تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه

شاید تاثیرگذارترین تصمیم زندگی ام را همین چندروزه گرفتم و از سازمان کوفتی ای که شش سال کار کردن برایش مثل جان کندن بود بیرون آمدم.یک سال و نیم آخر واقعا زیر آب داشتم نفس می کشیدم. تسویه حسابم دستم است و این یک ماه آخر را باخیال راحت هر وقت بخواهم از جلوی سگهای دم در که مشتاق پاچه های بالانزده ات هستند رد می شوم و دیگر حتی لباس فرم هم نمی پوشم.یاغی گری در محیطی خشک و افسرده کننده بهترین کاردنیاست.پدرم به شدت مخالف بود و یک خاندان معظم به چه کوچکی موافق من. و این چند روز دور از خانه و مهمان خانه دخترک و پدر فوق العاده اش بودم که لحظه لحظه اش برایم بوی تنش را می دهد.(سلام دخترک...)

حالا منم و سینما و راه دراز و سخت در پیش. 

و اینکه از همین جا می گویم که من دیوانه ها را دوست دارم.خیلی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30;ساعت 15:27 |

مطمئنم که حقش خیلی بیشتر از اینهــــــاست .اما بازهم از صمیم قلب خوشحالم.تبریک موسیو فرهادی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27;ساعت 0:3 |

آدم های بی غم آدمهای معمولی ای اند.

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/19;ساعت 17:34 |

هجوم شاخه های خاطره ات٬

پیچک های طلائی فریاد٬

سنگ های خیالی آغوش.

گم می شوم میانه ی

تاریخ تولد و وفات

روی  سنگ قبرت...

                                                                        بیست و نهم دیماه هشتادوهفت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16;ساعت 23:18 |

آقای فینـــــچر عزیز میخواهم اعتراف کنم که آنقدر ها که باشگاه مشت زنی و هفت عاشق سینه چاک دارند من طرفدار پروپاقرصشان نیستم.نه اینکه دوست نداشته باشمشان٬نه. اما هیچ وقت حتی بین ۲۰ فیلم اولم هم از نظر "خود فیلم" نیستند.اما مفتخرم به عرضتان برسانم که بنجـــــامین بـاتـــن تان حالا بالاتر از خیلی فیلمهای قبلیم ایستاده.روایت و کارگردانی فیلم از هر نظر بی نقص است.فیلم تدوین باشکوهی دارد که برای یک کات زدن یک فریم آن هم فکر و انرژی گذاشته شده.

به عنوان یک فیلم بین شاید مختصر حرفه ای این نصیحت را از من بشنوید که شرایط دیدن فیلم بعضی اوقات از خود فیلم هم مهمتر است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14;ساعت 22:4 |

فیلم بعدی کارگردان را که می بینی می فهمی بعضی از فیلمها کاملا اتفاق محسوب می شوند.نه از آنها که مثلا سینمای ایران ظرفیتش را ندارد٬نه.از آنهاییکه در کارنامه سازنده اش "اتقاقی" هستند.نفس عمیق برای خیلی ها فیلم کالت تمام عمرشان است.اگر اینطوری است و با آیدا و منصورش زندگی می کنید به هیچ عنوان عیار ۱۴ آخرین ساخته پرویز شهبازی را نبینید.ملغمه ی عجیب و غریبی است از بازی های نچسب و کارگردانی ضعیف.اما از حق نگذریم فیلمنامه اش در پیرنگ حسابی کار شده بود.فقط در پیرنگ.در پرداخت جزئیات الکن بود.حیف شد.فکر می کردم فیلمی ببینم که روز اولمان را بسازد حداقل.

اما فیلم دوم فیلمی بود محصوول ترکیه و آلمان و فرانسه به اسم "جعبه پاندورا".فیلم خوبی بود با فیلمبرداری موجز و دقیق.و صحنه های آرام و دلنشین.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11;ساعت 23:1 |

وبلاگم دو ساله شد.و این دو سال را دوست دارم.خیلی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09;ساعت 0:6 |

                                           Fly Boys++

اسم فیلم در تیتراژ  Sky Boys ثبت شده و در پوستر ها همان که می بینید.خیلی هم فرق زیادی با همان بچه های آسمان خودمان ندارد.فقط کاملا داستان را وراونه کنید.فیلم سرشار از زندگی است و پویائی و حرکت و همان مثال همیشگی آمریکائیهای قهرمان و نترس و خوشبحتی و کارخانه رویاپردازی هالیوود با چاشنی اغرق در حد "هالیوود".

ولی این روزها من که بهش احتیاج داشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08;ساعت 22:9 |

تیتر پست ام را  برای نوشتن از دوستی انتخاب کرده ام که امروز شاید مهم ترین روز این چند سال و یا حداقل این چهار سال اخیرش بوده.

کسی که مثل یک همراه برای من وقت گذاشته.کتابها و جزوه هایش را برای من آورده بدون حتی ذره ای چشم داشت که البته احتمالا فهمیده از من آبی گرم نمی شود.می دانید وقتی از کسی چیزی می خواهید باید بروید ازش بگیرید.چون و چرا ندارد.باید خودت بروی.اما این کسی که من ازش برایتان تعریف می کنم آنقدر خوب است که همان روزها که مشغول تصویربرداری فیلمم بودم به خاطر اینکه میدانست سرم بیشتر از حد معمول شلوغ است کتابها را برایم آورد و من هم به خاطر مشغله٬ حتی خودم هم نرفتم. دوستم رفت و بعدها تا همین امروز شرمنده اش هستم که چه کنم این همه محبت را.بعد از هر امتحان اولین نفر بعد از دخترک اس ام اس اوست که جواب میدهم.نگران من هم باید باشد برای امتحان.تازه کتابهایش را که می خوانم حسابی ذوق می کنم.که هنوز هم آدمهایی در این دنیا هستند که ذره ای برایشان دیگران مهم اند. بهتر بگویم اینکه خوب باشند.کتابهایش بیشتر شبیه دفترچه عقایدش است.می توانید به تمام روحیات جادوئی اش پی ببرید.اینکه عاشق لباس کابوئی است.اینکه تقریبا دارد هلاک می شود برای بچه دار شدن. ورجه وورجه کردن جزء جدائی ناپذیر زندگی اش است.اینکه همیشه می خندد و همه را خندان می خواهد. مثل خود من عاشق فیلم و سینماست.شاید همین باعث شد بهم نزدیک تر شویم و از یک همکلاسی ساده فراتر بریم.بعد ها فهمیدم مثل خود من ذوق می کند از دیدن فیلمهای خوبی که حتی دوساعتی به جادو مبتلایمان کند.ببینید هر چه بگویم تمام نمی شود.فکر کنید این چند خط زیر ٬سکانس پایانی یکی از همان فیلمهایی است که آدم خوبهایش شبیه توی قصه ها هستند.

به قول نمیدانم کی٬ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

در یکی از صفحات کتابش می خواندم:

فلان اسمو دوست دارم.

ولی هر اسمی قشنگی خودشو داره. مثل هر قیافه ای که برای خودش خوشگله. من همه رو دوست دارم.

ممنون دوست من.

پ ن اختصاصی: نمی دونستم دوست داری اسمت رو بگم یا نه.ولی اینها رو اینجا نوشتم تا بدونی مهمتر از اونی هستی که بتونم با یه اس ام اس خشک و خالی و اینا ازت تشکر کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08;ساعت 0:41 |

                                                                          Boy A++

و تو محکوم به بودن آن چیزی هستی که بوده ای.تا ابــــد.

و چه کسی تصمیم می گیرد که آیا شانس دومی هم در کار باشد یا نه؟!

پ ن: اگر روزی موقعیت دیدن فیـــــلم دست داد٬ به اعجاز کادرها و قاب بندیهای فیــــلمبردار فیلم دقت کنید.آنقدر با فیلم و حال و هوایش همخوانی دارد که احساس خفگی بعد از نیمه های فیلم امانتان را می برد.ومطمئن باشید اینها همگی عمدی است.حیف این پلیر همراهی نمی کند تا چند نمونه ای هم برایتان بگذارم.

پ ن۲:بهترین کار٬ شب قبل از امتحانی که هیچ نخوانده اید دیدن فیلمی است که به زندگی امیدوارتان کند.حداقل شبتان را حرام نکرده اید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06;ساعت 23:33 |

---
روزی که خرید مادر
کیف مدرسه
قرمز
چمدانی
کلاس اول
با کلید
روزی که سخت حل می شد اصل هندسه
دبیر «همدانی»
صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
تا باد چنین باد
داد و بیداد،
که تا باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه سخنان نو آموخته
روز تعریف پر هیجان فیلم هی جو
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که دریّد پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود
کانال یک به جنگ می رفت
از کانال دو واتو واتو آمد
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واژه بست بر تو پای نشئگی
روزی که آتش به چه کار آید
تریاک را به باز دمت پز
روزی که منقل به چه کار آید
وافور را به سینه ات بنشان
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش، روزی که زیر بغل، پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کرک بود
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاره فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها
غروب
روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد
تنها حلال باری٬ افیون و گرد بود
روزی که وُله تنها عکس گم گشتگان بود
ایران نبود مهد تشنگان بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود
دشت نبود، خیابان٬ پادگان بود
روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که چمران بر پارک وی آرام خُسبید
روزی که فوضیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک طرفه شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود
سبز بود
سِوِن آپ بود
آوَخ چه کرد با ما این جان روزگار
آوَخ چه داد به ما هدیه آموزگار
طراحی کِته کُله ویتس
قدسی قاضی نور
روح جهان کارگری
پله عبور
خشم شدید برف روب فقیر
انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش
یخ شکسته با اشاره انگشت
آب روان
سیل دمان
عقده به تیراژ پنج هزار تا
از آسمان میکروفون می بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً
روزی که گوش مفت ترین جنس بود
قصه کلیشه پولدار ناجنس بود
دختر به نام نل
در های و هوی شهر
در جستجوی عدنِ ابد،
پارادایز بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدر بزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط مرسی
                                           
                                                               محسن نـامجو
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06;ساعت 19:3 |

رودخانه پيچيده. يک روز صبح همه از خواب با صدای آب بيدار شدند. رودخانه پيچيده و از يکی از کوچه‌های باريک ته شهر آمده تو. آن‌قدر آرام آمده کسی از خواب نپريده؛ حتی نگهبان‌های شب خوابالو چيزی نفهميده‌اند. درهای خانه‌ها را باز کرده و حالا تا لب تخت همه آب ايستاده. هر چيزی که روی زمين بود شناور شده. مردم می‌روند تورهای ماهيگيری‌شان را از انبار برمی‌دارند. هر کس چيزی تور می‌کند، يکی کفش، يکی گلدان، يکی ليست خريد. بعضی چيزها راحت گير می‌افتند، مثل گربه‌های خانگی که روی متکاها خوابيده‌اند. کافی است سوار بر قايق خم شوی و با متکا يکجا بياوريش داخل قايق. ولی امان از رمان‌ها. نه که سنگين‌اند، می‌روند ته آب و لای خاک کف رودخانه خودشان را قايم می‌کنند. آدم‌ها هم چوب ماهيگيری آوردند. سر قلاب يک لاکتابی می‌زنند و می‌اندازندش داخل آب. منتظر می‌شوند تا رمانی فکر کند الان است يادش برود تا کجا خوانده شده، برود سراغ لاکتابی و گير بيافتد. اين طوری آدم‌ها و رمان‌ها باز به هم می‌رسند.

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04;ساعت 20:2 |

رویای سنجاقک 

شدن.

بی هیچ نشانه ای از

پروانه

بودن.

بی هیچ ردی

از

پیله ی دور خود

تنیدن.

بی هیچ

سرّی دانستن

از رویای کرم بودن.

رویاهایم را با خودت نبر...

رویاهایم را با خودت نب...

رویاهایم را با خودت ن...

رویاهایم را با خودت...

رویاهایم را با خود...

رویاهایم را با خو...

رویاهایم را با خ...

رویاهایم را با...

رویاهایم را ب...

رویاهایم را...

رویاهایم ر...

رویاهایم...

رویاهای...

رویاها...

رویاه...

رویا...

روی...

رو...

ر...

...

سزاست

زادن.

بی

تکرار...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03;ساعت 21:22 |

یادداشتی از خودم و ترجمه نقد راجـر ایبــرت برای پس از خواندن بسوزان را می توانید در صفحه سینمائی امروز فرهنگ آشتی  بخوانید.

در ضمن مطلب امیـــــر حسیــن  توی همین صفحه رو هم از دست ندهید.مثل همیشه عالی و و حشی...........

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02;ساعت 19:55 |

 

راستش من خیلی بیننده پروپاقرص "نود" نبودم.نه اینکه اصلا نبینم ولی مثل خیلی از دوستان که دقیقه به دقیقه برنامه رو حفظ باشند نبودم .اما همین اتفاقات چند وقته اخیر را دنبال کردم و اصلا هم دنبال مقصر نمی گردم.مثلا اینکه برنامه نود به قول نمیدانم یکی از همین "آقایون" خاله زنک بازی در آورده.ولی وجود نقد برای همه زمینه ها مهم و البته در جاهائی حیاتی است.مجبورم از سینما مثال بزنم.نگاه کنید  به وجود روزنامه های معتبری که نقئ فیلمهای روز به یکی از موتورهای پولساز رسانه شان تبدیل می شود و همین منتقدان می توانند فیلم سخیفی را به عرش برسانند یا فیلم درجه یکی را با قدرت به زمین بکوبند.حالا اینکه پشت هم می گویند منتقدین آدمهای منفعلی هستند و اینها هم همه به تمام معنا حرفهای پوچ و اتفاقا به شدت خاله زنکی است.چرا که وجود ذره بینی مثل همین منتقدین یا در عرصه فوتبال برنامهای مثل نود می تواند مثل یک آنتی ویروس قوی عمل کند.

همه اینها را گفتم تا من هم با عادل فردوسی پور همدلی کنم و حمایتم را ازش نشان بدهم.شاید کسی همت کرد و این نوشته ها را داد عادل بخواند تا ببیند در بین مردم بیتشرین محبوبیت را دارد اگر بین مسئولین چندان تودل برو نباشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02;ساعت 19:6 |