من عاشق خالکوبی ام...
-cover_large.jpg)
مطمئنن یکی از بهترین فیلمهای تمام زندگی ام.آنچنان مرز بین واقعیت و رویا را بر می دارد که در انتها همراه با الکساندریای شیرین و دوست داشتنی نگران شخصیتهای داستان می شوید.به هیچ وجه از دستش ندهید.
پخش کننده فیلم دیوید فینچر و اسپایک جونز ان.کلی هم حکایت و داستان جالب پشت ساخته شدن فیلم هست.مثلا اینکه تارسم سینگ چند سالی را در تهران زندگی کرده و بزرگ شده.یعنی حدودا ۶-۷ سال از ۲-۳ سالگی به بعد.و یا اینکه فیلمبرداری فیلم ۴ سال و نیم و در ۲۴ کشور مختلف دنیاطول کشیده و ۸۰ میلیون دلار هم برای سینگ که خودش تهیه کننده فیلم بوده و در حال حاضر شماره یک تبلیغ سازی دنیاست خرج برداشته که تمام ثروتش رو هم از راه تبلیغ سازی برای کمپانی های بزرگی مثل بی ام دبلیو و پپسی و نایکی و کوکاکولا به دست آورده و تمام لوکیشنهای فیلم هم واقعی هستند.توی وب سایت رسمی فیلم گالری عکسی هست که نگاه کردن بهشان هم حسابی لذت بصری نصیبتان میکند چه برسد به دیدن خود فیلم.
با اینکه خیلی دلیل محکمی برای خوب بودن فیلم نیست اما راجـر ایبـرت هم به فیلم صد داده.

برای لیدی اِم و تمام لحظه های نابی که با او تجربه می کنم:
آقای سین مداد را که برداشت حتی نمی دانست برای بانو شین که در اتاق بغل کار می کند چه باید بنویسد.فقط می دانست که دلش می خواهد همین الان چیزی بنویسد و شاید جایی قایمش کند و بعدها اگر توانست او را به رستورانی که تازه کشفش کرده٬ با اسپاگتی های منحصر به فردش و قهوه گس مزه ای که بعد از شام می دهد٬دعوت کند حالا باز هم شاید موقع جدا شدن وقتی دارد برای شب بخیر گفتن صورتشان را نزدیک به هم می کنند تا آقای سین صورت گندمگون بانو شین را ببوسد و بالای سرشان توی خیابانی که برای نور دادن به ساختمای که دوست دارند یک آرک بزرگ روشن کرده اند و از این چراغهایی آویزان است که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام و بانو شین روی اولین پله ی پله های ورودی ساختمانش ایستاده تا کمی هم قد آقای سین بشود٬ آنوقت شاید دست کرد در جیب پالتویش٬ که یقه هایش را داده بوده بالا برای اینکه سرما سُر نخورد توی تنش و همین چند لحظه پیش دست راست یخ کرده بانو شین در جیب چپش* بوده٬ و همان نامه ای را که دلش می خواسته بنویسد بدهد دست بانو شین و بوسه اش را تند بر گونه بانو شین بزند و زود دور شود از آنجا و بداند که بانو شین بعد از اینکه کمی آقای سین را زیر نورهای همان چراغهایی که من بعضی وقتها در عکسهای پراگ و پاریس دیده ام٬ دنبال می کند و همین که بر می گردد تا در را باز کند و برود داخل٬ پیرزن همسایه که چند سالی است شوهر نوازنده ویولونش که از آن پیرمردهای نازنین با دستهای سفید بود را از دست داده و حالا هم سگش که اسمش فندق است و عاشق دنبال توپ دویدن و اینور و آنور رفتن است٬را دارد برای پیاده روی می برد بیرون ببیند و پیرزن به خاطر تنهایی اش شروع کند به درد دل کردن برای بانو شین که همیشه با مهربانی و همان لبخند خوشرنگ و خوشمزه اش خوب به حرفهایش گوش می دهد و نامه را تا کند و با احتیاط در جیب کوچک کیف دستی خوشگلش٬ که همین چند روز پیش از همان مغازه ای که من هر وقت که چند دقیقه ای زود می رسم سر کار از پشت کرکره های پایین کشیده اش لباس و کیف وکفش هایش را نگاه میکنم خریده٬ رد می کند و بعد از خداحافظی از پیرزن سوار از این آسانسورهایی می شود که نرده دارند و می شوذ بیرون و راه پله ها را از آن دید و بعد دسته کلیدش را در می آورد و در خانه نقلی اش را باز می کند و کفش هایش را در می آورد و پرت میکند یک گوشه و شالی که دور گردنش پیچیده بوده را باز میکند و روی هوا پر میدهد و بعد پرتش میکند روی کاناپه و شلوار جین آبی اش را که من عاشق دکمه هایش شده بودم را در می آورد و سرخوش همانط.ر که از پاهایش در آورده روی زمین ول می کند و بعد قهوه ای درست می کند و با از این شکلاتهای کیندر می خورد و بعد هم زیر نور ملایم چراغ خوابش کتاب مرد بدون وطن کورت ونه گاتش را فقط ورق میزند به هوای خواندن و بعد لباسش را در می آورد و می خوابد و شاید یادش برود که آقای سین با چه شوقی آن روز برایش چند خطی نوشته که بهش بگوید "بانو شین امروز دلم می خواست سفت بغلتان کنم...".دومین نقطه را که گذاشت یادش آمد بانو شین هفته پیش با آقای صادِ عصاقورت داده و بدترکیب و زشت که همیشه بوی عرق می دهد نامزد کرده و حالا هم دارند در همان رستورانی که اسپاگتی های منحصر به فردی دارد و قهوه گس مزه ای بعد از شامش می دهد٬ استیک با لوبیا می خورند و آقای صاد از اینکه در رستورانی با آن چراغهای خوشگل و کم نورش نهار بخورد بدش می آید و الان هم احساس آرامش نمی کند و فکر می کند همه دارند بانو شین را نگاه می کنند٬ زود می زنند بیرون و البته حق هم دارد چون همه دارند بانو شین را نگاه می کنند و همه هم می دانند که آقای صاد فقط در همین یک مورد سلیقه اش عالی کار کرده اگر نه که چقدر بد سلیقه است این آقای صاد...
*جیب چپم را یادت هست لیدی؟!چقدر در تاریکی سینما خندیدیدم دو تایی به چیزی که هیچ کس حتی متوجه اش هم نشد!!!!
بالاخره قهرمان شدیم.مزد این همه صبر و حرص خوردنمان را دقیقه های آخر گرفتیم.
بالاخره قهرمان شدیم.دیروز عجب روز خوبی بود...
این نوشته می تواند یکی از برگهای دفتر چه خاطراتم باشد.
احتمالا معجزه بیست و هفت است و بیشتر از آن تاثیر بودن دخترک.این چند وقته به غیر از مادرم که خب حالا از همه بهتر احوالاتم را می فهمد و همراهم شده ٬چند نفر دیگر هم در همین یکی دو روزه بهم گفته اند چقدر آرام شده ام.برایشان کمی تعجب داشت.امید بالا پپایین بپر شده است کسی که روزهایش را یا پشت لپ تاپش فیلم می بیند و موزیک گوش میدهد یا کتابی جلویش باز است و درس خواندن را بی تمرکز تجربه می کند.مادرم که چند وقت پیش برایم دلش سوخت.می گفت مظلوم شده ای.میگفت کم حرف شدی و حالا سرت رفته توی کار خودت.راستش از اول هم تقریبا همین طور بودم.اما بی تفاوت نبودم.نه نسبت به خودم و نه دیگران. که حالا شاید بتوانم بگویم که دیگران برایم مهم تر بودند.اما حرفهایشان خیلی نه.مثلا دوستانی که فقط ماسک رفاقت می گذاشتند اگر توهینی هم بهم می کردند با حرفهای صد من یه غازشان٬ برایم شاید کمی مهم بود اما حالا همانها اگر به طور جدی هم ناراحتم کنند خیلی جایی به غیر از چند دقیقه در ذهنم برایشان در هارد مغزم اشغال نمی کنم.این روزها دیگر به خاطر نگاه پرسشگر و چندش آور مردم ناراحت نمی شوم.دستهای دخترک را که توی دستم حس می کنم و بازویم را میان دستهایش می گیرد حالا دیگر مهم نیستند نگاه هیز آدمهایی که سعی می کنند قدمهای یکی شده امان را تعقیب کنند تا شاید ردپایمان را بیند روی سنگفرشهای خیابان .توی برنامه کاری دیشبم به کسی که متعجبانه نگاهم می کرد نیم نگاهی انداختم و لبخندی تحویلش دادم.کاری که اگر دوسال پیش بود٬ مطمئنن نگاهم میترساندش.همان نگاه رعب آوری که گاهی خودم هم می ترسیدم ازش شبهایی که از دست خودم عصبانی بودم.اما حالا نگاهها رفته اند و جایشان را سکون و آرامش و سکوت گرفته است.تغییراتی را که این روزها در زندگی ام و در بند بند وجودم حس می کنم به خاطر همان موجود نازنینی است که حالا بدون او روزهایم سایه دار است و شبهایم هم رنگ رویا* نمی گیرند.تغییرات را دوست دارم.دارم آرام آرام پایم را از جوانی بیرون می گذارم.البته فقط نگرشم به دنیا عوض شده.اگرنه هنوز هم جان میدهم برای گرفتن دستهایش و چرخیدنهای بی محابا و تند تند دایره وار با موسیقی تایگر لیلیز.هنوز هم دیوانه ام به اندازه کافی.این یعنی اینکه هنوز از نظر عقلی سالمم.گریه می کنم زیاد.به موزیکی که گوش میدهم٬به ویدئویو هایی** که در یو تیوب می بینم٬به غصه های خودم.اما نگاهم فرق کرده.پشت چشمهایم را عوض کرده ام.سوراخهای تنگ این دنیای لعنتی عوضی که هیچ وقت نفهمیدمش برایم گشاد شده و دارم نفس می کشم.دارم حس می کنم بودن با او را.حالا این روزها در این صبحهای بهاری آفتابْ مایل٬ پرده آبی اتاقم را کنار می زنم و نگاهم را خیره می کنم به ابرهای خوشگل گاهی اوقات سفید و تپل آسمان و بو می کشم لحظه های با او بودن را زمانیکه نیست کنارم.دیروز تمام تعلقاتم را از محل کار قبلیم کندم.تمامش را.از بیخ و بن.فقط ماند برایم چند تا دوست که رفاقتشان بهم ثابت شده از آن خراب شده.چقدر محیط چندش آوری بود.حالا با اتفاقی که افتاده فقط خوشحالم که هر چه برایم پیش می آید بیشتر خوشحالم می کند از کاری که کردم.
یا دارم بزرگ می شوم یا پیر.چند سال پیش با فهمیدن اتفاقاتی٬ بزرگ شده ام.پس حالا احتمالا دارم قد می کشم.نه.پیر نشده ام...
*راستش قبل از دخترک٬ خوابهایم آنقدر کم به خاطرم می ماند که بعضی وقتها فکر می کردم اصلا خواب نمی بینم.اما حالا تمام صبحایم پر شده از خاطرات شب قبل با او بودن.

فردا؟پس فردا؟!یک ماه دیگر؟!یک سال دیگر؟!
انگار یه علامت سوال گنده با یه علامت تعجب نقلی رو دماغم وصل کردن....