
و بعدش خودتو به خریت بزنی و حواستو پرت کنی تا یادت نیاد این سوز سردی که میاد به خاطر همه ی اون جاهای خالیه که مثلثه نتونسته پرش کنه...
![]()
خب وقتی چند نفر عاشق سینما دور هم جمع شوند و کافه دوست داشتنی را رو به راه کنند٬ نتیجه می شود ایــــــــــــــــــــن پـــــــــــرونده برای فیلم اعظم مـــــــــــــــــاهی بزرگ.
خواندن مطالب موجز و تر و تمیزش خالی از لطف نیست.
ضمن اینکه یک ترجمه هم از من درش هست.
شش روز یکریز درگیر جشنواره فوق الذکر باشی و امشب بدون دغدغه فردا برای رسیدن و نرسیدن بخوابی.......

ممنون بابت احوال پرسی و اینا.
باز هم با آمادگی بر می گردم.......
فقط اینکه اگر خواستید می توانید از سایت سینـــــــما مــــــــــــا گزارشهایی که دادم رو دنبال کنید.امیرقادری یه ریزه تنبل شده و مشغول٬خبرها دیر تر پابلیش میشه.فعلا دو تا گزارش من رو ایـــــــــنجا و ایــــــــــنجا می تونید بخونید.گزارش اختتامیه هنوز نرفته رو سایت.
و اینگونه ما هم گــــــــــــــم می شویم در جادوی سرزمین عجایب.

Lost بازهای حرفه ای را ایـــــــــــــــــن از دست ندهید.باز هم مستــر بیـگ اسلیـپ ذوق زده امان کرده.

عکس از سینما ما
اگر جوانان نسل قبل از ما به هامون تکیه کرده و قد کشیده بودند، ما هم با آژانس شیشه ای رشد کردیم و بزرگ شدیم.بماند که حالا هردو فیلم برای نسلهای بعد هم می ماند و شده فیلم کالت خیلی از دوران ها .کارگردانهای هر دو اثر با تکیه بر "دانش" و "بینش" و نوع نگاه خاص خودشان و تمام جهان بینی منحصر بفردشان دنیای زیبا و پر از تناقضی را برای ما آفریدند که هنوز هم زاویه های ناشناخته فراوانی دارد.داریوش مهرجویی آخرین اثرش را ساخت و با بی مهری و کم توجهی دچار نوعی "فرار مغز" محصولات فرهنگی شد.اما ابراهیم حاتمی کیا با حاشیه امنیتی که در این سالها برای خودش ساخته و یکبار(با به رنگ ارغوان) هم از آن تخطی کرده بود این بار دست روی موضوعی گذاشته که شاید خیلی ها آنرا در حد و اندازه سینمای ایران نمی دیدند.مسئله ی حالا دیگر فراگیری که نه تنها جوامع در حال توسعه که جوامع پیشرفته را هم درگیر خودش کرده است.شاید همین نکته ظریف که بتوان آنرا خیلی هم وطنی و اینجائی ندید حاتمی کیا را به این واداشته تا ازگروه تحقیقاتی نه چندان مختصری برای موضوع داستانش یعنی "سقط جنین" استفاده کند.البته شاید نتوان قاطعانه موضوع فیلم را سقط جنین دانست.چرا که دو داستان فیلم تلاش برای داشتن و نگه داشتن جنینی است که خیلی دور از انتظار به "مادرانشان" هدیه شده است.فقط به مادرانشان هدیه شده چرا که استقبال چندان باشکوهی از طرف پدرهایشان نمی بینند. حاتمی کیا کارگردان باهوش و کار بلدی است و می داند که دویدن بر روی تیغ دولبه ای که سقوط از هر طرفش ضربه شاید نهائی را بر پیکره فیلمش وارد کند،کار بسیار پیچیده ایست. چه از نظر اجرا و چه از نظر نوع نگاه به داستانی که قرار است در فیلمی اپیزودیک به تماشاچی کم حوصله این روزها نمایش داده شود.اما باید گفت که متاسفانه فیلم از همان جائی ضربه میخورد که شاید تکیه اش بر روی آن استوار میشود.یعنی........
"خانم عزیز"۱ خیلی توقع بازی دوطرفه و اینتراکتیو از این "آقای چوب لباسی"۲ در "مجموعه"۳ ای به غایت خنده دار را نداشته باشید.نویسنده فیلمنامه۴ شعورمان را برده زیر سئوال حالا شما گیر داده اید به اکت و ری اکت صحنه و دکوپاژ و عمق میدان تصویر؟!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
جوابهای چهار گزینه ای با جوایز باور نکردنی:
الف:مهراوه شریفی نیا
ب:پوریا پورسرخ
ج:روز حسرت
د:استکبار جهانی
حالا دیدن موزیک ویدئویی زیبا با موزیکی غیر کلاسیک از شاهکار بینش پژوه به همراه دخترک روس زیبائی با لهجه شیرین فارسی اش با همراهی ارکستر فیلارمونیک وین و ارکستر سمفونیک ایروان همین حس را دوباره زنده کرد.وقتی بی حوصله پای ماهواره بنشینی و ناگهان موزیک ویدئویی پرهیجان حالت را جا بیاورد حیف است که آنرا با دیگران تقسیم نکنی.این همان حسی است که توی صورت تک تک اعضا گروه موقع نواختن سازهایشان می توانید ببینید.ذوق زدگی.
از ایــــــــــنجـا هم میتوانید دانلودش کنید.البته حجمش یه ریزه زیاده.

پ ن:چند نفرمان چوب رعایت نکردن همین نکته ظریف نانوشته را خورده ایم یا اینکه خیلی ها هم از جمله خود من ضربه را "ریورس شات" خورده ایم؟!
نمیفهمم اين غرغرهای پاييزی را. اصلا نمیفهمم. پاييز حال من يكی را خوب میكند. نه اين كه از تابستان متنفر باشم، اما تابستان مثل يك رمان طولانی پر از توصيف است. خستهام میكند. دوست دارم صفحههايش را ده تا يكی رد كنم تا برسم به آخرش و ببينم چه میشود و كتاب را برای هميشه ببندم و بگيرم بخوابم. اما هر روز پاييز و زمستان يك داستان كوتاه جمع و جور سبك خوشخوان است. حداقل برای من يكی اينجوری است. غروبهای زودش را دوست دارم، چای خوردن كنار پنجره را، شالگردنهای رنگارنگ را كه وسوسهی بافتنشان میافتد به جانم…
نقل شده از Snapshot

Prison, death,it didn't matter.Because at least in prison and,at least in death, you know,I wouldn't be in fucking Bruges.But then, like a flash,it came to me, and I realized,"Fuck, man, maybe that's what Hell is.The entire rest of eternity spent in fucking Bruges!"And I really, really hoped I wouldn't die

Cristina: Then how? Tell me how! Katie died with red shoelaces on. She hated red shoelaces. And she kept asking me to get her some blue ones. And I never got her the blue ones. She was wearing those fucking red shoelaces when she was killed
۲۱grams
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
معتقدم آنهایی بزرگترند که دوراهی های بیشتری را روبرویشان دیده باشند و حالا تقریبا همانجائی ایستاده اند که می خواستند.

پ ن: اینروزها بدجور محتاج دعام............
مطلب نقل شده از وبلاگ علیرضامعتمدی:
آقایی (که حالا دیگر از خیر ذکر نامش گذشته ام و) خودش را به خوانندگانش به عنوان دکتر معرفی کرده، وبلاگی راه انداخته به اسم مرد مرداد که اسم رسمی وبلاگ قدیمی من در بلاگفا و بعدتر سایتم به نشانی علیرضا معتمدی دات کام است. و جالب این که بیش از نود درصد پست های این وبلاگ نوشته های من است (یعنی 37 تا از نوشته های من را در وبلاگش کپی / پیست کرده) آن هم بدون هیچ توضیح و ذکر منبع.
اما در میان این پست ها چند اتفاق شگفت انگیز هم افتاده که برای انبساط خاطر شما نقل شان می کنم:
- ایشان دو نوشته ی من به مناسبت سالروز تولد 29 و 30 سالگی ام را عیناً نقل کرده. و به این ترتیب خاطراتی را که در پست 29 سالگی ام نوشته ام به خودش نسبت داده. از جمله این که نوشته بودم که تا چند سال پیش سنم را به رفقایم دروغ می گفتم و ...
- جناب دزد با درج پوستر مسابقه ی عکس دست دوم، حتا جایزه ای را که من به عنوان یکی از اسپانسرهای این مسابقه به برندگان اهدا خواهم کرد کپی/پیست کرده واعلام کرده که با اهداءیک عدد میز پینگ پونگ به جمع اسپانسرها پیوسته (حالا صبر کنید، تازه کجاش را دیده اید)
- پارسال مطلبی نوشته بودم در مورد تعداد نوزادان دختری که در اطرافم به دنیا آمده اند که جناب سارق این مطلب را هم کپی کرده آن هم با اسم نوزادانی که در مطلب من بوده و همه اقوام من هستند. فاطمه و پرنیان و دیگران! یعنی آدم ربایی هم کرده یک جورهایی!!!
- دوسال پیش وبلاگم در بلاگفا ف ی ل ت ر شده بود که ایشان احساس کرده اند بد نیست یک سابقه ی این جوری هم برای خودشان بتراشند، بنابر این این مطلب را هم کپی فرموده اند.
- یک مطلبی نوشته بودم در مورد ملاقات با دو پسربچه که وقتی تازه به دنیا آمده بودند در اصفهان من خیلی مراقب شان بودم و حکم پدر معنوی شان را داشتم. یکی شان ایلیا بود که با هم به کتاب فروشی رفته بودیم و ... . سارق نامحترم نه تنها این خاطرات را هم دزدیده بلکه در کمال وقاحت عکس ایلیا را هم توی وبلاگش گذاشته!!!
- یکی دو هفته پیش عکسی از دالان ِ کوچه های کودکی در سایتم منتشر کرده بودم و ماجرای آن پیرزن را نقل کرده بودم و از حدید تشکر کرده بودم که این عکس را برایم پیدا کرده. دزد ما این مطلب را کپی کرده و به جای حدید از "دکتر بابک شایگان" تشکر کرده که "دالان سیاره خانوم را" برایش پیدا کرده. بنابر این می شود نتیجه گرفت که سارق مورد نظر اصولاً دوستی به نام دکتر بابک شایگان ندارد! چون اگر داشت از او بابت عکسی که او پیدا نکرده تشکر نمی کرد!
-ایشان تقلید را به جایی رسانده که مطلبی را که درباره ی سوختن 60 گیگ از اطلاعات روی لپ تاپم نوشته بودم هم کپی کرده، شاید تصور کرده این جوری کلاس کارش بالاتر می رود!
- مقاله ای درباره ی برباد رفته می نوشتم که در وبلاگم از خوانندگانم نظرشان را درباره ی شخصیت اسکارلت پرسیده بودم که سارق غیر مسلح ما این مطلب را کپی کرده و پُز نوشتن مقاله ی مورد نظر را هم داده است.
- شوخی ای کرده بودم با ناتالی پورتمن که حتماً یادتان هست. ایشان این مطلب را هم دزدیده است و ته ش آن اشاره ی شخصی مرا هم که نوشته بودم: خانه ام دارد برق می زند، نقل کرده است بدون این که معنایش را بداند.
- مقاله ی "ما هم تیم ملی خودمان را داریم" هم طبعاً سرقت شده که ایشان جمله ی "منتشر شده در روزنامه ی تخصصی دنیای فوتبال" را هم آورده اند تا به همان یکی دوتا خواننده ی احتمالی شان پُز بدهند که مثلاً برای مطبوعات هم مطلب می نویسند. چون در پایان نوشته ی من استثنائاً زحمت کشیده اند و یکی دوخط در این مورد توضیح داده اند که اشکالی ندارد به عنوان یک پزشک در مورد سینما و فوتبال و ادبیات هم اظهار نظر می فرمایند و اصلاً این وبلاگ را هم برای همین راه انداخته اند (که خیل طرفداران شان را از نظرات مشعشعانه ی خود درباره ی همه ی حوزه ها سیراب بفرمایند. زهی وقاحت!)
- ایشان شوخی تغییر نام مرد مرداد به پدر رالف را هم عیناً نقل فرموده اند
- مطلبی نوشته بودم همین چند روز پیش که " عشق آزمایش گرد بودن زمین است، من از این سوی میدان نقش جهان بروم و تو از آن سو" که سارق نا محترم این مطلب را بازنویسی فرموده اند به این شکل که: من از این سوی تهران بروم و تو از آن سو همدان!!!!
گذشته از همه ی این سرقت ها ایشان دست به ابتکار جالبی هم زده است، سرقتی که گمان نمی کنم تا به حال کسی مشابه آن را دیده باشد: این آقای به ظاهر محترم حتا کامنت های سایت/وبلاگ من را هم دزدیده است و کل استعدادی هم که به خرج داده این بوده که خطاب های خوانندگان را به جای آقای معتمدی به آقای ... (نام خودش) تغییر داده و البته پاسخ های مرا هم به جای عین.میم به اسم خودش تبدیل کرده است!!!!
به چند نمونه از این حرکت مبتکرانه ی ایشان توجه کنید:
-------------------------------
نویسنده: هانیه دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:26
سلام.عباداتتون قبول.
انشاالله همگی از دسته سوم باشیم.
خدانگهدار و التماس دعا.
---------------------------------------------------------------------
نویسنده: نازلی دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:27
ای کاش !اقای ... این عکسو نمی ذاشتید اینجا...
فک نمیکنم ؛حضرت علی(ع) این شکلی بوده باشند...
... : نازلی جان! کسی نگفته که حضرت علی این شکلی هستند. تصاویری از این دست ارزش تاریخی و مستند ندارند، بلکه اهمیت آن ها به ارزش تصویری و هنری شان است. اصولاً برخلاف تصور رایج، تصویر سازی از بزرگان و قدیسین به جهت نمایش خصلت های مشهور و معروف آن بزرگان در قالب تصویر است. و این هم یکی از هزاران نقاشی از این دست
است متعلق به دوران قاجار.
-----------------------------------------------------------------------
نویسنده: نيلوفرپنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:49
عشق؟
- تنهاست
و از پنجرهای کوتاه
به بیابانهای بیمجنون مینگرد.
----------------------------------------------------------------------
نویسنده: امید غیاثی پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:50
ما که هنوز داریم میریم و تنها چیزی هم که پشت سرمون میبینیم نقش یاره که هی کمرنگ تر میشه........
مخلص.
-----------------------------------------------------------
بی چاره هانیه و نازلی و نیلوفر و امید!!
البته می دانم که یک چنین انسان بیماری با چنین وضعیت خطرناک آشفتگی روانی و اعتماد به نفس نابود شده و عقده های حقارت حاد، لایق این که این همه از وقت من و شما را بگیرد ندارد. اما به نظرم افشا کردن حرکات زشت و غیرمتمدنانه ای از این دست لازم است، باشد تا دیگران اگر روزی خواستند دست به کار مشابهی بزنند یادشان بیاید که دنیا آن طور هم شبیه تصورات آن ها نیست، و زندگی آن ها شبیه صحرا نشینی نیست که یک بار تا لب جاده رفته و خاطراتی از مسافران شنیده و تا آخر عمر خاطرات آنان را به عنوان فتح الفتوح خود برای هم قبیله ای هایش نقل می کند بی آن که کسی دریابد او کذاب و پشت هم انداز است. در روزگاری که با یک جست و جوی ساده ی اینترنتی می توان به بسیاری از اطلاعات دست یافت، باید برای دزدی هایی از این دست اندکی هوش و ذکاوت داشت آقای دکتر ! (البته هیچ بعید نیست این آقای دکتر از آن دست تزریقات چی هایی باشند که به خودشان می گویند آقای دکتر و کم کم باورشان هم می شود که طبیب هستند)به هر حال به ایشان فرصت داده ام که ضمن عذر خواهی از من و خوانندگانم فوراً مطالب سرقت شده و نام دزدیده شده را از روی وبلاگ شان (که خدا می داند بقیه ی مطالبش را از روی سایت کدام بدبختی بلند کرده) بردارد، وگرنه به زودی اقدامات جدی ای برای برخورد با او خواهم کرد.
از رفقا و دوستانی که وبلاگ می نویسند تقاضا می کنم با نقل این مطلب یا بخش هایی از آن هم حرکت زشت و غیرمتمدنانه ی ایشان را فاش کنند و هم دیگرانی را که ممکن است در دام این شیاد بیفتند یا ازشان سرقت شده و خودشان هنوز خبر ندارند، هوشیار کنند.
پی نوشت: البته هیچ بعید نیست ایشان همین مطلب را هم در وبلاگ خود کپی/پیست کنند!!!