تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه
    

     نمیدانم و هیچ وقت هم نفهمیدم وقتی اولین تیر شلیک می شود دیگر چه فرقی می کند چه کسی اول انگشتش را روی ماشه لرزانده و گلوله نامرد را از خانهای گردان اسلحه اش رد کرده و بر سینه کسی نشانده.

     زمانی که گلی پرپر شد و جوانی ناکام٬ آروزهایش را پشت حط مقدم گذاشت٬  یا نوعروسش را بدون شب زفاف رها کرد و دخترکِ هنوز باکره٬ تمام آرزوهایش را در آمدن جوان رعنایش می دید و سالها بعد سازمان رسمی تلویزیون مملکتش پیکر آغشته به خون و "بی سر" عشقش را گستاحانه و جسورانه پخش می کند٬ دیگر چه فرقی می کند مهاجم و مدافع کدامند.چه زمان و چه کسی می تواند در لحظه انتخاب کند چه کسی می جنگد و کدام طرف مقدس مابانه دفاع می کند.

     جنگ به عنوان منفورترین دستاورد "تمدن بشری" همیشه به نظرم آنقدر مهیب و ترسناک است که حتی شنیدن نامش هم لرزه بر اندامم می اندازد.

آنموقع ها که توپ ۳۵ میلی متری محافظ آسمان تهران٬ کنار قصرقیروزه بود و دیواره ی آتشش را به روی میراژ ها و میگهای رژیم بعث و حالا ملت دوست و همسایه عراق می گشود آنقدر می ترسیدم که تنها مامنم میشد دامان مادر یا زیر تخت.

هنوز کابوس روزها و شبهای بی برقی و خاموشی و توی ماشین خوابیدنها را می بینم.

صدای رعد و برق برایم تداعی کننده آنزمان است و همانقدر ترسناک و مهیب.

     سهم ارتش مقتدر "آن زمان" در جنگ بیشتر از سپاه تازه پا گرفته و طفل نونهال انقلاب نباشد٬مطمئن باشید کمتر نیست.

فقط خوشمزه قضیه اینجاست که در کدام مملکت و سرزمین سالروز "حمله کردن" و دسته دسته کشته شدن جوانانشان را جشن می گیرند که ما دومیش هستیم؟! 

فقط خدا کند تمام فرماندهان جنگ٬ آن دنیا رو سفید این همه ایرانی باشند.چه آنزمان که میشد جنگ را پایان داد و نکردند٬چه بعدها که جام زهر سر کشیده شد.

 

چهره جنگ همینقدر خشن است.

مجله "شهروندامروز" شماره ۵۶ ٬یکشنبه ششم مرداد ماه ۱۳۸۷ مطالب فوق العاده ای از زبان فرماندهان و دست اندرکاران عالیرتبه زمان جنگ دارد.از دستش ندهید.

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30;ساعت 23:26 |

باران بیاید و تو هم باشی و از خیس شدن هم بدت بیاید٬

می شوم عاشق چتر.

مجبور می شوی نزدیکم شوی. بوی خاک باران خورده  و لباس خیس.....

دستان همیشه سردت و لبان همیشه نیمه باز.

بوی تنت را به باد بسپار....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27;ساعت 20:27 |

 

لطف می کنید دستتان را از روی زنگ دل خانه ما بردارید.

خیلی وقت است سوخته لامصب...

 

r

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24;ساعت 19:55 |




خیلی ساده است....
شما با ما حال نمی کنید.

جواب اس ام اس که میدهی حداقل بعد از "مرسی خوبم" نگو:"شما چطوری؟"بعد یک اسمایلی بی بو و خاصیت هم حواله اش کنی که یعنی.....
این
"تو" بعضی وقتها خوب به کار می آید.
بی خیال.
همه اش خرج اش یک زنگ خشک و خالی ست.
گوشی را برداری صدایت را که شنیدم بگوئی "خدافظ".
از همانها که آنموقعها به جای سلام به هم میگفتیم.......
خودت که میدانی خداحافظی های من به درد مردن هم نمیخورند. همیشه با هم بحث داشتیم که چرا خداحافظی هایم مثل آب دهن مرده و یا به قول فلانی تان شاش بچه است.آخر نفهمیدم این "فلانی تان" ما را با خودش اشتباه گرفته بود یا فلان بچه را با لوله قوری/کتری؟!
سلام هایم اما همیشه خوب بوده.دیدنت، یک لحظه هم که باشد،می ارزد به صدتا بدوبیراه بعدش.

خداحافظ بانو.........

خیلی ساده است....


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13;ساعت 23:32 |

      وضو گرفته بودم نماز بخوانم که سعید خان هدایتی نازنین اس ام اس داد برای یکبار(Once)  رفقای سینمای جهان پرونده رفته اند.صفحه را باز کردم دیدم اوایل صفحه اصلی پرونده شوالیه تاریکی را گذاشته اند.آن بالا عکسهایش را هم داشتند.باز که کردم باز هم صورت هیث لجر محکم کوبید توی صورتم.بیخیال "یکبار" شدم و باز هم غرق شدم در دنیای تاریک گات هام سیتی و دل پردرد جوکر و دل سوخته بتمن.

     این جوکر لعنتی چه کرده با من؟!از پشت همان نسخه تیره و تار و داغان هم هنوز که هنوز است مسخ بازی اش شده ام.نه منکه میدانستم رفته،که دوستانم که خیلی از رفتنش نمیدانستند هم همین قدر تحت تاثیراند.میدانید که برای درآوردن نقش به شیوه سنتی متداکتینگ عمل کرده و روزانه ۲-۳ ساعتی می خوابیده و بقیه را روی نقش کار میکرده.همین است که راه رفتنش هم منحصر بفرد است و آن لب تر کردنهای گاه و بیگاهش به خاطر پاره شدن لبهایش(که خودش حکایتی ست) دیوانه ام کرده.کمی که به لهجه های موجود در زبان انگلیسی هم آشنا باشید می بینید که چه کرده با آن طرز ادا کردن عجیب و غریب کلماتش.

اما چه کرده این هیث لجر و جوکر لعنتی با من؟!

به شدت منتظر نسخه دی وی دی اش ام. خدا کند این ملت از کیفیت اس وی سی دی بکشند بیرون.حداقل اینبار........

جوکر

پ ن:راستش آشنائی جدیم با کمیک و اینجور داستانها را مدیون سروش روحبخش عزیزم. ممنون دوست من.

 

و اینکه نماز دیر شد اما مطمئنا خدا می بخشد که دینم را تا اینجا ادا کرده ام به تاریکی و شوالیه اش. 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10;ساعت 21:57 |

 

دوست داشتمش. خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی. آنقدر که تمام خستگی جمعه ام در رفت.

ممنونم "وبلاگ‌صاحاب" عزیز

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08;ساعت 21:1 |

 

عیاری

کیانوش عیاری را خیلی دوست ندارم.چه به خاطر نوع فیلمهائی که ساخته و چندان با سلیقه من جور در نمی آید و چه به خاطر ساختاری که در فیلمهایش مورد استفاده قرار میدهد.اما درحال حاضر که به نظرم یکی از بهترین سریالهای دوران تلویزیون بعد از انقلاب با اسم عیاری به عنوان کارگردان در حال پخش از سیمای ایران است،حیفم آمد هر چند در حد چند جمله دینم را نسبت به این اثر کمیاب ادا نکنم.

عیاری همانطور که ابتدای سریال هم خاطر نشان میکند خیلی هم به اتفاقات واقعی در زندگ دکتر قریب وفادار نمانده و چقدر خوشبختیم ما که این عدم وفاداری منجر به یکی از بهترین اثرهای تصویری این سالها شده است.این اصلا ضعف برای روایت داستانی تاریخی میست.چرا که علی حاتمی هم خیلی به وقایع اتفاقیه همدوره کارهایش وفادار نبود.حال انکه سریالهای بی مثالی را ساخته که همچنان در قله ای بلند بی رقیب اند.

عیاری در این سریال کارگردان بسیار باهوشی است.فلاش بکهایش برای روایت زندگی دکترقریب اکثرا در نهایت استعداد و ذوق است.میداند کجا روایت پیش بکشد و کجا باز هم با همان ترفندهای تصویری بیننده را هل بدهد به زمان حال.هوش سرشار عیاری خیلی جاها البته با کم هوشی مسئولان پخش سیما هم همراه شده است (خوشبختانه).مثلا اگر یادتان باشد دوقسمت قبل که گوشه چشمی هم به زندگی شاه و خواهرش داشت با دکوپاژهای دقیق و میزانسن های هوشمندانه خانواده شاه را خیلی هم ایزوله نشان نداد.یا مثلا قسمت زنی که سفلیس داشت را یادتان هست.پرداخت صحنه فوق العاده بود.راه رفتنهای زن "کاسبی" که حالا دخترش هم به درد خودش مبتلا شده نشان داد که هنوز هم می شود در مدیوم تلویزیون کارهای باشکوه کرد.همین قسمت اخیر هم که مربوط بود به "مثلا" بدبختی قشر روستائی همزمان با جشنهای ۲۵۰۰ ساله و آوردن دسر و بستنی از اروپا بود یکی از بهترین قسمتهای سرایل تا الان بود.خود عیاری هم خط قرمزها را میداند و من به عنوان بیننده به او حق میدهم که برای اجازه ساخت سریالی به این ظرافت از این کلک ها هم بزند.این قسمت به طرز دیوانه کننده ای دردآور بود.نمیدانم عیاری اینهمه قدرت بازی گرفتن از نابازیگرهایش را از کجا می آورد.البته تجربه بالایش این جاست که به کمکش می آید تا از بچه ی ۸-۹ ساله تا پیرمرد ۹۰ ساله چنان بازی بگیرد که دوربین را حذف کند و خودش بشود همسایه و همکار آنها.این قسمت از سریال به نظرم شاید بهترین ۵۰ دقیقه ای بود که این چند ماهه از سیما پخش شده است.

جائی در مصاحبه ای با عیاری خواندم که برای پول به تلویزیون آمده و خیلی هم به فکر آوردن تکنیک سینما به سیما نیست.کاش مابقی مدعیان هم برای پول می آمدند.

پ ن:لذت تماشای ایــــــــن فیلم را ازدست ندهید.کارگردانی که تمام جنبه کارش را بلد باشد می داند حتی با "بیصدائی" داستان را طوری پیش ببرد که متوجه نشوید خیلی جاها فقط فقط تصویر می دید و موسیقی.خبری از دیالوگ نبود،اما کنش و واکنشهای صحنه در عمق وجودتان می نشست.

پراکنده گوئی و بی سر و ته بودن نوشته را ببخشید.واقعا نمی تونستم از این قسمت سریال راحت بگذرم.فکر کنم حالا حالها یقه ام را ول نکند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04;ساعت 22:54 |