تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه

خسرو شکیبائی در سن ۶۴ سالگی درگذشت.

خدایا چرا باید همه آدم حسابی زود برن؟!

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28;ساعت 22:40 |

grandmother

چند روزی مادربزرگتان را به من قرض میدهید؟!

دلم برای بوی تنشان تنگ شده..........

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26;ساعت 19:12 |

my flickr

چند وقتی بود که دلمشغولیه این رو داشتم که عکسهام رو جائی بذارم که قدری حرفه ای تر از یاهو 360 باشه.البته قبلا سعی کرده بودم که در فلیکر  صفحه مخصوص خودم رو داشته باشم ولی به خاطر اینکه فیل-طر بود دلسرد شده بودم.تا اینکه مریم گلی عزیز برام لینکی رو گذاشت که با داشتن Mozilla Firefox و نصب این برنامه نه چندان پر حجم اون فیله لعنتی دست از سر فلیکر بر میداره و به راحتی میشه ازش استفاده کرد.حالا اگر ازFirefox  browser  استفاده میکنید می تونید از این به بعد به صورت جدی تر کارهای تصویری من رو اینجــــــــا دنبال کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26;ساعت 16:33 |

hug and sleep

برای شبهای بی حوصلگی ام آغوش می خواهم.

آنقدر گرم که تخم مرغهای صبحانه ام را بپزم.

آنقدر نرم که بالش زیر سرم را پرت کنم کناری.

دهانت را که باز کنی و بخندی٬

بشوم شکل دهانت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23;ساعت 0:25 |

begging

هر کاری را همان دفعه اول که بهت می گویند انجام بده٬ لطفا.

در ضمن مثل بچه ی کلاس اولی که معادله دو مجهولی جلویش گذاشته اند هم من را نگاه نکن.

لطفا.

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/21;ساعت 11:38 |

چه کسی میگوید:

شب شراب نیارزد به بامداد خمار.......

شبش که عالی بود٬

با این خبر ِ الان بامدادش هم معرکه است.......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20;ساعت 23:23 |

امروز حاضر شدم ۵ سال از عمرم را بدهم٬ دختر شوم.......
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19;ساعت 22:58

می گوید غصه فردا را نخور.

می گویم حالا شما چیز دیگری برای خوردن پیدا کردید به من هم بگوئید......اِی گور پدر هر چی آدم الکی خوش و غصه نخوره.

می گوید تو تو سیگارت را بکش و غصه ات را بخور. با بقیه چه کار داری؟!

می گویم "غصه خوردن برای فردا" از نان شب هم واجب تره.

می گوید دوباره بی منطق شدی.

اینبار فقط نگاهش میکنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19;ساعت 18:9 |

 

پیش نوشت:باز کردن این پست شاید قدری طول بکشد.ولی فکر کنم ارزشش را داشته باشد.

خیلی حوصله نوشتن ندارم.تصویری و قدری مکتوب برایتان مینویسم این چندروز چقدر بهمان خوش گذشت. داشتن ۸-۹تا رفیق پایه ی همه جور دیوانه بازی بهترین چیز است.البته این بار رئیس دیوانه بازی ها همراهمان نبود.

وقتی سه شنبه شب گفتم بریم شمال همه بی معطلی برنامه رو برای چهارشنبه شب رفت و جمعه شب برگشت ردیف کردیم و روز چهارشنبه همه بدو بدو خودمون رو رسوندیم خونه.قرار بود ساعت ۸-۸:۳۰ شب راه بیفتیم که طبق معمول شد ۱۱:۳۰.جاده شمال شبهاش رویائیه.مخصوصا وقتی خیلی هم شلوغ نباشه.راه افتادیم به سمت شمال البته شمال کوهستانی و نه دریا و شبهای ساحل و غروب خورشید و اینا.برگشتنی انداختیم از آمل بیایم سری هم به دریا بزنیم باران امانمان را برید.

رفتیم بلده................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15;ساعت 22:3 |

خدای من این مرد را هیچ وقت از ما نگیر.

اگر صد سال تنهائی را از دست داده اید نیم عمرتان بر فناست.حالا اگر عشق سالهای وبا را هم نخوانده اید یک فکری به حال نیم دیگر عمرتان بکنید.

عشق سالهای وبا

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11;ساعت 23:45 |

زمانی پارک چان ووک را شناختم که فهمیدم سه گانه ای ساخته با درونمایه انتقام.آنقدر موضوع جذاب بود که آنموقعها که هنوز دی وی دی روی پیشخوان بقالی احمد آقا هم نبود دو فیلم اول سه گانه اش را با بدبختی گیر بیاورم و ببینم.

حالا بعد از دیدن J S A تبدیل شده به یکی از کارگردانان محبوب زندگی ام.فیلم آنقدر خوب هست که قید۱۵-۲۰ دقیقه اول فینال را بزنی.فقط اگرخواستید سراغ سه گانه هایش بروید به ترتیب ببینید که کیفتان تکمیل شود.

1-همدردی با آقای انتقام

2-همکلاسی قدیمی(old boy)

3-همدردی با بانوی انتقام

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09;ساعت 23:45 |

گاهی اوقات٬گاهی روزها نبود و شاید هم کمبود خیلی چیزهارا بیشتر حس میکنم.

وقتی می بینم جائی٬ کسانی در حال شادی کردن برای کم اهمیت ترین چیز دنیا هستند دلم برای اینکه با دوستانم در خیابان کاخ راه برویم و فاصله دمشق تا روبروی دانشکاه هنر را بیخیال بالا پائین کنیم و آنجا ساندویچ بندری بخوریم تنگ می شود.

وقتی می بینم جائی٬ کسانی مشغول عزاداری برای از دست دادن عزیز ترین کسانشان هستند دلم برای اینکه با دوستانم مست کنیم تا غم از دست دادن عزیز رفته یکی از همین رفقا را برایش آشان تر کنیم و بعد همگی با هم برای بزرگی احساس و غمش گریه کنیم تنگ می شود.

وقتی می بینم جائی٬ کسانی شاخه ای گل به دست منتظر دوست دختر یا دوست پسرشان هستند و لذت انتظار از حدقه چشمهایشان میزند بیرون٬ دلم برای اینکه برگردم به ۱۸-۱۹ سالگی و باز هم عاشق دختر عکس روی دیوار اتاقم بشوم و کیف کنم از اینکه در خیالم باهاش کجاها که نرفته ام و یا به ۱۵ سال پیش و بازیهای آن موقع روی بالکنهای کاشی کاری شده قصرفیروزه و عکس بازی و فوتبال گل کوچک و دوباره عاشق دختر همسایه مان  و بوی موهایش شوم٬ تنگ می شود.

وقتی میبینم جائی٬ کسانی نشسته اند و آرام دارند با هم در گوشی حرف میزنند و اوج لذت کنار هم بودنشان را دارند تجربه میکنند٬راستش دلم میخواد برم وسطشون بشینم ببینم چی میگن.

اما امروز دلم برای دلتنگی کسانی گرفت که دسته گل روز مادرشان را بردند سر خاک و هزاران بار آرزو کردند که همین ""ماچ"" چند لحظه پیش من را فقط برای یکبار هم که شده دوباره احساس کنند و لذتش را ابدی کنند.

دوستی که دیشب به طرز باورنکردنی یاد خودش و مادر دوست داشتنی اش بودم که ناباورانه ترکمان کرد و همان موقع یکهو از آسمان افتاد روبرویم و چقدر گفتیم و کیف کردیم از آنموقعها.

دوستان عزیزم که می شناسمتان یا نه بدانید لذت مادر داشتن ما تقسیم با شما.

می خواهید باور کنید٬می خواهید نکنید.

فقط بدانید به یاد شما و دلهای کوچکتان هستم و هستیم.

روز مادر بر همه مادران عالم مبارک.

روز زن به شما دوستان گل دختر هم مبارک.

*۱: از بدترین خصوصیاتم همین میل به شنیدن حرفهای دیگران است.ما بهش می گوئیم کنجکاوی احتمالا شما می گوئید فضولی.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04;ساعت 11:39 |