پشتش را کرده بود به پسرک و روی نیمه چپ بدنش خوابیده بود.پسرک عادت داشت سمت راست تخت بخوابد و برای دخترک هم که فرقی نمیکرد چپ و راست تخت.شانه چپش که بالا آمده بود پسرک را یاد دوران کودکی اش انداخت. بیشتر از اینکه تو اتاق خودش و روی تخت خودش بخوابد کنار مادرش و آنهم همیشه سمت راست تخت می خوابید.بیشتر اوقات پدرش ماموریت بود و وقتهایی هم که می آمد همه اش سرش به کارها و نقشه ها و خط خطیهای خودش گرم بود.تخت سفری کوچکی توی اتاق کارش گذاشته بود و بیشتر شبها روی آن میخوابید.اما از 10-11سالگی فهمیده بود وقتی پدرش میرود تا کنار مادرش بخوابد دیگر آن شب جائی برای او در اتاق نبود.شاید میتوانست بعد از اینکه مادرش از اتاق بیرون می آمد و لیوان آب و قرصی میخورد سراغش برود و لحظه ای در آغوش خیس و گرمش همانجا ایستاده نفسی تازه کند و بعد هم بخوابد.شانه بالا آمده دخترک به خوشتراشی شانه مادرش نبود اما خودش هم نمیدانست که چرا یاد او افتاده.بی اختیار دستش را به سمت تلفن برد و بعد یادش آمد خیلی دیر است برای زنگ زدن به مادرش.دخترک توی تخت تکانی خورد و برگشت سمت پسرک.چشمان آبی رنگش را نیمه باز کرد و نگاهی به او انداخت.وقتی دید پسرک نخوابیده چشمانش را بیشتر باز کرد و آبی چشمانش تمام اتاق را پر کرد.موهای طلائی اش را از روی شانه اش کناری زد و آرام دستش را از روی پسرک رد کرد و لیوان آب روی پاتخت را برداشت.جرعه ای نوشید و ما بقی را داد دست پسرک.او هم مابقی را مثل شهدی شیرین سرکشید و مزه لبان دخترک را روی لبه لیوان ابدی کرد.دخترک ملافه را قدری بالا کشید و برد زیر گلویش را قایم کرد.میدانست پسرک از این کار خوشش نمی آید اما همان حس شیطنتی که پسرک را عاشقش کرده بود نمیگذاشت سربه سرش نگذارد.پسرک دست کرد و ملافه را پائین کشید.خط زیر گردن دخترک خط بهشت بود و بوی تنش بوی گل یاس.دخترک میدانست که پسرک عاشق بوی یاس است و گاه گاه دزدکی عطر گل یاسش را قبل از اینکه در خانه پسرک را بزند و در اغوش او غرق شود،روی بدنش می مالید.اما همیشه یک چیزی بود که میانشان فاصله می انداخت.پسرک نزدیک تر شد.دستانش را انداخت دور کمر دخترک و او را کشید سمت خودش.دخترک که نزدیک میشد بوی باغچه بچگی اش را حس میکرد.همانطور که درخترک به سمت پسرک می آمد نیم نگاهی به ساعت کنار تخت انداخت و خودش را ول کرد در آغوشش.موقعی که اینکار را میکرد میدانست پسرک به کدام سمت میرود.خودش را جمع کرد و قدری به سمت پائین خزید.سرش را زیر چانه پسرک فرو کرد و پسرک غوطه ور شد میان دشت موهای دخترک.نیم ساعت که گذشت پسرک به آنچنان خواب عمیقی فرو رفته بود که دخترک بی زحمت از میان بازوانش رها شد.شلوار جین آبی رنگش را پوشید و تی شرت سفیدش را تنش کرد.گل سر کوچکش را به موهایش زد و از همان جای همیشگی پولش را برداشت و رفت.
پسرک ماند و آغوش خالی و تخت بی دخترک.

ماجرا از انجائی شروع شد که دخترک را زیر باران دید.سرتاپای دخترک خیس شده بود.روسری اش چسبیده بود به سرش و شمایل گل سر کوچکش از زیر آن پیدا بود. روشنائی خیابان برای پسرک کافی بود تا بتواند همه چیز را خوب ببیند.تازه عادت هم کرده بود که به همه چیز خوب نگاه کند.اولین چیزی که دید راهیچ وقت فراموش نکرد.هیبت لاغر و خوشتراشی که حتی زیر پالتو و مانتوی خوشرنگش هم قابل تشخیص بود.شرم و حیا بیشتر از این اجازه نداد که دخترک را تماشا کند.البته تقریبا هم بهش رسیده بود.همین طور که روبرو را نگاه میکرد دخترک را سوار کرد.آدرس را شنیده نشنیده به راه افتاد.دخترک آرام روی صندلی پشت راننده جا گرفت وسرش را چسباند به شیشه عقب ماشین و غرق تماشای بیرون شد.پسر پخش ماشین را روشن کرد و صدای رویائی پیانو و ویولن فضای ماشن را پر کرد.دخترک اندک تکانی خورد و از شیشه ماشین فاصله گرفت.سرش را قدری خم کرد و روسری اش را درآورد.آنموقع شب مطمئنا شانس با او بوده که پسرک سوارش کرده بود.خیابان خلوت و نیمه های شب زمستانی ای که روزهایش هم انچنان شلوغ نبودند.روسری را کنار دستش گذاشت و موهایش را باز کرد. زیرچشمی پسرک را نگاه میکرد و اتفاق متقابل هم میفتاد.دستی لای موهایش کشید و بوی عجیبی از ان بلند شد.پسرک هیچ وقت نفهمید بوی عطرش بود یا موهایش.اما همین کافی بود تا آن عطر جادوئی را دیگر هیچ وقت فراموش نکند.دخترک موهایش را روی تکیه گاه عقب ماشین ریخت و سرش را تکیه داد به عقب.چندثانیه ای که گذشت فهمید که دارند توی خیابان اصلی حرکت میکنند و سریع روسری اش را سرش کرد.پسرک به خودش لعنت فرستاد که چرا از همان کوچه پس کوچه ها نرفته.اینطوری می توانست باز هم موهای دخترک را هرچند دزدکی و از توی آینه ماشین اما ســیر نگاه کند.انقدرها نور کافی نبود تا بتواند رنگش را تشخیص دهد.اما روشن بود.همرنگ موهای عروسکی که همین چند وقت پیش برای خواهرزاده اش خریده بود و دختربچه هیچ وقت نفهمید چرا دائی اش ساعتها به عروسک خیره می شود.تا آمد به خودش بیاید تقریبا رسیده بودند سر خیابانی که قرار بود دخترک پیاده شود.نیش ترمزی زد و نیم نگاهی به دخترک انداخت.دخترک خیلی دلش نمی خواست پیاده شود.تکان کوچکی خورد و کمی به سمت در پشت شاگرد جابجا شد.با صدائی که به نجوا می ماند به پسرک گفت پیاده می شود.ماشین ایستاد و دخترک پیاده شد.دست کرد جیب مانتواش و اسکناس 500 تومانی ای بیرون آورد.بدون اینکه سرش را خم کند و به پسرک نگاهی بکند اسکناس را داد و برگشت و راه افتاد.اینطور که معلوم بود بقیه پول را نمی خواست.پسرک تا ته کوچه نگاهش کرد و دخترک در سیاهی انتهای کوچه گم شد.
پسرک ماند و صندلی خیس و رویای آن شب.

پ ن:میدانم اثر خوبی نیست. اما اینهارا نوشتم تا شاید طلسم را بشکنم.

شده ام چارلـی کافمـن در اقـتباس. (بلا تشبیه)
ننویس شده ام.هر چه میکنم حتی کلمه هم نمیتوانم بنویسم.
۲۰دقیقه ای طول کشید همین دو خط را نوشتم.