تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه
این همه استعداد!!!!خارق العاده است.حسابی بعد از مدتها گریه کردم.حسابی.صبح زود جمعه.

ایــــــن را اصلا از دست ندهید.

ممنون آقای اُلد فشـــــــن.

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28;ساعت 10:5 |

خسته ام.خیلی.پاهایم زق زق می کنند و کف پایم انگار آتش روشن کرده اند.این اکسپلورر لعنتی را هم باز کرده ام روبرویم و هی دارم فکر مینکم با این دلتنگی های مدام این روزها چه کنم و چه می توانم بریزم روی این صفحه سفید برای تـــــــو و برای اینکه بگویم امشب کمبود محبت داشتم و بغل می خواستم.و همش به این فکر می کنم که چرا صبح به آن رویایی با آن سیگارهای مارلبوروئی که بهم دادی و پارک ساعی بی نظرش و بوف کرو تمام نشدنی اش و ظهر به آن خوبی ِپیتزا داوودو آن عصر جادوئی را با آن همه خواهش و تمناهای بی پایان را با کج فهمی احمقانه ام خراب کردم.حداقل برای خودم.وقتی برایم مهمی یعنی اینکه لحظه لحظه با تو بودنم را نمی خواهم از دست بدهم.

خسته ام.خیلی.پاهایم زق زق می کنند و کف پایم انگار آتش روشن کرده اند.

*کمی جلوتر از روبروی سفارت فرانسه٬کوچه ای هست که مغازه نه چندان بزرگی دارد به اسم پیتزا داوود.پیتزاهای خوشمزه ای دارد با ساختار فوق العاده.اولش هم تا دلتان بخواهد کالباس می ریزد روی یک تکه از این فویل هایی که روی گاز مادرم می کشد و یک ظرف سس از این خرسی ها با یک آویشن پاش معمولی می دهد دستتان که اگر جا نبود در همان کوچه غذا بخورید روی این صندلی های پلاستیکی که توپ جمع کن ها می گذارند زیرشان با یک چارپایه ی پرده نصب کنی و بعد هم همش نگران سیر شدن یا نشدنتان است این مستر داوود.فقط اگر با دخترخانم تشریف می برید سعی کنید همه کارها را خودتان بکنید که ضایعتان نکند.می گویند از اولین پیتزائی های تهران است اسن داوود سبیل.مرامش که ما را کشت.دخترک هم که باشد٬پیتزا از آن زهر ماری سیاه گنده ها هم مزه می دهد چه برشد به پیتزا قارچ.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18;ساعت 0:11 |

 

 Don't let me die here // There must be something more

ممنون آقای معتمدی که به یادمان انداختی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16;ساعت 22:39 |

چهاردهم فروردین همیشه بدترین روز فروردین ماه هر سالم بوده.حتی از روز اول عید هم بدتر.من همیشه از روز اول عید بدم می آمده.از اینکه بخواهم سر سفره هفت سین بنشینم و منتظر در کردن توپی باشم که شروع یک سال جدید را اعلام می کند.یا اینکه همه اش به این فکر کنم که حالا چه.امسال که اگر دخترک نبود مطمئنن دق می کردم.دور از مادرم بودم و می خواستم لحظه سال تحویل هیچ جا نباشم.اما خب وقتی کسی را داری که بهش تکیه کنی نمی توانی همین طور روی هوا بمانی.پدرش هم که روز اولی حسابی حالمان را خوب کرد.شراب قرمزی خوردیم دلچسب و سالمان را با دور هم بودن شروع کردیم.فکر که می کنم می بینم این ۱۵ روز را به غیر از دو سه روز تماما کنار دخترک بودم و حالا باز هم این چهاردهم فروردین دست از سرم بر نمی دارد.حالا فرقی نمی کند که بخواهم بروم مدرسه٬ سر کار یا مثل امسال برایم روزها تفاوتی نکند.همیشه از این چهاردهم فروردین بدم می آمده.اینها به کنار٬امسال هم که مزین شده به روز جمعه و این جمعه های کوفتی٬دلتنگی خفه ات می کند همینجوری.آمده ام خانه نشستم روبروی مانیتور و دارم فکر می کنم روزهایم را می سوزانم.آخر٬روزی تمام روزهایم را می سوزانم...

سیزدهمان را هم به در کردیم.عید هم تمام شد.دویاره زندگی برگشت به حالت قبل.

پ ن :راستی می دانید دوای دلشوره چیست؟!

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/14;ساعت 16:5 |