تبليغاتX
مُهر هفتم

 

حسین پناهی

 

چه مهمانان بی دردسری هستند٬

 مردگان.

نه به دستی

 ظرفی را چرک می کنند٬

نه به حرفی

 دلی را آلوده.

تنها به شمعی قانعند

و

اندکی

سکوت.

                                                                  حسین پناهی

تقدیم به حامد اصغری عزیز که با خواندن شعری از حسین پناهی در وبلاگش باز یاد جادوی صدا و شعرش افتادم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29;ساعت 17:44 |

گردو........

شکستم.....

گردو........

شکستم.....

گردو........

شکستم.....

 

پای آخر را همیشه رقیبم می گذاشت. یار کشی که میشد٬ بازی را ما می بردیم.

سالهاست نه گردوئی هست٬نه شکستنی. فقط هی رقیبم بازی را می برد.

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26;ساعت 22:32 |

این بخشی از ستایش نامه ایست که با خودم قرار گذاشته بودم برای به همین سادگی ساخته تحسین برانگیز رضا میرکریمی بنویسم.اما به خاطر اینکه باید به سینما ما هم میدادم٬ مجبور شدم کوتاهش کنم.تمام توانم را به کار بردم تا در همین چند کلمه تمام ارداتم را به فیلم و فیلمسازش بیان کنم.چقدر موفق شدم٬ اگر فیلم را دیده اید بگوئید. ندیده اید هم اگر بعد از خواندنش مشتاقتان میکند برای دیدنش٬ پس کارم را درست انجام داده ام. تمام.

                                 به همین سادگی

 

به همین سادگی میتوان بینده را سر حال آورد.فضا سازی به شدت رئال و شخصیت پردازیهای هوشمندانه و خلق موقعیتهایی که شاید خالی از کمترین کنش و واکنش بیرونی و کشش دراماتیک باشند تمام آن چیزی است که باید فیلم به همین سادگی رضا میرکریمی داشته باشد تا تبدیل شود به فیلمی که شاید بعدها با دقت و حوصله بیشتری "دیده" شود.در کنار تمام عوامل بالا روایتی کلاسیک از تقابل "شخص با خویش"را همراه با طراحی صحنه و لباس عالی و از همه مهمتر فیلمبرداری فیلم با تکنیک دوربین سردست که مهمترین ترفند برای نشان دادن موقعیت درونی قهرمان فیلم است و البته طراحی حرکت دوربین که میرکریمی قبلتر با خیلی دور خیلی نزدیک ثابت کرده بود از عهده اش به خوبی بر می آید فیلم را تحسین برانگیز میکند.

حکایت، حکایت سرراست روزی از زندگی زنی خانه دار(آشپز!؟) از قشر متوسط است که "تردیدش" در انتها تبدیل به نبردی سهمگین بر علیه خودش می شود.(یاد "کاغذ بی خط" و "چهارشنبه سوری" افتادید.ناصر تقوائی بنائی را گذاشت که اصغر فرهادی تزئیناتش را بعدها به عهده گرفت. و الحق ساختمان بی نظیری است) اما امروز برای طاهره(هنگامه قاضیانی)اصلا روز ساده ای نیست.هر کاری میکند تردید دارد:می نویسد،خط میزند تردید دارد، نهار می پزد تردید دارد، به دوستش سر میزند تردید داری،کادو میخورد ،میز می چیند،چای میریزد. همه اش تردید است.امروز اصلا به همین سادگی ها هم نیست.استخاره میگیرد قوت میگیرد. آیا واقعا همانقدر که باید سفید بخت است؟

نوع روایت این جور داستانها باید همسو و هم مسیر با همان روزمرگی ها باشد.اما برای خلق این تردید محمد آلادپوش بهترین گزینه انتخاب است.قدری(تاکید میکنم:قدری) حرکت در دنیای دوربین باید باشد تا به دنیای درونی زنی نزدیک شویم که نماینده زنهای قبلی فیلمهای "زنانه" نیست.همانهائی که دردهایشان داد میزنند و جیغ میکشد تا دردشان کم شود. طاهره نمی گوید تا از شدتش کاسته نشود.حتی به ما تماشاگران همراه با خودش که گاهی محرمتر از هر کسی هستیم هم نمی گوید.

لوکیشن فیلم آنقدر خوب است که وقتی نام طراح داخلی و مبلمان فیلم را در تیتراژ ابتدائی می بینید، در انتها حق میدهید که جایش همانجا کنار طراح صحنه و لباس فیلم شیدا رشیدیان و موسیقی محمدرضاعلیقلی و صدابردار مهران ملکوتی باشد.

فیلمنامه به شدت حساب شده است.اگر فیلم را دیده اید قدری به عقب برگردید و رفتاریک زن خانه دار را در تمام لحظه های فیلم ببینید.آنجا که چای را بر میگرداند توی قوری یا انجا که با دست پودرماشین لباس شوئی را پخش میکند.اینها همان ظرایف فیلمنامه است.یادتان بیاید تقابل نوع پوشش طاهره در بیرون و داخل خانه را.نوع نگاه و راه رفتن و رفتار و سکنات، همانهائی است که ما هر روزه دارم میبینیم و شاید به سادگی از کنارشان رد می شویم و شاید هم داریم باهاشان زندگی میکنیم. واقعا به همین سادگی ها هم نیست.شادمهر راستین و رضامیرکریمی آنقدر روی فیلمنامه و نوع پرداخت ان کار کرده اند( از مشاوره ها و نوشته ها و دیگر) که مستحق کاندید شدن بودند.امید وارم به حقشان برسند.هم هنگانه قاضیانی و هم همه دیگر.

چقدر خوب که جشنواره "به همین سادگی" تمام شد.

 


این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم٬ بهترین بازیگر نقش اول زن(که حسابی به داوران امیدوار شدم) و بهترین فیمنامه برای رضا میرکریمی و شادمهر راستین هم شد.این بار داوران حسابی به من حال دادند.خدا را شکر که فیلمی در این حد این بار دیده شد و خدا را شکر که این بار مجیدی را خیلی تحویل نگرفتند.البته باز هم معتقدم که بهترین کارگردانی هم حق میرکریمی بود.نمیدانید در یک لوکیشن محدود چه کرد این مرد. 

در ضمن اینجا هم در سینماما آمده.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23;ساعت 14:41 |

هی میگوئیم جشنواره فجر چنین است و چنان.

خودم٬ همه ی ده روز درگیرش هستم.

نیستم٬ به این خاطر است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15;ساعت 22:22 |

خیابان-روز-خارجی

پسر یقه ی کاپشنش را بالا زده و در آن فرورفته و با دستهای در جیب کنار خیابان ایستاده:

 چهارم.....

چهارم.....

(دستانش را در میاورد و به نشانه عدد چهار به چند ماشین اشاره میکند.آر دی یشمی رنگی کمی جلو تر از او می ایستد.)

پسر:آقا فلکه چهارم.

پیرمرد راننده(در حدود ۶۰-۶۱):آره پسرم.

پسر در حال سوارشدن:سلام.ممنون.

(پیرمرد در طول مسیر از بدیهای جوانان امروز و قدر ندانی شان و این چیزها حرف میزند.پسر به بیرون چشم دوخته و هیچ نمی گوید.)

پیرمرد به مرد کناردستی اش(قدری هم بد رانندگی میکند.بی احتیاط و تقریبا تند.):آره آقا دوره زمونه بدی شده.من سال ۷۶ بازنشست شدم یه خونه ۴۵متری تو دردشت دارم و الان هم برای فرار از غرزدنهای خانممه که اومدم مسافرکشی.میگه مرد نباید تو خونه باشه.البته خرج زندگی هم زیاده ها.بازنشسته بیمارستان رجائی ام.ماهی ۳۰۰ تومن بهم حقوق میدن.پسرم هم الان ۳۲ سالشه و بیکار تو خونه ما نشسته هی فرت و فرت سیگار میکشه.من هم از سیگار بدم میاد.بهش این ماشین رو دادم گفتم برو کار کن هر روز یه چیزی هم به من بده.میرفت میومد آخر شب دوهزار تومن میداد به من.دوتا هم بچه داره.یکی شون هم غشیه.فقط هر دو روز باید ۱۵۰۰ تومن پول پوشک بده.دوماه پیش باهاش دعوا کردم٬ گفت میرم اصلا از اینجا.من هم گفتم برو.گفت دوهفته دیگه.(با نیشخند)هه ولی هنوز هم تو خونه ماست.وسائلش هم هنوز تو زیرزمین خونه قبلیشه.ما که جا نداریم.اگر نگهش داشتم به خاطر زن و بچه اشه.

مرد کنار دستی:آره آقا الان بچه ها اولین چیزی که از باباشون میخوان خونه ست.بزرگترین معضل جوونها بعد ازدواج خب همینه دیگه...

پسر دستگاه پخش موسیقی اش را از توی کیفش در میاورد و گوشی هایش را محکم در گوشش فرو میکند.(pov پسر از بیرون ماشین.و صدای صحنه هم موسیقی ای که پسر گوش میدهد.بعد از یک دقیقه مرد کناری پیاده میشود.راننده روی صحبتش را به پسر میکند ولی وقتی می بیند او اشتیاقی نشان نمیدهد و در اصل چیزی نمیشنود٬ساکت میشود. یک دقیقه بعد به مقصد پسر میرسند.)

پسر: آقا مرسی من پیاده میشم.(به خاطر اینکه تقریبا مسیر هر روزه اش است ۴۰۰٬ تومنی را که کمی قبل تر آماده کرده به راننده میدهد)

پیرمرد راننده: میشه ۶۰۰ تومن.

پسر دویست تومان دیگر هم میدهد و بدون گفتن کلمه ای از ماشین پیاده می شود.

 pov پسر. تصویر ماشین پیرمرد که دارد دور میزند.

فید اوت.


ممنون شش و بش عزیز بابت کادوی تولد خیلی خوبت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10;ساعت 18:4 |

    بچه که راه میفتد دل پدر و مادرش غش و ضعف می رود و قربان صدقه اش میروند که الهی قربون دست و پای بلورینت.حکایت من و این وبلاگ هم همین است(وبلاگ شبهای روشن شده کاغذ اتود برای قالبهای جدید همین وبلاگ.اما هنوز هم اسمش سرحالم می آورد).کم کمک دارد راه می رود و خوشحالی بیشترم از این است٬ با اینکه نسبت به غریبه ها همه جوره نظر خوبی ندارم اما این تجربه ثابت کرد تحمل کردنشان نتیجه خوب هم دارد. می شود روی خیلی ها حساب کرد.به یاد خیلی ها بود و کیفش را برد از خواندن نوشته هاشان که اگر همین صحنه مجازی نبود شاید هرگز به چشمم هم نمی خورد.

اینکه هر روز به عشق دیدن نوشته هاتان وبلاگ را باز میکنم و لینکها را تقه میزنم و گاهی غرق می شوم در دنیای دیگران٬ تبدیل شده به جزئی جدائی ناپذیر از زندگی لعنتی هر روزه ام. تمنائی که قدری تسکین دهنده است.التیام بخش ناروها و نامردیهائی که می بینم در طول روز و با نیشخندی تلخ فقط از کنارشان میگذرم تا بعدها ته نشین شوند و خراش بدهند و آب کنند. قاعدتا باید از گل و بلبل و شادی میگفتم ولی همیشه روزهای تولدم غم عجیبی حوضچه ام را پر میکند.قضیه اش بماند برای یک ماه و ۱۰ روز دیگر.

شاید ابتدا به قصد فقط سینما راهش انداختم اما بعدها دیدم جای خوبی است برای حرف زدن از چیزهائیکه شاید نمی توانی یا نمی خواهی برای هیچ کس دیگری بگوئی.این شد که دیگر نوشته هایم محدود نشد به بزرگترین عشق زندگی ام. نوشتم از روزانه ها و دلتنگی ها و کلا شد دفترچه یادداشتی که سالها ست کنج گنجه ی گوشه ی اتاق خاک میخورد و ماه به ماه دلتنگی هایم را خالی میکنم روی کاغذهایش. دوستان خوبی در این مدت پیدا کرده ام.

خوش به حالم.

 

ممنون کتایون عزیز بابت اولین تبریک. چسبید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08;ساعت 21:39 |

هنوز دوستت دارم لعنتی.....

سرخوشی ات را، ترست را،عشقت را،نوع دست داشتنت را،صدای خسته ات را،خَش صدایت را،نوع مردنت را،خودت را و...

                   سرنوشتت را.

                                               رقصنده در تاریکی   

ممنون علیرضا معتمدی عزیز بابت عکس.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07;ساعت 20:24 |

راستش هیث لجر(Heath Ledger) را بعد از کوهستان بروکبک شناختم.بعد پیگیر کارهایش شدم.خبر مرگش را فکر کنم همه شنیده اید.این خبر برای هر کسی که از دور هم با دنیای سینما آشنا باشد ناراحت کننده بود و برای منی که کوهستان بروکبک را دوست دارم و از حضور بی پروای هیث لجر در آن کیفور شدم تکان دهنده. خواستم چیزکی بنویسم دیدم این پست جواد رهبر دوست عزیزم همه چیز را دارد. تام و تمام.ببینید لعنتی داشت خواننده هم میشد.یعنی برای من همه چیز. بخوانیدش و نظرتان را برای خودش بنویسید.

 

همدردی مرا هم بپذیر دنیای بازیگری.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06;ساعت 22:9 |