
زمانی پارک چان ووک را شناختم که فهمیدم سه گانه ای ساخته با درونمایه انتقام.آنقدر موضوع جذاب بود که آنموقعها که هنوز دی وی دی روی پیشخوان بقالی احمد آقا هم نبود دو فیلم اول سه گانه اش را با بدبختی گیر بیاورم و ببینم.
حالا بعد از دیدن J S A تبدیل شده به یکی از کارگردانان محبوب زندگی ام.فیلم آنقدر خوب هست که قید۱۵-۲۰ دقیقه اول فینال را بزنی.فقط اگرخواستید سراغ سه گانه هایش بروید به ترتیب ببینید که کیفتان تکمیل شود.


ایــــــــن لعــــنـتـــــــــــــی آنقدر خوب هست که بعد از ۱۴ ساعت کار و کلاس و سرپا و اتوبوس٬ برای بار سوم ببینیدش و خستگی کاملا از تنتان بیرون بزند.

اگر سریال بیداری را دنبال می کردید٬ شاید ایـــن پـرونــده که با یکی از دوستان جمع و جور کردیم به دردتان بخورد. شاید.
واقعا ایـــــــــــــن را اصلا از دست ندهید.آنقدر خوب هست که دوباره به زندگی امیدوارتان کند.

پ ن: من خیلی خوبم. واقعا خوب.
سینماما تیتر زده:

نمی دانم از یک پیامبر چه انتظاری دارید.اینکه برگزیده خدا باشد کافی است؟!مطمئنا جواب همه نه است.اینکه با خدا بی واسطه سخن بگوید هم که نمیتواند باشد.من با این ایمان نیم بندم به این اعتقاد دارم که پیامبر فقط کارش خوب کردن حال مردم و سرحال آودن آنهاست. پس همین الان آستین هایتان را بالا بزنید و با هرچه میخواهید تطهیر کنید و بنشینید ببینید این برگزیده خدا ٬در این دیگر شاهکار به تمام معنایش و در این رساله بی حد و اندازه اش چه می گوید؟؟؟؟ آخر٬ مرد دنیا با این همه زشتی و کثافت ارزشش را دارد؟!
کاش میتوانستم ماساژورش باشم.
پی نوشت یا هر چیز:
در پی جو گیری و بر اثر اووردوز کردن از شدت فوران احساسات به علت فوق الذکر:
دعای اول سال ۱۳۸۷:
خدایا یکدانه از همان کافه ها با همان رنگ و البته اگر دوست داشتی با همان مشتری ها در همان نقطه دنیا به همین بنده حقیرت عطا فرما.
این بخشی از ستایش نامه ایست که با خودم قرار گذاشته بودم برای به همین سادگی ساخته تحسین برانگیز رضا میرکریمی بنویسم.اما به خاطر اینکه باید به سینما ما هم میدادم٬ مجبور شدم کوتاهش کنم.تمام توانم را به کار بردم تا در همین چند کلمه تمام ارداتم را به فیلم و فیلمسازش بیان کنم.چقدر موفق شدم٬ اگر فیلم را دیده اید بگوئید. ندیده اید هم اگر بعد از خواندنش مشتاقتان میکند برای دیدنش٬ پس کارم را درست انجام داده ام. تمام.

به همین سادگی میتوان بینده را سر حال آورد.فضا سازی به شدت رئال و شخصیت پردازیهای هوشمندانه و خلق موقعیتهایی که شاید خالی از کمترین کنش و واکنش بیرونی و کشش دراماتیک باشند تمام آن چیزی است که باید فیلم به همین سادگی رضا میرکریمی داشته باشد تا تبدیل شود به فیلمی که شاید بعدها با دقت و حوصله بیشتری "دیده" شود.در کنار تمام عوامل بالا روایتی کلاسیک از تقابل "شخص با خویش"را همراه با طراحی صحنه و لباس عالی و از همه مهمتر فیلمبرداری فیلم با تکنیک دوربین سردست که مهمترین ترفند برای نشان دادن موقعیت درونی قهرمان فیلم است و البته طراحی حرکت دوربین که میرکریمی قبلتر با خیلی دور خیلی نزدیک ثابت کرده بود از عهده اش به خوبی بر می آید فیلم را تحسین برانگیز میکند.
حکایت، حکایت سرراست روزی از زندگی زنی خانه دار(آشپز!؟) از قشر متوسط است که "تردیدش" در انتها تبدیل به نبردی سهمگین بر علیه خودش می شود.(یاد "کاغذ بی خط" و "چهارشنبه سوری" افتادید.ناصر تقوائی بنائی را گذاشت که اصغر فرهادی تزئیناتش را بعدها به عهده گرفت. و الحق ساختمان بی نظیری است) اما امروز برای طاهره(هنگامه قاضیانی)اصلا روز ساده ای نیست.هر کاری میکند تردید دارد:می نویسد،خط میزند تردید دارد، نهار می پزد تردید دارد، به دوستش سر میزند تردید داری،کادو میخورد ،میز می چیند،چای میریزد. همه اش تردید است.امروز اصلا به همین سادگی ها هم نیست.استخاره میگیرد قوت میگیرد. آیا واقعا همانقدر که باید سفید بخت است؟
نوع روایت این جور داستانها باید همسو و هم مسیر با همان روزمرگی ها باشد.اما برای خلق این تردید محمد آلادپوش بهترین گزینه انتخاب است.قدری(تاکید میکنم:قدری) حرکت در دنیای دوربین باید باشد تا به دنیای درونی زنی نزدیک شویم که نماینده زنهای قبلی فیلمهای "زنانه" نیست.همانهائی که دردهایشان داد میزنند و جیغ میکشد تا دردشان کم شود. طاهره نمی گوید تا از شدتش کاسته نشود.حتی به ما تماشاگران همراه با خودش که گاهی محرمتر از هر کسی هستیم هم نمی گوید.
لوکیشن فیلم آنقدر خوب است که وقتی نام طراح داخلی و مبلمان فیلم را در تیتراژ ابتدائی می بینید، در انتها حق میدهید که جایش همانجا کنار طراح صحنه و لباس فیلم شیدا رشیدیان و موسیقی محمدرضاعلیقلی و صدابردار مهران ملکوتی باشد.
فیلمنامه به شدت حساب شده است.اگر فیلم را دیده اید قدری به عقب برگردید و رفتاریک زن خانه دار را در تمام لحظه های فیلم ببینید.آنجا که چای را بر میگرداند توی قوری یا انجا که با دست پودرماشین لباس شوئی را پخش میکند.اینها همان ظرایف فیلمنامه است.یادتان بیاید تقابل نوع پوشش طاهره در بیرون و داخل خانه را.نوع نگاه و راه رفتن و رفتار و سکنات، همانهائی است که ما هر روزه دارم میبینیم و شاید به سادگی از کنارشان رد می شویم و شاید هم داریم باهاشان زندگی میکنیم. واقعا به همین سادگی ها هم نیست.شادمهر راستین و رضامیرکریمی آنقدر روی فیلمنامه و نوع پرداخت ان کار کرده اند( از مشاوره ها و نوشته ها و دیگر) که مستحق کاندید شدن بودند.امید وارم به حقشان برسند.هم هنگانه قاضیانی و هم همه دیگر.
چقدر خوب که جشنواره "به همین سادگی" تمام شد.
این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم٬ بهترین بازیگر نقش اول زن(که حسابی به داوران امیدوار شدم) و بهترین فیمنامه برای رضا میرکریمی و شادمهر راستین هم شد.این بار داوران حسابی به من حال دادند.خدا را شکر که فیلمی در این حد این بار دیده شد و خدا را شکر که این بار مجیدی را خیلی تحویل نگرفتند.البته باز هم معتقدم که بهترین کارگردانی هم حق میرکریمی بود.نمیدانید در یک لوکیشن محدود چه کرد این مرد.
در ضمن اینجا هم در سینماما آمده.
هی میگوئیم جشنواره فجر چنین است و چنان.
خودم٬ همه ی ده روز درگیرش هستم.
نیستم٬ به این خاطر است.
همدردی مرا هم بپذیر دنیای بازیگری.
غم تو را کجای دلم بگذارم٬ دخترک؟!
چرا پرداختن به سینمای کیومرث پوراحمد اینقدر سخت است؟! سینمائی که به شدت ایرانی است.فیلمسازی که با قصه های مجیدش در سیما بزرگ شدیم و سرنخش را تا ته دنبال می کردیم و با شب یلدایش در سینما قد کشیدیم و دیدیم که فضای محدود چیزی نیست که کارگردانی کارکشته در پرداخت ایده هایی اینچنین برای بیان آنها اسیرش شود. کیومرث پوراحمد در شب یلدا نگرانیها و درگیریهای درونی و نمود بیرونی کسی را به نمایش گذاشت که شخصیتش به شدت "اینجائی" بود و در این بین دچار تردیدی ویران کننده از نوع "آنجائی" اش شده بود. و من هنوز غصه این را می خورم که چرا همین جا فیلم تمام نشد و .............
ادامه را در اینجا بخوانید.

به عنوان یکی از طرفداران گونه کمدی تقریبا دیگر از آمدن هرگونه فیلم کمدی حتی "نسبتاً" خوب هم ناامید شده بودم. تا اینکه دو فیلم همزمان با شعار کمدی بودن بر پرده سینماهای تهران آمد. "قاعده بازی" کار احمدرضامعتمدی و دیگری "کلاهی برای باران" ساخته مسعود نوابی. در شبی که به قصد دیدن اولی راهی سینما شده بودم بنا به شرایط، دیدن دومی نصیبم شد. خوشحالم که بگویم فیلم با کمترین ادعا دربزرگنمائی کاری که کرده یا ادعای آنکه عرفان را در زیر ساخت فیلم قرار داده تقریبا 80درصد موفق شده است که به اهداف سازندگان آن نزدیک شود: یعنی ساخت 90 دقیقه مفرح و شاد برای تماشاگر ایرانی ای که دیگر خنداندنش کار سختیست. البته این کمدی بیشتر مدیون حضور بازیگران شناخته شده این عرصه(رضا عطاران،جوادرضویان ومهران غفوریان) و برخورداری از فیلمنامه ای است که تا نهایت توان سعی در دوری از کلیشه ها را داشته و با شوخیها و موقعیتهای کمیکی که میسازد بیشتر فیلم را پیش میبرد و در این راه با پرداخت صحنه هایی که مطمئنا با کمی خرج کردن استعداد و توان پایان ناپذیر جوادرضویان در ارائه این تیپها دارد،همراه بوده است. البته با توجه به زمان حضور رضویان در فیلم کمی بی انصافی است که تمام کمدی موجود را به نام او تمام کنیم و از نقش هرچند کوتاه غفوریان در این راه چشم پوشی کنیم.
داستان سرراست است و برای بیننده ای که آمده تا آخر هفته ای شاد را سپری کند بدون کمترین گره افکنی حاد و پیچیده ای روایت می شود: دختر و پسری با وضعیت خوب مالی همدیگر را دوست دارند که پسر مجبور به پنهان کردن این علاقه از دختر شده است.دختر در خانه شان خود کشی میکند و درست همان شب دزدی که به خانه آنها آمده دل به او می بندد و با ترفند اینکه میتواند کاری کند پسر دوباره عاشق دختر شود و در اصل برای از میدان به در کردن پسر، وارد زندگی او میشود و در این راه از همراهی و همکاری دوست دزد دیگرش هم بهره می برد. در آخر با وجود یأس دزد در پیشبرد نقشه اش و با شخصیت پردازیی خوبی که از او و دوستش شده است باز هم شاهد زندگی سرخوش و بی خیال آن دو هستیم. دو سوم ابتدایی فیلم سرشار از کمدی موقعیت است و آنچنان این کار را خوب انجام میدهد که وقتی در یک سوم پایانی، فیلم تقریبا از ریتم تند و شدت ارائه این موقعیتها کم میشود و به دلیل اینکه فیلمنامه نویس هر چه مهمات داشته در دوسوم ابتدئی بر سر تماشاچی خرج کرده و دیگر خبری از موقعیتهایی که تقریبا هر سکانس رو میشد،نیست اصلا سرخورده نمی شوید وشادیتان تبدیل به یأس بعد از خندیدنهای طولانی و ریسه رفتنهایتان نمیشود. این یک فیلم سرخوش است،سرخوشانه ساخته شده،سرخوشانه پرداخت شده، با حوصله نوشته شده و سرخوشی اش هم حداقل در سالن سینما مسری است. فیلم همانطور که گفتم بی ادعاست.بازیگران روان بازی می کنند و فیلمنامه طوری است که در آخر مجبوربه حذف یکدفعه ای چند شخصیت نشود تا زمانش به حد استندارد برسد. موسیقی با همان ریتم فیلم پیش می رود و از موسیقی "مجبور کننده" خبری نیست .تنها نکته نه چندان خوب فیلم بازی ناهمخوان بازیگر نقش پیروز است که "نام فامیلی اش" را چند جای دیگرتیتراژ هم دیدم.(شما که فکر پارتی بازی و این حرفها را نمیکنید؟!). حال آیا می توان امیدوار بود که فیلم کمدی روان و خوب و در عین حال شاد و مفرح و بدون ادعای تحولات دقیقه ای و سیروسلوکهای آنچنانی را باز هم شاهد باشیم.امیدوارم پیشرفت "نوابی" بعد از فیلم های "سال های بی قراری" و "قلقلک" نوید بخش این ادعا باشد.
"پاداش تصویر"
پاداش سکوت همان کلیشه عوض شدن آدمهای بعدازجنگ است که دربسترسفری به منظور شناخت روایت میشود.اینکه خیلی از آدمهای جنگ آنقدر عوض شده اند که همرزمان قدیمیشان با پشیمانی نام آنها را به زبان می آوردند وبرخی هنوزپشتشان به آن پارتی گردن کلفت آن بالاگرم است،عده ای شهید میشوند وهیچ کس خبردارنمیشود وعده ای دیگراز قِبَل همین جنگ به جایی رسیده اند که خبردارکردنشان گذر از هفت خوان است. فیلمنامه فیلم را فرهاد توحیدی ازروی داستان کوتاه "من قاتل پسرتان هستم" وبراساس طرحی ازخود مازیارمیری نوشته که خب عرصه ای خطرناک را انتخاب کرده و متاسفانه در دامش هم گرفتارآمده.
اقتباس از روی داستان کوتاه به خودی خود کار سختی است و نمونه اش را حتی در داش آکل مسعود کیمیایی ونمونه ناموفقش را اخیرا در گرداب نوشته حسن هدایت از روی داستان کوتاهی به همین نام از صادق هدایت دیدیم. دراینگونه فیلمنامه ها یا باید داستان طول داده شود یا شخصیتها نقششان زیاد شود که پاداش سکوت از دومی برخوردار شده است. اکبر رزمنده ای که فکر میکند همرزمش یحیی را کشته نزد پدر او میرود وتقاضای قصاص میکند و در این بین با همرزمان قدیمیش تماس برقرار میکند. درفیلم شخصیتهایی هست که باحذفشان هیچ لطمه ای به فیلم نمیخورد وفقط در بیان همان شعار فوق الذکر دچارکمی رقیق شدن میشود.مثلا نقش فرهاد اصلانی و پریوش نظریه را البته به دور از خوب بازی کردن آنها از فیلم جدا کنید تغییر چندانی حس نمیکنید. یا در کم کردن مدت زمان پرداختن به صحنه ها هم همینطور.یا اتفاقی که در آخر برای اکبر با دیدن حاج احمد ایروانی میفتد چیست که تمام حوادث را مو به مو به یاد می آورد.گفتن جمله ای یا حتی کلمه ای از زبان حاج احمد که منطقی نیست چون با ترکشی که او در گلو دارد امریست غیرممکن. این اتفاق از آنجایی که نقشی کلیدی را در نتیجه گیری فیلم بازی میکند قدری خام دستانه رها شده است.
میری علاقه اش به مضامین دینی را به خوبی بیان کرده، طوری که نتیجه گیری انتهایی دو فیلم قبلی اش را به عهده آنها میگذارد.اشاره به آیه "مالک یوم الدین" در به آهستگی هم نمود داشت و این باردراین فیلم با تاکیدی بیشتر سعی دارد تا بیننده را همزمان با رهایی جسمی اکبر، با آزادی روح او هم همراه کند.در این جا این اتفاق با اتمام .................... ادامه مطلب
درونمایه فیلمهایش بیشتر در مورد لزوم وفاداری به قوانینی است که تخطی از آنها به منزله فروپاشی است. قوانینی که در صدر آنها وفاداریست. وفاداری به آنچه به آن اعتقاد داری. مهم نیست قرار است بر سرت چه بیاید٬ وفادار بمان. برای او مهم در آمدن منظورش درفیلم است پس با استفاده از الگوهای فرهنگی و تاریخی چینی سعی در نمایش آنها دارد. بیننده ای که با دید فیلمهای اکشن و رزمی پای فیلمهای او بنشیند بیشتر خنده اش میگیرد تا لذت ببرد٬ اما اگر به منظور کشف جنبه های درونمایه ای فیلم با دنیای آن همراه شوید مطمئن باشید عمیق ترین فیلمهاییست که به عمرتان دیده اید. بسترهای مناسبی از روایت را با تکیه بر عشق و نفرت آنچنان در تار و پود فیلم در هم تنیده که جرات فکر کردن به چیز دیگری را ازتان میگیرد.
خوشبختانه هر سه فیلم بالا البته با کمی شک در مورد قهرمان به صورت دی وی دی و با زیر نویس فارسی در بازار هست. پس لذتش را ببرید و در صحنه های حماسی مبارزات فیلم یادی هم از من بکنید.
بدقولیم به خاطر قطع شدن اینترنتم بود و ببخشید که خودم هم غافلگیر شدم.
میدونید این که چند نفر بیان و این متنهای من رو بخونن برام اصلا مهم نیست.نه اینکه بگم وقتی میام و روی قسمت آخرین نظرات خوانندگان کلیک میکنم اصلا دلم هری نمیرزه، نه. اتفاقا استرس خوبیه. ولی به قول مهدی پور امین عزیز من دارم به رسالتی که به واسطه دیدن(با عرض معذرت فراوان) بیشتر فیلم شاید از یک هزارم شما عزیزان به روی دوشمه عمل میکنم.همیشه از پیشنهاد یه فیلم خوب سر ذوق اومدم.اگه دیده باشمش که تجدید خاطره میشه و اگه نه هم که مدیون پیشنهاد دهنده میمونم تا جبران کنم. الان قضیه من دقیقا همینه. من دوست دارم بگم فقط همین.
سینمای جنوب شرق آسیا در این چند ساله جهش باور نکردنی کرده و به واسطه حضور کارگردانانی مثل وونگ کار وای که شاهکارهایی مثل در حال و هوای عشق و 20:46 رو داره و یک دوجین فیلم قابل تامل دیگه و پارک چان ووک با شاهکارش همکلاسی قدیمی و البته بعضی دیگه که در فرصت دیگه میگم به تمام نقاط دنیا سرک کشیدن.اثراتی قابل تامل با ساختارهایی منسجم و روایتهایی هماهنگ.
اولین فیلم پیشنهادیم همون همکلاسی قدیمیه که ببینید و با برنامه من دوهفته دیگه سر فرصت براتون مطلبش رو میذارم.

لذت را عینی و به چشم ببینید:

کلوزآپی زییا در فضایی دود گرفته آغاز گر فیلم است و عنوان کردن جمله هایی که نقش کلیدی و اساسی را در بیان درونمایه فیلم بر عهده دارد توسط یکی از بهترین نقش آفرینی های آنجلینا جولی خود شروعی است که رو به عقب بودن پیشامدن حوادث را تا همان زمان به ما نشان میدهد. اشاره به این نکته که" دوستی دارم که هر بار نتهای مشابهی را میزند ولی هر دفعه متفاوت شنیده می شود" نشان دهنده نوع دید و برخورد آدمها و زوجین فیلم با مقوله ای مشابه با عنوان عشق است.تعدد زوجها و زیاد بودن نگرشها نشانگر تعدد طرز رفتار آدمهای جهان بیرون است.
این ازدیاد شخصیتها و نوع رابطه هایشان با همدیگر در نگاه اول شاید کمی گیج کننده به نظر بیاید ولی در ادامه با سر نخهایی که از "شخصیت" آدمها به ما میدهد و همچنین وجود عادات یا حتی تکه کلامی خاص، در انتها و در زمان فاش شدن روابط به هیچ عنوان از آن غافلگیر نمی شوید که به شخصه این را به عنوان مزیت فیلم در نظر میگیرم. ولی همین خود انگیزه خوبی برای دنبال کردن ماجرای نه چندان پیچیده فیلم است. یک سوم ابتدایی فیلم به معرفی وجوه مختلف شخصیتی آدمهای فیلم اختصاص دارد. آدمهایی که هر کدام زندگی منحصر بفردی را دارند. با تکیه بر حذف برخی از جنبه های آدمها مثلا نوع شغلشان بهترین نوع دیدن و قضاوت را میتوان در طول فیلم به بیننده القا کرد.
◄به عنوان بیننده ای که به فیلمنامه ای منسجم و به قول معروف "بدون گاف و سوراخ" در تهیه فیلمی با چفت وبستهای اصولی در روند دراماتیک فیلم بسیار معتقدم، نکته هایی ظریف و پرداخت شده ای را شاهد بودم.
درون مایه زیرین فیلمنامه تاکید بر وفاداری است.وفاداری که هر کدام از آدمها به همدیگر دارند ، چه پل که به خاطر از دست ندادن هانا و بچه هایش از بزرگترین عشقش گذشته و چه جوآن که برای رسیدن به هدفش از هیچ حربه و ترفتدی فرو گذار نمی کند. وجود سگ در همه خانه ها به غیر از خانه جوآن تا کید بر همین فرض است.این که جوآن گربه(نمادبی وفائی) دارد که یک چشمی است در مقابل خواهرش گریسی که سگ(نماد واداری) دارد تضاد شخصیتی پای بندی به اصول وفاداری و خیانت را در این دو پایه فیلم به خوبی نشان میدهد که یکی از همان ظرایف فیلمنامه ایست. و گریسی که به خیال خودش به علت عدم دارایی قوه تخیل قوی توسط همسرش به رابطه ای پنهانی پرداخته و اشاره به جای کینان به قوه تخیل بسیار بالای هیوگ همسر گریسی است که توسط یکی دیگر از غیر خودیها بیان می شود. البته ما در سر تا سر فیلم در بخشهای مربوط به هیوگ با "اوردوز" کردن این قوه خیال در قالب تمرین کلاس بداهه پردازی روبرو هستیم.تمام صحنه هایی که از هیوگ تا قبل از دیدن گریسی در هتل می بینیم بدون عینک است.از آن به بعد او را با عینکی می بینیم که در واقع نماینده پذیرفتن واقعیتهای موجود است. دروغهایی که او ترجیح میدهد در دروغهای بداهه پردازیهایش زندگی کند تا در آنها.
دیگری وجود مارک که در اثر ابتلا به ایدز در حال مرگ است و ما به ازای بیرونی نامزد سابق کینان است.این که چرا کینان با آن حصار آهنی دور خودش از ابراز علاقه جوآن در ظاهر اسقبال نمیکند.
یکی دیگر از وجوه عشقهای متفاوت را در بخش های میلدرد و مارک شاهد هستیم.عشق به فرزند که علت دوام زندگی زناشویی بدون هر گونه عشقی با پدر مارک است.
◄شخصیت پردازی فیلم در مورد هر کدام از آدمها بر عنصری خاص استوار است.برای مثال برای جوآن تکیه بر نوع لباس پوشیدنش و اینکه همیشه چیزی اضافی بر سر و دستهایش دارد و طرز ادا کردن کلمات و حتی انتخاب جمله ها بیشترین تاثیر را در روند توصیف او دارد.برای هیوگ همان قدرت بداهه پردازی و برای مردیت طرز برخورد و نوع آرایش بی تکلف مو ها و اینکه بر خلاف جوآن از بودن گل سرهای کوچک پاپیون شکل هم احساس نا خوشایندی دارد. این همه اختلاف در دو نفر از یک خانواده فقط به نوع واخوردی است که از عشق داشته اند.
مردیت که با فهمیدن هم جنس باز بودن نامزد سابقش مارک سر خورده شده و دیواری بلند دورتادور خود کشیده، به نوعی قسمت دیگر وجودی کینان را می شود در وجود او دید که با پیوندی ظریف در انتها به هم ربط داده می شوند.
◄یکی از جنبه های زیبای ساختاری فیلم، فاصله گذاری بین هر قسمت از فیلم است که به وسیله نشان دادن نمایی از شهر در حال تغییر از روز به شب یا بالعکس صورت می گیرد.
در فصول پایانی فیلم دو نکته منفی دیدم که مستقیما به حضور کشیش بر می گیردد و یک نکته زیبای کلیدی.
اولین نکته منفی نوع پرداخت صحنه معرفی کشیش حاضر در مراسم عقد نمادین به مناسبت چهلمین سالگرد ازدواج هانا و پل است. صحنه ای که به قول گریسی(این بیان دیالوگ به وسیله او را نمیتوانم نادیده بگیرم) "دیگر ریشوی" فیلم ظاهر میشود. آن حرکت از پایین به بالای دوربین و تاکیدش بر انجیل را به نوعی تاکید گل درشت میدانم.اینکه او مرد خداست و ممکن است که درازهم فرو پاشی بنیان یک خانواده دخیل باشد را همه با دیدن حتی کلوز آپی از یقه پیراهن کشیشی او به بالا هم میتوانستند نتیجه بگیرند. نکته دوم، آن تلاقی نگاههای راجر(کشیش) و گریسی در انتهای فیلم است و نشان دادن رفتن راجر.همان صحنه های صحبت هیوگ و گریسی و آن قطره اشک سرازیر از گونه های او و پذیرفتن پیشنهاد رقص خود گویای همه چیز بود.
نکته مثبت و کلیدی فیلم نقش تاثیر گذار رقص در فیلم است. همان جمله ای که جوآن در ابتدای فیلم با تاکیدی زیبا آنرا بیان کرد، در انتها با رقصی بر روی سنی که شبیه صفحه ی شطرنج بود و با حضور تمام زوجها و نوع چیدمان انها در روی سن به بهترین نحو ممکن نقطه انتهایی فیلم به حساب می آید.
آخرین پادشاه اسکاتلند دوازدهمین ساخته کارگردان اسکاتلندی کوین مک دونالد است که دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم مستند سال 2000 و البته جایزه بفتا به خاطر همین فیلم در سال 2006 و به خاطر فیلم لمس تهی در سال 2004 را در کارنامه خود دارد.
فیلم از نظر کشمکش ها مسائلی پیرامون حوادث داخلی کشور اوگاندا در مدت ریاست جمهوری دیکتاتور عیدی عامین و اتفاقاتی که برای او دکترش رخ میدهد را مطرح میکند. فیلم با خوشحالی ناشی از رهایی عده ای دانشجو شروع میشود.خوشحالی ای که با پریدن دسته جمعی به دریاچه ای در اسکاتلند نشان داده می شود. حال اتفاقات فیلم، یکی از همین تازه دکتر ها را به مکانی میرساند که پیش بینی اش از ابتدا با پیش زمینه خانوادگیش از او که به بهترین نحو ممکن فقط با یک سکانس نشان داده میشود و میفهمیم که با چه شخصیتی روبرو هستیم تقریبا سخت است.(به راستی برای تعیین نقش اصلی یا دوم بر چه اساسی باید پیش رفت که جیمز مک آووی را به نقش دوم تبدیل کرده است؟!) فیلم از ابتدا بر اساس عنصر ""تصادف"" پیش میرود. در ابتدای فیلم با چرخاندن کره جغرافیا و گذاشتن تصادفی انگشت دست بر روی آن که ابتدا کانادا می آید و چون نیکلاس احتمالا دیگر از زندگی مدرن خسته شده دوباره کره را می چرخاند و این بار "تصادفا" اوگاندا می آید. حال با تکیه بر "حذف" مراحل سفر و مقدمات آن که به هیچ عنوان ربطی به فیلم نداشت با خود او از ابتدا و با حرکت دوربینی زیبا همراه می شویم.بی قید و شرط بودن و در اصل خوش نداشتن به پایبند بودن به اصول شاید اخلاقی از همان روزهای ابتدای ورودش به کشور جدید معلوم می شود. شاید بتوان نکته کلیدی و جمله تعیین کننده فیلم را همان ""من یه دکترم نه یه قدیس"" دانست. دکتری که باید به او به عنوان بشری نگاه کرد که البته در انتها با استواری بر عقیده و کاری که کرده حتی زیر شکنجه داد هم نمی زند. و در ادامه با "تصادف" رئیس جمهور با گاوی در خیابان و درمان او به وسیله نیکلاس و کشتن گاوی که در حال زجر کشیدن است با اسلحه خود ژنرال عامین که البته بیشتر از روی ندانستن موقعیت است تا پر دل و جرات بودن و بعد دانستن این نکته که او انگلیسی نیست و اسکاتالندی است و رد و بدل شدن پیراهن تیم ملی فوتبال اسکاتلند و لباس نظامی عامین که به یکی از عوامل تعیین کننده و پیش برنده داستان تبدیل میشود. لباسی که بعد ها باب آشنایی او و همسر رئسی جمهور "کی" را باز می کند.
حسی ناشی از شک و تردید، راست یا دروغ، وفاداری و خیانت در سرتاسر فسلم جاری است.حس در حاشیه امنیت نبودن. حسی که همیشه فکر میکنید یک نفر در حال گوش دادن به حرفهایتان و یا نگاه کردن به عملتان است.به شخصه هر لحظه انتظار این را داشتم که ژنرال عامین هفت تیرش را بکشد و همه را به گلوله ببندد.این جریان داشتن به مقدار زیادی مدویون نوع فیلمبرداری فیلم است که با جابجا شدنهای به موقع از دوربین ایستا به دوربین سر دست در لحظاتی که ژنرال به خودش اشاره میکند و یا نماهای جاسوس وار و از نقطه دید شاهدی دیگر با فیلمبرداری آنتونی داد مانتل است. نکته دیگر در مورد خوب بودن فیلم همان است که کم و بیش همه به آن اگاه هستند.بازیهایی روان و یکدست و البته از همه همهتر در خدمت فیلم. بازی فوق العاده فارست ویتاکر در نقش ژنرال عامین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. حالات نگاهی که ترس و واهمه در لحظه ای و اراده و استقامت را در لحظه ای دیگر منتقل میکرد.با آن یک پلک افتاده اش حسی بی نظیر را در فیلم جاری کرده بود.و بازی عالی دیدوید مک آووی که نمیدانم چرا با آن حالت نگاههای شیطنت آمیز و خوردن و نوشیدنهای ولنگ و بازش تا لحظه ای که از واقعیت وجودی عامین با خبر می شود و تصمیم بر رفتن میگیرد و سپس شک و تردیدی که در تمام نیمه دوم بازی اش حاکم است و خنده هایی که در نیمه اول از سر بی قید وبندی است و در نیمه دوم بیشتر هیستریک است.
فیلم از نظر فیلمنامه ای دچار پرش ها و بریدگیهایی است که خوب برای یک همچین فیلمی دور از انتظار هم نباید باشد. چون پرداختن به مقطعی از تاریخ یک کشور آنهم در زمانی که حوادث زیادی در آن رخ داده است کار سختی است و به جهت زیاد بودن آنها و احتمالا تداخل با یکدیکر کار را قدری مشکل می کند.
نام تاراتنینو برای من یاد آور خلسه ای ناتمام از هجوم سکانس ها و صحنه هایی نا تمام و ناپیداست. شنیدن اینکه فیلم جدید کوئنتین عزیز و رابرت رودریگز نازنین کارهاش تموم شده و تا چند هفته دیگه میره رو پرده نقره ای جادویی یه حس خوبی بهم میده. حس اینکه بازهم تماشای فیلمی رو تجربه میکنم که هر لحظه آرزوی تموم نشدنش رو دارم. خبر رو در یکی از روزنوشت مهدی عزیزی از بچه های سایت سینمای ما خوندم و بعدش هم گوشهام رو تیز کردم و چشمهام رو باز تا یه سری اطلاعات به دست بیارم. بالاخره در بخش سینمایی شبکه VOA خبر رو تقریبا کامل شنیدم. تارانتینو شاید یکی از محبوبترین کارگردانها بین سینما دوستان ایرانی باشه. به قول مهدی عزیزی کاش یکی این رو یه روزی بهش بگه.
فیلم گرایند هاوس GRINDHOUSR ساخته دو کارگردان صاحب سبک سینمای دنیا یعنی کوئنتیتن تارانتینو و رابرت رودریگز است که هر دو این بار دو فیلم مجزا را کارگردانی کرده اند و به قول معروف دو فیلم است با یک بلیط. اسم فیلم از روی یک سری سینمای رده پائین در جنوب شهر لس آنجلس گرفته شده است که دو و یا حتی سه فیلم را با یک بلیط نمایش میدادند. ایده فیلم بعد از دیدن پوستری در اتاق کوئنتین توسط رابرات به سر هر دو خطور میکند و تارانتینو شرط میگذارد که اسم فیلم باید گرایندهاوس باشد. خود تارانتینو که هم اکنون در لس آنجلس جشنواره ای از فیلمهای آرشیو شخصی اش و در اصل آنهایی را که از بچگی دوست داشته را ترتیب داده اذعان میکند که ایده فیلم در عرض ۵ دقیقه به ذهن آنها خطور کرده و او به این مسئله میبالد. فیلم تارانتینو با عنوان ضد مرگ (DEATH PROOF) به گفته خودش فیلمی ترسناک یا terror است چون امکان به واقعیت تبدیل شدن آن وجود دارد. این فیلم درباره بدلکاری دیوانه است که شکارهای شبانه خود را در خیابانهی شهر انتخاب میکند. در این فیلم کرت راسل در نقش همان بدلکار دیوانه ظاهر شده و به گفته کسانی که نسخه اول فیلم را دیده اند شایسته گرفتن جایزه اسکار دانسته شده. فیلم رابرت رودریگز با نام سیاره وحشت( PLANET TERROR) در مورد دختریست که با یک پای مصنوعی خود که به صورت مسلسلی مرگبار است به جنگ زامبی ها یا مردگان برخواسته از گور میرود. این فیلم به اعتقاد تارانتینو وحشتناک یا horror است که امکان به وقوع پیوستن آن وجود ندارد. در بین دو فیلم به سبک و سیاق سینماهای گرایندهاوس که آنونسهایی از فیلمهای بعدیشان را نشان میدادند سه آنونس 2.5 دقیقه ای به قول خودشان جعلی از سه کارگردان هم نمایش داده میشود تا حس و حال فیلم کاملا منطبق با همان نوع سینما ها باشد. از نوع و ژانر فیلم چیزی نمیتوان گفت چون با نگاهی به صفحه فیلم در سایت imdb متوجه سر در گمی من هم خواهید شد. با امید به دیدن هر چه زودتر فیلم.
انتقاد روزنامه کیهان از ماهنامه فیلم
پناهگاه سلطنت طلب هاي فراري (خبر ويژه)
ماهنامه سينمايي «فيلم» درشماره بهمن ماه خود به بهانه مرگ «فرخ غفاري» وي را از «تاريخ سازان سينماي ايران» معرفي كرده است. غفاري كه از سياستگذاران سينماي مستهجن رژيم طاغوت و مبلغ فرهنگ اومانيستي، عشقي و جنسي غرب بوده درسال 1329 جشنواره فيلم هاي انگليسي را در انجمن فرهنگي سفارت انگليس برگزار كرد و پس از آن با حمايت دربار «كانون ملي فيلم ايران» را تأسيس كرد و طي 20 سال از سينماي نهيليستي (پوچ گرا) اروپا و آمريكا، اهداف منحط فرهنگ غرب را براي نابودي فرهنگ ديني و ملي ايران دنبال مي كرد.
غفاري در آن سالها با ساخت فيلم هايي چون «عروس كدومه»، «صمد و فولادزره ديو» و... تلاشي پيگير براي تمسخر ارزشهاي حاكم بر روح جامعه ايراني را پي گرفت و در اين راه از حمايت ويژه «بنياد فرح پهلوي» برخوردار بود.
شايان ذكر است «فرخ غفاري» از مديران بلندپايه رژيم پهلوي در تلويزيون و وزارت فرهنگ و هنر آن زمان بود. وي پس از انقلاب از كشور فرار كرد و فعاليتهاي ضدديني خود را در نشريات سلطنت طلبان و راديوهاي آمريكا دنبال كرد.
گفتني است ماهنامه «فيلم» همواره از آگهي هاي برخي وزارتخانه ها و نهادهاي فرهنگي برخوردار بوده و «بنياد فارابي» نيز سفارش، طراحي، تدوين و چاپ گسترده تقويم سينمايي جشنواره فيلم فجر را به اين ماهنامه واگذار كرده است.
قضاوت با شما.
چند شب پیش فیلم مذکور را دیدم و تا جایی که میتوانستم با سر دردی کشنده از ته دل خندیدم. کارگردان فیلم ابتدایی ترین شعور فیلم دیدن را هم برای شما قائل نشده. فیلم خالی از هر گونه رابطه علت و معلولی ابتدایی است.آنچنان که خنده های مربوطه رابا خیال راحت نثار فیلم می کنید و به زحمت آنها کمترین توجهی نخواهید کرد. ستاره ای معروف به نام آنا اسکات(جولیا رابرتز) برای خرید کتابی در مورد مسافرت به کتابفروشی "ویلیام" با بازی "هاگ گرنت" می رود و در همان دیدارهای ابتدایی آنچنان بوسه ای بر لبان ویلیام می نشاند که گرمایش را این ور مانیتور هم قابل حس شدن بود. این باید سر آغاز کنش ها و واکنش های تمام فیلم باشد که از ابتدا غیر منطقی می نمایاند و تا انتها علامت سئوال بزرگی در ذهنتان جا می گذارد.ستاره ای بسیار معروف چه دلیلی به این کار دارد. برای اینکه اگر در آخر فیلم به طرزی باور نکردنی حاضر به ماندن در لندن شد تعجب نکنیم و بگویم او بسیار عاشق ویلیام بود؟؟!!! در سکانسی که آنا بر اثر پخش عکس ها و فیلمهای پورنو (قابل توجه آنهایی که میگفتند فقط در مملکت ما از این خبرها هست!!!!!)او به ویلیام پناه می آورد بعد از آنکه در صبح با خیل عظیم خبرنگاران مواجه می شود که به خاطر تماس همخانه ویلیام(که تنها نقش باور پذیر فیلم بود) بوده است در مکالمه ای تلفنی به دوستش می گوید:"نقشه ی عالیم خیلی هم عالی نبود". کدام نقشه؟؟!!! به شخصه فکر کردم شاید موضوع حس گرفتن برای نقشی این چنینی است که خب در ادامه به خام بودن آن پی بردم. فیلم تا انتها بر همین اصل پیش می رود و شما را کیفور می کند. فقط چند قطعه موسیقی نسبتا خوب بر روی فیلم بود که هر از چند گاهی دیدنش ر قابل تحمل میکرد. اما اعتراف می کنم که چند وقتی می شد که فیلمی با لهجه عصا قورت داده بریتیش ندیده بودم که آن هم بر طرف شد.
فیلم را ببینید و لذت ببرید.
"قبل از غروب" از همان اول دستش برای تماشا چی به طرز دلنشینی رو است. چرا رو و چرا دلنشین. بگذارید خلاصه داستان آنرا برایتان بگویم: جسی در پی نوشتن کتابی در مورد شبی که با دختری در جایی بوده است و به قول خودش بیشترین فروش کوتاه مدت کتاب را داشته معروف شده و برای معرفی کتاب و بیشتر به قصد مصاحبه به ۱۰ کشور اروپایی سفر کرده که در آخرین ایستگاه در پاریس توقف دارد. در حین مصاحبه نا گهان سلین را پشت پنجره کتابفروشی می بیندو باز هم در مدتی اندک با هم در مورد این سالها صحبت می کنند.
حال چرا می گویم دستش برای تماشاچی رو است چون این بار فیلم با صحنه هایی شروع میشود که برای تماشاچی "قبل از طلوع" دیده بسیار آشناست.نه خود منظره ها بلکه ساختار آن.در "طلوع" در آخرین صحنه ها شاهد آن بودیم که بعضی از مکان ها یی که آنها در آن بودند را نشان داد و در "غروب" "ابتدا" شاهد آن صحنه ها هستیم. پس از همین اول به ما میگوید فیلم با قبلی در تضادی ناملموس است و منتظر آن شیرینی و آن حلاوت موجود در "طلوع" نباشید. و چرا دلنشین چون با تیتراژی زیبا و با صدای خود "جولی دلپی" این صحنه ها پرداخت شده. در ادامه با نشان دادن آگهی حضور جسی والاس در کتابفروشی و معرفی کتاب او که اسم کتاب "This Time" است و باز هم ربطی به این غول مهار نشدنی زمان دارد مواجه هستیم. به این نکته دقت کنید که عکس روی جلد کتاب که دو نفر رودررو که در سایه ای واقع شده اند را در خود دارد بی شباهت به خود سلین و جسی نیست. در این سکانس با تعداد نه چندان زیاد سئوال های خبر نگاران که به صورتی زیبا انگلیسی صحبت میکنند مواجهیم. شما میتوانید گَرد نشسته بر روی چهره جسی را در این مدت به خوبی ببینید. گردی که تلخی آن را در ادامه فیلم در خواهید یافت. جسی در پاسخ به سئوال یکی از خبر نگاران مبنی بر اینکه آن دو همدیگر را شش ماه بعد می بینند یا خیر میگوید:به این بستگی داره که شما آدم بد بینی هستید یا رمانتیک. این همان حرف سازنده بعد از اولین فیلم است.حال او می خواهد شما ار با واقعیتی ترسناک تر از این ۹ سال آشنا کند. واقعیتی که سلین را به دختری نه چندان زیبا(در مقایسه با قبلی) و جسی را به آدمی شکننده تبدیل کرده است. پرده اول فیلم باز هم نامتعارفانه در دقیقه ۶ با حضور سلین پشت شیشه کتابفروشی تمام می شود که البته تماماً به توضیح اندیشه های نوشته شده جسی پرداخته است. به اولین نگاههای آنها و به روبوسی آنها دقت کنید.آیا تلخ نیست. همانند بوسه هاییست که در مراسم ختم رد و بدل میشود. در ادامه با بهانه ی اینکه جسی میخواهد بیشتر پاریس را ببیند و بیشتر به منظور دوباره زنده کردن خاطرات گذشته از طریق پیاده روی است سفر کوتاه مدت آنها در پاریس آغاز می شود. باز هم موسیقی. در این قسمت هم با عنصری به نام موسیقی مواجه هستید ولی باز هم همانند قبلی. به جز آغاز و پایان فیلم از موسیقی ساخته شده برای روی تصاویر خبری نیست. هر چه هست همان است که در پست قبل نوشتم. نمی توانید خود را از دست این عامل اساسی خلاص کنید. در تمام این گشت و گذارها به تفاوت حرف زدن آنها دقت کنید. پخته تر٬ تلخ تر و غیر سر راست تر.البته تغییرات سلین بیشتر به نظر می آید. مخصوصاً وقتی آن حرکت را در مورد انگشتانش و گفتن کلمه ایست انجام میدهد. اگر بخواهم به حرفهای آنها اشاره کنم مجبور می شوم تک تک دیالوگها را باز نویسی کنم و به توضیح آنها بپردازم که هم نکته اصلی فیلم را لت و پار کرده ام و هم لذت برداشت شخصی شما را مخدوش. پس فقط اشاره وار و آنهایی را که بیشتر فکر میکنم در جهت پیشبرد تلخ قصه است را می گویم.آن هم در حد چند جمله.
در رستوران جسی به سلین میگوید که "اگر چیزی نخوایم ناراحت نمیشیم" و با پاسخ سلین مبنی بر "اگر زخمی نشیم چیزی یاد نمیگیریم" روبرو میشود. این همان تفاوت رشد سلین و جسی در این سالهاست. جسی با خودش کنار آمده و سلین هنوز در حال شکنجه کردن خودش است. یا صحبتهای آنها در پارک و وانمود کردن سلین به فراموشی رابطه آنها در(باز هم)پارک در آن شب رویائی.در اینجا به غصه سلین در از دست دادن مادربزرگش با آنهمه وابستگی عاطفی بیشتر تأکید می شود. سلین در این جا میگوید:"خاطره خیلی چیز خوبیه اگر با گذشته نجنگی" که به مذاق جسی خوش می آید و میگوید "میتونم این رو شعارم قرار بدم".خوب پس خاطره در زندگی سلین نقشی اساسی ایفا می کند و حال خود را در شرایط آدمی با این تفکر بگذارید و به نرسیدن آن روز قدری فکر کنید. در قایق با تفکراتی از جسی مواجه می شوید که گویای حسرت او در نداشتن سلین است. حرفهای آنها در قایق را به دقت گوش کنید. اشاره به اینکه جسی زحمت نوشتن کتابی را در۳ یا ۴ سال به خود داده است تا سلین بخواند و او را ببیند و بگوید "که کدوم گوری بوده." این همان واقعیت تلخ است. چیزی که رفته٬رفته. بعد از پیاده شدن از آن قایق به نکاتی اشاره می شود که گویای برخی تغییر نکردنها در سلین است و آنهم مواردیست که مربوط به احساسات اوست."من به مردی احتیاج ندارم که من رو سیر کنه ولی هنوز به مردی نیاز دارم که من رو دوست داشته باشه و منهم بتونم دوستش داشته باشم".
سکانسی حیاتی و تعیین کننده در حال شروع شدن است.( دفعه اولی که این سکانس را دیدم به یاد هنر استاد ناصر تقوایی افتادم که شاهکارش یعنی "کاغذ بی خط" را نسبتاً تمام در لوکیشنی محدود ساخته است.) سکانسی که در اتومبیل می گذرد و به سایه سنگین گذشته در زندگی آنها و احساس نزدیکی بین آنها و نه احساس دوری اشاره دارد. این نکته آزار دهنده بوده است٬ احساس نزدیکی.به صحنه ای دقت کنید که سلین می خواست جسی را نوازش کند ولی نکرد. (به شخصه دوست داشتم دستش را بگیرم و به سر جسی برسانم) چرا؟ از بودن با مردی متأهل می ترسید یا از خودش و از ترسش در از دست دادن دوباره او؟ این سکانس همان نقطه عطف دوم فیلم است.(به دنبال مفاصل و نقطه میانی نگشتم. این هم اعتراف.) پرده سوم فیلم با پیاده شدن آنها از اتومبیل و ورودشان به خانه سلین شروع می شود. در این پرده مقداری شیرینی به قهوه تلخ فرانسویتان اضافه می شود. فقط کمی. این شیرینی های کم همانهاییست که شما را گاهی به خنده می اندازد٬گاهی به وجد می آیید٬ و گاهی هم ناراحت می شوید. به حرکت دوربین در راهرو دقت کنید. چرا زاویه از جلو انتخاب نشده است؟ دوربین با زاویه ای متمایل هر دو را گرفته تا راهرو قدیمی و صدمه دیده از گذشت سالیان را هم نشان بدهد. همانی که جسی آن را دوست دارد. اولین سر پناه فیلم جاییست که قرار است سلین خود را لو بدهد. آنهم با اجرای قطعه ای زیبا که واقعاً هم خودش ساخته و هم خودش اجرا کرده. به نتهای نواخته شده و آکورد گرفتنهای او دقت کنید. ملودی بر اساس حسرت ساخته شده است. به خنده های گاه و بی گاه هر دو نگاه کنید.(استعداد جولی دلپی تحسین برانگیز است). لذتی که جسی از فراموش نشدن می برد دیدنی است.این همان احساس آزار دهنده نزدیکی است. این فیلم هم به همان صورت قبلی تمام می شود."به این بستگی داره که شما آدم بدبینی هستی یا رمانتیک".تیتراژ پایانی هم با صدای دلپی است.
از اینکه میخوام این حرف رو بزنم به کسی بر نخوره ولی کارهای ۹ تا کارگردان اول فوق العاده بود و بقیه خوب.با کار بهمن فرمان آرا از همه بیشتر حال کردم.مثل همیشه درمورد مرگ بود با یه فضا سازی عالی.کار بیضایی دربرگیرنده همان فضای حماسی کارهای قبلی٬ بنی اعتماد در مورد دروغگویی اجتماعی٬ و بقیه هم عالی.
در مورد رئیس نوشتن رو میذارم برای بعد.میدونید چرا؟ چون میترسم یه حرفی بزنم و بعد با دیدن دوباره فیلم بفهمم که اشتباه بوده.ولی سر بسته میگم که فیلم به دلم ننشست و فکر میکردم بعد از حکم شاهد یه شاهکار مسلم از استاد خواهم بود.
و اما مستند امیر قادری با اسم جنجالی "آقای کیمیایی"که فکر کنم برای اولین بار این همه تو صف یه فیلم مستند بودن.در موردزندگی استاد بود و بیشتر تکیه اش بر مرور اثار استاد که فکر میکردم در مورد زندگی خصوصیش بیشتر بفهمیم. چند تا موسیقی خوب هم برای کارهاش انتخاب کرده بود که همخونی داشت با کار. امیر قادری بیشتر از ۱۰۰ ساعت فیلم گرفته بود و ۸۰ دقیقه ازش درآورده بود که به نسبه کار خوبی بود.
در مورد جشنواره دوست ندارم دیگه حتی یه خط بنویسم مگر اینکه مجبور باشم.
حالا دارم در مورد before sunrise و before sunset مطلب مینویسم که بذارم رو وبلاگ.میخوام حسابی روش کار کنم.منتظر یه کار خوب باش.
فیلم در مورد مردی ناقص العقل به اسم قهرمان است که برادرزاده ۶ ساله اش قصد به خریدن دوچرخه که آرزوی ۴۰ ساله عمویش است میکند.در این راه از آنجایی که پدر بزرگش با وثیقه گذاشتن "یک تار سبیل"دوستی چند سال فراموش شده به اسم"آقاحشمت" به او یک میلیون تومان قرض میدهد. دختر کوچولو هم به قصد فراهم کردن سبیلی همانند سبیل آقا حشمت راهی کوچه و بازار شهر اردکان میشود.در آخر سبیل آقا حشمت را میبرد و پدر بزرگ بعد از اینکه پول قرضی را پس میاورند به قصد برگرداندن امانتی به سر محل آن میرود و با جای خالی مواجه میشود و راهی بیمارستان که خیانت در امانت کرده.
فیلم با صدابرداری بدش که بیشتر صحبتهای با لهجه غلیظ یزدی اش قابل فهم نبود به دلیل داشتن قصه ای ساده و باورپذیر بهتر از فیلهایی بود که پر از فیگورهای روشنفکرنمایانه ی پر طمطراق است.همین که ادا در نیاورده بود باز جای تامل دارد.فقط مقداری بازی "قهرمان" اغراق شده به نظر می آمد که آنهم در سایه بازی روان و یکدست"معصومه" قابل گذشت بود.به توضیح هم احتیاج نیست که آخر فیلم هم به مثابه فیلم هندی به پایان رسید و همه به هر چه میخواستند رسیدند.ولی بدانید فیلم با فکر به این نقطه رسیده بود از قبل قرار بر همین سادگی بوده است.

1-دیروز با بدبختی و سلام و صلوات برای گرفتن بلیط تو سینما جمهوری سانس 8 رفتیم "اتوبوس شب"که ای بابا این گل یخ و نوک برج تیر خلاص رو زده.فیلم تا جایی که فاروق سر پاست،سر پائه.نمیخوام لو بدم ماجرا لوس بشه.سه چهار تا دیالوگ تک تا اونجا توش هست.وای یکیش دیوونم کرد. مهمترین سئوال بود و حلقه گمشده داروین:""""آخه چرا میکشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و تا بینهایت علامت سئوال."""که از دهن نوجوون بسیجی فیلم با نقش آقرینی عجیب و غریب "مهرداد صدیقیان" میشنویم.البته این پدیده یک فیلم اکران نشده دیگر به نام "عصرجمعه"هم داره که بازی اش تو این فیلم هم مثل اینکه شاهکاره.خدا کنه به سرنوشت "مجید"دچار نشه.و یکی دو تا صحنه خوب.مثل نماز خوندن با دستهای بسته اسیر عراقی (که البته بعداً معلوم میشه هیچ کدوم عراقی نیستند و از کشورهای همسایه اند که برای تمدید اجازه کار مجبور بودند بیان جنگ.همین.بعدش به قول تهیه کننده هافیلم میفته.اون هم با سر. اصلاً نمیتونید توش دو تا نقطه عطف درست وحسابی پیدا کنید که با هم در ارتباط باشند.دچار شعار نگفتن شده و باز هم مجبورم از اون مثل استفاده کنم:از اون ور بوم میفته.بس که شعار ندادناش هم شعاریه.همش سفارش از کی معلوم نیست.."دخترهای این ور عاشق پسرهای اون ور و پسر های این ور .............""فالوده شیرازی به عنوان نماد ایرانی بودن و، ما ملت با هم رفیقیم و حزب بی پدر و مادر و از این حرفها. در موردبازیگری """حیرت آور"خسرو شکیبایی هم باید بگم بابا به خدا سطح توقع مردم ما از شکیبایی اومده پایین که خوب بازی کردنهاش رو یادشون رفته. به این میگن "خسرو شکیبایی "معمولیه خوب بازی کن.همین.خسروخان در حد و اندازه های خودشه که داره بازی میکنه.فیلم پر بوداز شعار،شعار،شعار.برعکس اون چیزی که تو مجله فیلم ازش خونده بودم.وجود"عماد"هم اصلاً خوب از کار در نیامده بود که جای کار بیشتری داشت.

3-"پاداش سکوت"که به خاطرش 10:15 شب از سینما جمهوری خودمون رو رسوندیم سینما سروش واسه 10:30.آره با وانت و موتور و هر چی بگی.التماسی و انتحاری.(جلوی وانته پریدم وسط خیابون.)ولی اگه شما ها که ندیدین چیزی از فیلم رو از دست دادین ما که دیدیم هم از دست دادیم.بازی پرستویی داره تبدیل میشه به یه بازی برون گرایه افراطی.کلیشه ای شده.اون پرده ی همیشگی اشک تو چشمهاش نشون دهنده ی غم سالها تنهایی یه آدم غریب حتی با خواهرشه یا تبدیل کردنش به یه محرک برای تماشاچی؟! و این جمله که سر لوحه بیشتر سکانس های فیلمه:ا ز این بیداد میکنم """فریاد"""".آنهم چه فریادهایی به همسنگران حور و حورهای سالهای جنگ.ولی فقط داد و تیکه "ننداختن".بله ننداختن وفقط "تموشا"کردن،آره به همین غلیظیه"تموشا".تیتراژ اول فیلم رو به خاطر مسائلی که بالا گفته شد از دست دادیم ولی در تیتراژ آخر ذکر شد:بر گرفته از فیلمنامه کوتاه و استان کوتاه "من قاتل پسرتان هستم" که به نظر همون کوتاهی بیشتر به درد کار میخورده.فقط هی فیلم رو کش میده و ما هم کش آمدیم سر دیدن فیلم.فیلم ضعفش در روایت رو بیشتر با موسیقی تحمیلیش پر میکنه.موسیقی ای که خیلی جاها منگنه شده به کار.سفارش دادن که هر جا ملودرام کار اومد پایین با صدای دودوک(همون ساز مد شده بعد از گلادیاتور) ببرینش بالا که تماشاچی ها تو حس بمونند.ولی از طراحی صحنه و دکوپاژ فیلم نمیشه به راحتی گذشت.بدش رو میگم خوبش رو هم میگم.
باشه ،باشه ،اگه قرار بوده تم اصلی داستان سرگشتگی آدمهای باقی مونده و تن نداده به شرایط مقتضی بعد از جنگ باشه همون یه سکانس آخر توی آسایشگاه برای همچین موضوعی کافی به نظر میاد.همه پیام فیلم از این منظر توش هست.دیگه احتیاجی به چند ده دقیقه و چند ده میلیون هزینه اضافی نبود.
از نقش آفرینیهای کوتاه چند غول بازیگری ایران باز هم به جاو اساسی نباید گذشت.فیلم رو همونها قابل تحمل کردند.این فیلم هم پر بود از شعار.که چرا این همه جوون رو دادین دم گوله و الان این طوریه.همین.
اگر به قول یکی از استادانم نقد فیلم را به دو جنبه ساختاری و محتوایی تقسیم کنیم،این نوشته بیشتر بر مبنای اصل دوم است. نوشتن در مورد ساختار بعضی از فیلمسازان بزرگ سینما چه در ایران و چه خارج از آن کاری بس دشوار و در مواردی خارج از توان است.ساختار شکنی یاساختن بر اساس ساختارهایی نا نوشته اما اصولی یکی از هنر های این اساتید است. یکی از همین افراد در حوزه سینمای جهان "مارتین اسکورسیزی" است که بسیاری از فیلمهای او را در مدارس و کارگاههای فیلمسازی ازنظر ساختاری مورد تدریس قرار می دهند. نوشته حال حاضر در صدد ساختار شناسی فیلم مورد بحث در این مجال نیست،فقط به دلیل ساخته شدن اثرتوسط او به بررسی عوامل علت و معلولی وچفت وبست های فیلمنامه ای این اثر میپردازم که شاید هر چند ابتدایی باشد ولی به چشم می آیند و در برخی موارد نکاتی مختصر در مورد ساختار بنا بر اطلاعاتی محدود.
فیلم از نظر سبک روایت گویی هم خوانی بسیار بالایی با داستان و فرم و حس وحال آن دارد.البته اینجانب، فیلم اصلی یعنی "روابط جهنمی"که اثر حاضر به نحوی بازسازی آن به حساب می آید را ندیده ام تا به وفاداری روایت گویی آن پی ببرم ولی روح هیجان و شوک کننده ای که در فیلم "خدابیامرز"موج میزند حاصل سالها تجربه فیلمساز است. حال بگذارید کمی با وسواس بیشتری به فیلم نگاه بیاندازیم چون فیلم ساخته "مارتی کبیر"است.
1-فیلم شامل نظریاتی در مورد وفاداری و خیانت،شک و اطمینان، ووضعیت پا درهوای انسان معاصر در ابر شهر های دوران حاضر است.ولی نا دیده انگاشتن مسائل مهم به اینگونه که درروابط بین پلیس-دزد در فیلم وجود دارد،قدری مبهم است.(بهتر است بدانید انجمن دزدان در دنیا به این فیلم اعتاض کرده است.)در جایی عنوان کرده بودم که شخصیت پردازی قوی فیلم مدیون فیلمنامه خوب آن است،ولی این جزئیات نادیده گرفته شده را هم باید بر گردن فیلمنامه بیاندازیم یا کارگردان؟ آن هم مارتی کبیر که فیلمهایی مثل "راننده تاکسی" او هنوز بدون نقص و عیب هستند. در فیلم شاهد آنیم که پسر جوانی با نقش آفرینی "مت دیمون" که تازه از مدرسه پلیس فارغ التحصیل شده در همان لحظات ابتدایی آن هم درست در روبروی مدرسه پلیس با مجرمی سابقه دار و بین المللی یعنی کاستلو با حضور "جک نیکلسون"ملاقات میکند، سوار ماشین او میشود و بسته ای میگیرد به عنوان اینکه "مدرسه دیگه تموم شده دیگه به کیف و کتاب احتیاج نداری"که ماهیت بسته تا آخر فیلم بر بیننده مشخص نمی شود. در سیستمی که فیلم در آن جاری است(بگذارید نکته ای را بگویم،شاید در هنگ کنگ پلیس های باهوش و مجرمانی با ذکاوت نداشته باشیم ولی در آمریکا پلیس هاو ماموران اف-بی-آی و ماموران ویژه که در فیلم نمایش داده می شوندباید باهوش باشند، مگر اصرار کارگردان بر خلاف این نظر باشد.) و برای گرفتن ویزا تا شماره کفش پدر فرد مورد نظر را هم در میاورند، باورتان میشود که شخصی دراین سیستم به مقام کارگاهی برسد آن هم با پیشینه ای که سارقی بین المللی او رامثل پسرش بزرگ کرده و یا این گونه داعیه آن را دارد و هیچ کس هم خبری نداشته باشد آن هم با سیستم های اطلاعاتی قوی. در فیلم به دنبال کاستلو میگردند و جالب اینکه خود "مت دیمون"هم یکی از مسئولان این پرونده است.
2- پلیس به ظاهراخراجی فیلم که به جرم ضرب و شتم اخراج شده حال با کتک کاری هایی قبلی وتقریباً انتحاری با ضرب و شتمی جانانه در رستوران همان خلافکار به جمع حرفه ای ها می پیوندد، وآن خلافکار حرفه ای فقط با چند ضربه به دست شکسته تازه وارد واینکه پدر او را میشناخته که دزدی قابل بوده، به او اعتماد کرده و حتی بعد از شک او را بر سر معامله ای چند میلیونی میبرد.