
غریبه می شویم٬
ناگاه
پشت یک نگاه.
پشت یک خنده
سرد.
پشت یک
پـُـک بی
تکرار
به سیگار
به دیوار
تکیه می دهیم
به می خواهم ت
ها
گوش می دهیم
و
باز هم
غریبه می شویم.
پشت یک تکیه دادن
سر
به شانه همسایه
در هنرمندان
خانه
به
باغ
به آن دخترک صورتی
غریبه
و آن بانو
با گلهای قرمز
روی مانتو
روی بند رخت
بر باد
بر داد
بر تو
بر من.
غریبه می شویم
پشت این ترکهای
به دیوار
به سیگار
به آن زن میانسال
که می خندید
به ما
به من
به تو
به
غریبه می شویم
آسان
من و تو
به پشت سرمان
به فرمان
که تکیه داده
بو
د
م
سرم را
به امید
سیگار
به بوسه
از
لب تو.
به این پونز های تیز
روی سر
عکس
ها مان
به تیرهای
آخته
از
سروَرمان
به دیوار
به سیگار
به تکرار
به
هیچ حسی
پشت هر
پیام *
از تو.
من
اما
غرق
می شوم
در
این
خیال
آه از شراب...
*اس ام اس

میلیونر زاغه نشین یک شاهکار به تمام معناست.وقتی خوب در اجزا فیلم دقت کنید متوجه می شوید که چرا این همه لطافت از صحنه های خشن فیلم هم بیرون می زند.
فقط بینید و از کارگردانی و موزیک و تدوین و مخصوصاً فیلمبرداری بی نظیر اثر با کادرها و اندازه نماهای خارق العاده لذت ببرید.
پ ن:فردا دوشنبه میتونید در روزنامه فرهنگ آشتی مطلبم رو در مورد "پس از خواند بسوزان" تو صفحه سینما جهان بخونید.

خدای من یعنی باور کنم.یعنی واقعا ایــن مرد دارد می آید ایران.تا من از نزدیک لمسش کنم........
خدایا شکرت.فقط نمی دانم چه بگویم بهش.حسم را چگونه منتقل کنم.شادی و شعف بعد از دین فیلمهایش را چگونه بهش بگویم............

عاشقش بودن یعنی اینکه از اخم هایش هم قوت بگیری.
پ ن:خوش آمدی دخترک......

تو هرچقدر که دوست داری برای سکوت شعر بگو و فلسفه بباف و توی دلت تکرار کن که...
پ ن:همین امشب باید این را می خواندم.همین امشب.ممنون ماشنـــکا.

ایـــــن یعنی یک گلدن گلاب خوب.همه آنهایی که دوست داشتم و بازیها و فیلمهایشان را دیده بودم جایزه گرفتند.
این دو عکس آنهایی بودند که تکانم دادند.جدای از ماهیت پلید و زشت و تکاندهنده پدیده ای به نام جنگ و صورتهای موجه و غیر موجه مضامینی مثل دفاع و تجاوز و حمله، اما برای دیدن صورت واقعی آن حتما نباید هدف را نوک مگسک و در راستای لوله آماده شلیک اسلحه قرار داد و از دریچه دوربین آن به ماجرا نگاه کرد.بعضی اوقات کافی است تا با دیدن گریه های زار سربازی "اجنبی" بر پیکر پاک و بی گناه کودکی به پنجسال نرسیده یا بوسه ای آمیخته با عشق بر پیشانی دخترکی معصوم و شاید هم یتیم،به این فکر کنید که شاید چهره پلید جنگ را بشود کمی سوهان زد و از تیزی اش گرفت.اینها متجاوزند به سرزمینی که برای آبادی اش آمده اند.حالا در ای راه حتما قربانیان لازم است.و این گلوله بی معرفت بدی اش این است که پیر و جوان و کودک و سرباز نمی شناسد.می شکافد و پیش میرود..............


دخترک، این بار که خواستی بهم چیزی بگویی، روی کاغذ بنویس.من عاشق نوشته روی کاغذم.از همانها که بی دلهره کج و راست شدن از دفترت جدا می کنی و کناره هایش جمع می شوند وقتی دستت را سُر می دهی پائین.دستخط روی کاغذ حسش را می زند به صورتت.همان یک خط هم کافیست.مثلا......... همان شاه بیت دوست داشتنی خودم.
راستی آخرین باری که نامه گرفتید را یادتان هست؟!

Allow me to be frank at the commencement. You will not like me. The gentlemen will be envious and the ladies will be repelled. You will not like me now and you will like me a good deal less as we go on. Ladies, an announcement: I am up for it, all the time
فیلم یک شاهکار به تمام معنا در کارگردانی ست.مطمئن باشید دکوپاژی دقیق تر از این پیدا نخواهید کرد. این در حال است که بازیهای به شدت روان فیلم قدرت بازی گرفتن کارگردانش را هم به رختان می کشد.جانی دپی که در این فیلم می بینید یکی از بهترین هاست.حالا وقتی مشخصاتش را چک کردید از اینکه روبروی نامش برای کارگردانی چه میخوانید هم غافلگیرتان می کند.و تمام این موارد را به فیلمبرداری عجیب و غریب کار هم اضافه کنید.اعتمادی که کارگردان به فیلمبردار ش داشته به اندازه ای بوده که بعضی جاها از حرکتهای بی پروای دوربین خشکتان می زند و گاهی برای فیلمبردارش کف می زنید که به این حد زیبایی شناسی رسیده.و باز هم ارجاعتان میدهم به صفحه مشخصاتش در IMDb.این ها همگی دست به دست هم معجزه خلق می کنند.

پر می شوم از دود
گم می شوم از شور
پشت همان میز کهن سال
روبروی چشمان روشن تو
پشت نگاه خیس من
به امیدن بوسیدن لبهایت.
بی وهم شیرین خیال
بی ترس ابدی زوال٬
دخترک بدون ماتیک.
پ ن:می دانید که اصلا ادعای شاعری ندارم.اما مثل اینکه جزء جدا ناشدنی این روزهاست.

بیشتر از ۲۰۰ کلمه نوشتم و همه را پاک کردم.
فعلا این آلبوم آخر کیوسک را داشته باشید.اگر هم نتوانستید به هر علتی آلبوم رو دانلود کنید٬با کمال میل در خدمتم.فعلا مکمل این روزهایم شده.
لینکهای دانلود در ادامه مطلب.........

به بهانه این نوشته فروغ.
برای خودم می چرخیدم و می گشتم و به دوستانم که به روزهای آخر ماه دل خوش اند و منتظر شندرغاز اضافه شدن حقوق حسادت می کردم.و از اینکه حتی وسوسه اینکه ممکن است حقوقها(چقدر متنفرم از این کلمه)بشود ششصدهزار تومن هم دیگر نمی تواند مرا در این "لعنتی جا"ی بی هویت نگه دارد٬ترسم می گرفت.مگر ممکن است یکساله اینهه از یکجا متنفر شده باشی.به شدت چند تا از همکارانم را دوست دارم.(اناثی در کار نیستند!)اما بعد نمی دانم چه موقع بود که دخترک را جائی دیدم.نگاهمان که به هم می خورد از هم می دزدیمش.من به این فکر می کردم که او همان است یا نه...بعد روزمرگیهای این کار لعنتی مرا در خودش غرق کرد.هر روز صبح ۵:۳۰ بیدار شدن و هر روز ۳ خانه بودن.کلاسها تمام شده بود و من نگران اینکه باز هم کجا ممکن است ببینمش.گذشت.شاید چند هفته.آدم خوش شانسی بودم.برای کار به هم معرفی شدیم.یعنی دوست نازنینم به خاطر لطفش مرا معرفی کرد.روزی که فهمیدم اوست خیلی به خودم امیدواری ندادم.بعد از حالا تقریبا ۲۷ سال و نزدیک به اندی و خورده ای سال تجربه حس گرمش٬ می دانستم که شاید باز هم جدائیمان زودتر از آنچه که باید پیش بیاید.اما وقتی با او حرف می زدیم فهمیدم که نه٬ شاید خیلی هم حس بیهوده ای نبوده.گرمای تنش را که کنارم حس میکردم٬ داغ میشدم و کادر و نور و لنز و اندازه نما گم می شد.به خودم نهیب می زدم.دوباره بر می گشتم.اما اینبار بدون رویا.حالا اینروزها خسش با من همراه شده.مانده فقط ۴۶ روز بدون احتساب تسویه حساب.مانده ۴۶+۳۰ روز تا اینکه سرم را از زیر آب در بیاورم و نفس بکشم برای خودم.
اینروزها بیرون که می روم برای خودم قدم می زنم.کاری که به خاطر خاطره های نه چندان خوش قبلترها کنارش گذاشته بودم.(صدای کلاغها اما همچنان نفرت انگیز است.)پاهایم فریاد می زد که برو.اما قلبم تیر می کشید که نمی شود.اما حالا باز هم می خواهم بروم.بروم تا ته دشت.بروم تا سر کوه.سهراب عزیز من هم "چه سبزم امروز".خوبم و دارم حس خوبی را تجربه می کنم.بانو برای من دست نیافتنی بود.می دانستم.می دانستیم.یعنی فاصله هامان زیاد بود.شاید میان دلهامان چیزی نبود اما میان راهمان یکدنیا دست انداز کوفتی بود.همه اش هم مادی.ومن بدم می آید از این فاصله ها.حالا اینروزها دارم به دخترک فکر می کنم.به اینکه موهایش زیر نور کم جان چراغ کافه چه برقی می زند.به اینکه من از دور می آیم زیر چشمی نگاهش کنم و باز هم نگاهمان را بدزدیم از هم.به اینکه برای لمس دستانش دلخوش خداحافظی شوم.به اینکه تمنا کنم هُرم نگاهش را.هنوز دور نشده دلتنگ خنده ها و لبان بی ماتیکش شوم.به این فکر کنم من همانجا ایستاده ام و او دارد نزدیک می شود به من.خندان و سرخوش و پروازکنان.چقدر از این روزهای کشورم متنفرم.از اینکه دستش را گرفتن بشود جرم و هزار ترس و دلهره.
اما من خوبم.خیلی خوب.گوش می کنی آآآآآآآآی دور گردون.می خواهم همین قدر خوب بمانم.حتی اگر ترجمه متون اسلامی ام را باز هم نکرده باشم.می خواهم دلخوش بمانم به آمدنش.به اینکه هر وقت اس ام اس آمد دلم هوری بریزد که خودش است!؟اگر اوست چه گفته؟دلشوره های این چنینی را دوست دارم.می ماند اوضاع نه چندان به سامان خانه ام.این روزها دلم می خواهد تنها باشم و با این تنهاییم زندگی کنم.نه به این فکر کنم که سال بعد چگونه خرجم را در بیاورم و چگونه خواهم بود.
اما من خوبم.خیلی خوب.گوش میکنی آآآآآآآآی دور گردون.حالا من مانده ام و دخترک و بانو که دیگر رفته.اما من خوبم.
پ ن:اینها را که نوشتم دیدم جـــوکر دوست داشتنی مان برایم این موزیک را لینک گذاشته.شاهد از غیب رسید.چی ازین هدیه بهتر.

![]()
و جالب اینکه مهمترین دیالوگهای فیلم از زبان کسی گفته می شد که مثلا باید خل وضع جمع باشد.خدا کنه بتونم در موردش بنویسم.

عکس از سایت علیرضامعتمدی
هزار و سیصد وشصت و اندی سال پیش این روزا در سرزمینی به نام نینوا و صحرایی که نمیدانم بعد ها نامش شد کربلا یا از همان زمان به همین نام بود اتفاقاتی در حال رخ دادن بود.دومین پسر اولین امام شیعیان مسلمانان آنروزها کسی که نامش حسین بود و این روزها به نماد مظلومیت برای مسلمان نماهای بی همه چیز تبدیل شده در صحرای کربلا بعد از بی وفائی مردمان کوفه٬همان شهری که علی را به ستوه آوردند تا جائیکه سر به چاه فرو می برد و فریاد بر می آورد از جفای آنها *٬با فرزندان رشید و دلیرش و به همراه یارانش شاهد جنگی بودند که آخرش در روز دهم محرم با بریده شدن سر بزرگوارش به پایان رسید.
اینها را همه میدانیم.اینکه علی اصغرش را تیر سه شعبه زدند(نمیدانم این مسلمانها چه اصراری به تاکید بر روی اعداد دارند.۷۲ تن٬تیر سه شعبه٬کودک شش ماهه٬نمدانم چند روی آب بستن.فکر میکنند تاکید روی اعداد فکت می آورد برایشان؟!)و دستان ابوالفضلش را قطع کردند و زینبش را سیلی زدند و رقیه را بی پدر کردند را همه میدانیم.شما از من بی دین بهتر.اما می خواهم امروز با تمام این همه بی اعتمادی ام نسبت به چیزی به نام مذهب و با شدت اعتقادم به خدایی که پشت اینهمه نظم ایستاده٬ببینم می توانم بگویم چرا نام حسین بعد از هزار و سیصد وشصت و اندی سال هنوز هم سر زبانهاست؟!
نگاه کنید قضیه خیلی ساده تر از این حرفهاست.اینها مردان بزرگی بوده اند.کسانی که برای اعتقادشان ایستاده اند.مقدس اند برای عده ای.شفا میگیرند ازشان.چرا؟چون اعتقاد دارند.کودکان خردسالشان را در سرما و گرما لباس می پوشانند و در آغوششان میگیرند و نشانشان می دهند که اگر اعتقاد داشته باشی می شوی این.اینکه هنوز هم بعد از اینهمه سال برایت روزها عزاداری می گیرند و رفتنت می شود مهمترین اتفاق سال.حالا اینکه سه روز آب را بسته اند یا سه ساعت یا چه میدانم شاید حتی سه دقیقه مهم است؟!نه. بخدا نیست.این مهم است که بمانید بر سر چیزی که اعتقاد دارید.حسین٬ زن و زندگی و بچه هایش را برای همین داد.جوانان رعنایش را در همین راه فدا کرد.آن موقع که فریاد هل من ناصر ینصرنی سر میداد نه اینکه بترسد از جنگیدن.حسینی که من میشناسم ترس نمیشناخت.میخواست آزاده باشد.می خواست مردم آزاده باشند.می خواست بهشان نشان دهد که اگر اعتقاد دارید بیایید.حالا از آن ور هم کسی مثل شمر و یزید و هزاران سرباز دیگر بی اعتقاد بودند.حسین مظلومیتش را از اعتقادش می گیرد.نه اینکه آب را بسته اند و میان خیمه ها خار جمع میکرده که فردا پای بچه هایش را نخراشند.به خدا اینها همه برای این امت "گریه کن" است که هر چه بیشتر زار بزنند دستمزد مداح هم بیشتر می شود.اینکه حسین چه کشیده را مگر میتوانید بفهمید؟!شما ها که دم از او میزنید شده دست یتیمی را بگیرید و برایش پدری کنید؟!من نمی کنم اما ادعایش را هم ندارم که حسینی ام.انا کلب الحسین سر نمی دهم تصورم با دختارن رکابی به تن قلیان کشان دست به دست بشود.من مینشینم خانه ام لبانم را تر میکنم و دم از دین نمیزنم و خانم بازی هایم را هم به نام صیغه به خورد ملت بدهم.در خیابانها موی ژل زده و ابروهای تتو کرده راه نمی افتم که لباسهای نو ام را محرم بخرم برای زدن مخ دختر داف محل.حسین آنقدر قدر نادیده است که من بعد از اینهمه سال مانده ام در حسرت یک عزادرای برای کسی که روی اعتقادش ایستاد و زندگی اش را تقدیم کرد.
حسین و امامانی که اینروزها از آنها حدیث برای سبزی خوردن هم می شنویم و مانده مصرف گاز هم صرفه جوئی اش را حدیث کنند مردان بزرگی بوده اند.در زمانه خودشان کسانی بودند که تا امروز مانده اند.اگر فرافکنی نکنید می خواهم بگویم نیوتن و گالیله هم آدمهای بزرگی بوده اند.بتهوون و باخ و شوبرت و متزارت را هم شما میشناسید.اینهمه سال مانده اند.حالا اینکه این خاندان که از فرزندان پیغمبر اسلام اند و به خاطر نزدیکیشان به خدا دارای مراتب بسیار بالاتری از اینها هستند بماند برای سوفسطائیان و آنهاییکه سرشان درد میکند برای بحث.دکان باز کردن برای کلاه شرعی گذاشتن میشود دین گریزی مفرط جوانان اینروزها.من فقط میخواستم بگویم حسین را ما هم دوست داریم.اما نه آن حسینی که توی گرانفروش و دزد و دلال ۱۱ ماه دیگر سال.
پ ن:بی سر و ته بودن نوشته ام را ببخشید.صدای به تمام معنا عر زدن این مداح مسجد محل مجبورم کرده پناه ببرم به هدفون و تمرکزم هر آن از گوشهایم می زند بیرون.
*سالها پیش کتابی از دکتر شریعتی میخواندم که جمله ای درش بود با این مضمون که:""میدانی وقتی مرد گریه میکند یعنی چه؟!""یا یه همچه چیزی.حالا هر چه کتابهایم را زیر و رو میکنم و دنبال این متن میگردم پیدایش نمی کنم.اگر شماها سراغی ازش دارید خوشحال میشم باز هم بتونم بخونمش.

شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را یک جا!
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم!
آیدین روشن
ممنون مداد رنگی ها
با احترام به برگمان کبیر و فقید،آدرس وبلاگ همان است.فقط نامش عوض شده.مرض تغییر پیدا کرده ایم.لطفا اصلاح نمائید.
پ ن:عکس بالا فعلا همینطوری برای خالی نبودن آنجاست.اگرنه قرار است بهتر از اینها باشد.

بعضی وقتها مطمئنا به این نتیجه رسیده اید که نمی توانید احساستان را توضیح دهید.توضیح احساسات؟!!نه این یکی غیر ممکن است.هر چقدر هم مهارت داشته باشید بازهم زبانتان عاجز است.فقط می شود کلاه به احترام از سر برداشت.کف زد و سوت و هورا کشید.اما این بار باید بگویم که اثر آنقدر تاثیرگذار و قوی است که فقط با اشکهایتان می توانید دست مزد کارگردان به شدت کاردان کار را بدهید.هم الان اگر بود دستهایش را می بوسیدم که یکی از بهترین شبهای زمستانی ام را برایم ساخت.ممنون آقای یرمی پودشوا.

پ ن:راستش هر چقدر سفارشتون کنم به دیدن این فیلم کمه.پیدا نکردید٬هرکدومتون بخواین به هر کجا که بخواهید برایتان می فرستم.شخصاً٬پستاً٬آژانساً.به هر صورت شده باید دینم را ادا کنم به این فیلم.

منتشر شده در شماره دیماه ماهنامه تازه:
بعد از خواندن بسوزان فیلم جدید برادران کوئن کمدی تلخ سیاهی است که اتفاقاتش در واشنگتن،شهری بی روح و تلخ منظر می گذرد.مکانی کسالت بار و ناراحت که همه به همدیگر خیانت می کنند و لحن احساسی آدمها از بیان مودبانه بسیار رسمی به لحنی خشم آلود و کینه توزانه عوض می شود و دوباره بر می گردد. "بعد از خواندن، بسوزان" دارای لحظات و "آن"های بسیاری است.از جمله سکانسهای کوتاه و چفت و بست دار مشاجره آدمها،رانندگی کردن،کلک زدن به همدیگر و دعواهای بین شخصیت ها. البته اگر به دقت گوش کنید ممکن است طنین بدشگون داستان پارلمان ایالتی آمریکا را همانند فیلم "نصیحت و توافق" اثر اوتوپرمینجر، را بشنوید.اما پیرنگ ابلهانه و غم افزای فیلم، این طنین ها را خفه کرده است........

بعضی جاها بوی عاشق شدن می دهند.از همان بوهایی که وقتی می شنوی حالا هر فصل این سال لعنتی که می خواهد باشد٬ باز هم دلت می خواهد دلت برای کسی بتپد.دلت یاد کسی باشد که با فکر کردن به او عرق سرد روی پیشانی ات بنشیند و جریان خونت بالا برود و تپش قلب امانت را ببرد.بعضی موزیک ها هم همین اند.چشمانت را ببند و فکر کن به موزیکی که با بانو در راه برگشت می شنیدی.همان اتووبان و خیابان و جاده هم که باشد و همان موقع شب با همان ترافیک نه چندان سنگین که هی دلت می خواست بیشتر باشد تا شاید بیشتر ببینیش توی نگاه کردنهای به آینه بغل به بهانه سبقت٬ می شود بغض توی گلویت.مادر٬ کنار دستت باشد و بداند که دلتنگی و باز هم همان دلشوره لعنتی امانت را بریده خودش را سرگرم کتابش میکند که میدانی نمیتواند حتی کلمه ای ازش را بخواند و رویش را بر میگرداند تا اشک های مانده به دلت را نبیند.هوا هم همانی باشد که میخواهی٬می شود حکایتاین چند روز ما.اما اینها را که میگویم نه به خاطر دلتنگی توست بانو.بگذار یکبار هم که شده اعتراف کنم که عشقت مانده و خودت رفته ای.همین جا برای تمام آنهایی که می شنوند می گویم که رفته ای اما درد عاشِقَت شدنم هنوز هست.همین است که این حس بزرگی که امروز و شاید از سه چهار روز پیش دوباره تجربه اش می کنم دیگر برایم غریبه نیست.میدانم که شاید دوباره دارم عاشق می شوم.شاید باز هم همان درد میخواهد بریزد توی سینه ام یا شاید هم دارم بزرگ می شوم.
پ ن:من حسابی سر حالم.این بار باور کنید.اما دلیل پریشان نوشتنم همانی است که بالا آمد.
راستَش ما سوراخ دعا را گم کرده ایم، اگرنه که دست به گداییمان خوب است.

ای درد توام درمــان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
ایـن ترجــمه (در گوشه راست صفحه) از من٬ به عللی کاملا غیر عمدی به نام دیگری چاپ شده.اتفاق بعضی وقتها اینجوری می افتد.البته در دسترس نبودن من هم علت دیگرش.
اما مصاحبه پر و پیمانی بود که حسابی وقتم را گرفت.اما نکات جالب کم نداشت.این ترجمه اما به اقتضای محدودیت فضا همین قدرش ماند.

یکی از پیچیده ترین فیلمهایی که تابه حال در مورد روابط آدمها دیده ام.چیز عجیب و غریبی است. جسارت کارگردان جدا ستودنی است.سوژه خطرناکی دارد که کمی بی احتیاطی از هر دو بر بام کارگردان را هلاک می کرد.
بازی جولیـــــن مـــور بی نظیره.
می خواستم یکی از دیالوگهای فیلم رو بیارم دیدم تمام دیالوگها بی نهایت گویاست.پس فقط فیلم رو ببینید و لذت ببرید.


(به این عکس بالا در صفحه اصلی خوب دقت کنید.کرسر را بالا پایین ببرید٬حس عجیبی بهتان دست میدهد.)





به چیزهای دور و برتان واکنش نشان بدهید.حتی آنها که فکر میکنید "خـــز" است. خوشتان آمد٬ لذتش را ببرید.مثلا لباس بنفشی که تن مانکن دیده اید یا چه میدانم موزیک شش و هشت نه چندان کلاسیک این حواننده های بند تمبانی جدید تا اپرای برلین با آن اجرای گروهی بی نظیرشان.بگذارید همه چیز شادتان کند.دنیا به اندازه کافی جای زشتی هست.........
پ ن۱:اینها را دارم در روزهای به شدت افسردگی ام می گویم.زحمات چندین و چند هفته ای خودم و دوستانم برای ساخت فیلمم به خاطر اتفاقی ناخواسته به باد رفت.بنابراین روزهای خوبی نیست.دوستان خوبی دارم که فکر کنم اگر بیشتراز خودم ناراحت نشده باشند٬کمتر نشده اند مطمئنا.حیف٬ نصف کار را گرفته بودم و داشتم لذت می بردم از پیشبرد کار.همانی بود که دوست داشتم.نمیدانم چرا بهترین چیزها در بهترین زمانش نابود می شوند.میخواستم اینها را بگم بالایی را نوشتم.پی نوشت شد بیشتر از خود مطلب!!!!!!
پ ن۲:راستی بازی پست قبل دعوتی هم داشت.و اینکه تمام کسانی که در لینکدونی هستند رو دوست دارم.بنابراین همه دعوتین...تنبلی نیستا.......