه ای زیبا که واقعاً هم خودش ساخته و هم خودش اجرا کرده. به نتهای نواخته شده و آکورد گرفتنهای او دقت کنید. ملودی بر اساس حسرت ساخته شده است. به خنده های گاه و بی گاه هر دو نگاه کنید.(استعداد جولی دلپی تحسین برانگیز است). لذتی که جسی از فراموش نشدن می برد دیدنی است.این همان احساس آزار دهنده نزدیکی است. این فیلم هم به همان صورت قبلی تمام می شود."به این بستگی داره که شما آدم بدبینی هستی یا رمانتیک".تیتراژ پایانی هم با صدای دلپی است.