سلام رفقا.
وقتی مجله فیلم رو گرفتم اول از همه رفتم سراغ همکاران این شماره. اسمی از امیر پوریا نبود و به جاش یه خروار اسمی بود که آرزوی خوندن مطالبشون هنوز هم از بزرگترین هاست. وقتی عکس روی جلد رو دیدم که حسابی کار شده بود و یه عکس "سیاه و سفید" هم از رسول ملا قلی پور روش بود، فهمیدم که باید منتظر یه متن غمناک باشم. به خودم گفتم: "هی پسر تو می تونی." من همیشه وقتی میخوام در مورد کسی که رفته چیزی بگم یا احیانا خدایی نکرده بنویسم همیشه یه چند روزی بعدش این کار رو میکنم که اون داغ غم از دست دادنش و داغ دیگه نبودنش از تنم رفته باشه. شایدبا کارهاش حال نمیکردم که البته نصفه نیمه دیدم و گفتن این حرف هم یه ریزه ناعاقلانه است.ولی این آدم رو همین چند روز پیش با میم مثل مادرش درکش کردم.حالا اگه تحت فشارم هم گذاشت ولی خوب فشاری بود.حالا میخوام از بهاریه خود رسول شروع کنم.( نمی دونم آقای گلمکانی چرا به درد ما دچار شده بوده و فراموش کرده که حالا دو سال پیش نشد پارسال چرا چاپش نکردین؟؟)اینها رو ولش کن پسر برو سر اصل مطلب. وقتی دیدم و بعدش هم خوندم فهمیدم که این آقا رسول چرا اون همه غم داشت و اون عکس فوق العاده تو مجله ازش چرا یه دنیا حرف داره. حموم رفتن هم این همه ماجرا داره؟! آره پسر داره. نداشتن لباش نوی شب عید رو خیــــــــــــــــــــلی ها از جمله خود من نفهمیدن خیلی ها نمیدونن گذشت از جلوی ویترین مغازه ها حسرت داشتن اون همه چیز یعنی چی.اما آقا رسول ما ها خوب میدونیم از همه چی زدن و رفتن فیلم نگاه کردن چه کیفی میده. خوب نگشتن و نخوردن و به جاش دیدن پدر خوانده ها یعنی چی. تنهای تو و مادرت را درک کرده ایم، بغچه حمام به جای کفن پدرت را و تنهایی و نداشته هایت را. کاش برسیم به داد این همه رسول ملاقلی پور هایی که هنوز زنده اند و نفس میکشند.
بعد پرویز دوایی و نثر همیشگی اش. پر از احساس و آرامش برای خواننده.
بعد آیدین آغداشلو که فلوت سحر آمیز قلمش تا یه چند دقیقه ای از این دنیای پر نکبت جدام کرد.
موسیقایی شدن نوشته ی مسعود خان و خندیدن به نثر پر درد رضا کیانیان، جیب بی پول امیرو و پرویز نوری و دره سبز و جای زخمهای شکم و کمر امیر قادری.
چرا بهاریه ها امسال من رو یاد بوی عیدی و بوی توپ ننداخت؟! چرا بوی اسکناس تا نخورده دو تومنی رسول رو نتونستم بشنوم؟! چرا بوی گل محمدی امسال جاش رو با بوی گلایول سر خاک عوض کرده؟! چرا نا خوشم؟!
اینها رو می شه براش جواب پیدا کرد؟ آره. جون امسال سنبل بنفش سر سفره هفت سین کبوده. سبزه ها بوی نا میدن. خدا کنه سیزده هم به خوشی به در بشه.
با این همه عید همتون مبارک. انشاالله خوب شروع بشه و خوب تموم بشه.
فعلا همین.
یا حق.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/12/27;ساعت 19:17
|
سلام.بعد از این همه مدت اومدم.اما نه با یه مطلب نوشتاری در مورد یه فیلم.این بار در مورد ""فیلم""عزیزمون. روزنامه کیهان در مطلبی به تاریخ ۱۲ اسفند ماه با دیدگاهی متحجرانه در مورد مجله فیلم مطالبی را عنوان کرده که واقعا تاسف بار و خنده دار است.من و شمایی که از واقعیت قضایا با خبریم دلمان به حال روزنامه رسمی مملکتمان بسوزد و گریه کنیم یا بخندیم و ریسه برویم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انتقاد روزنامه کیهان از ماهنامه فیلم
پناهگاه سلطنت طلب هاي فراري (خبر ويژه)
ماهنامه سينمايي «فيلم» درشماره بهمن ماه خود به بهانه مرگ «فرخ غفاري» وي را از «تاريخ سازان سينماي ايران» معرفي كرده است. غفاري كه از سياستگذاران سينماي مستهجن رژيم طاغوت و مبلغ فرهنگ اومانيستي، عشقي و جنسي غرب بوده درسال 1329 جشنواره فيلم هاي انگليسي را در انجمن فرهنگي سفارت انگليس برگزار كرد و پس از آن با حمايت دربار «كانون ملي فيلم ايران» را تأسيس كرد و طي 20 سال از سينماي نهيليستي (پوچ گرا) اروپا و آمريكا، اهداف منحط فرهنگ غرب را براي نابودي فرهنگ ديني و ملي ايران دنبال مي كرد.
غفاري در آن سالها با ساخت فيلم هايي چون «عروس كدومه»، «صمد و فولادزره ديو» و... تلاشي پيگير براي تمسخر ارزشهاي حاكم بر روح جامعه ايراني را پي گرفت و در اين راه از حمايت ويژه «بنياد فرح پهلوي» برخوردار بود.
شايان ذكر است «فرخ غفاري» از مديران بلندپايه رژيم پهلوي در تلويزيون و وزارت فرهنگ و هنر آن زمان بود. وي پس از انقلاب از كشور فرار كرد و فعاليتهاي ضدديني خود را در نشريات سلطنت طلبان و راديوهاي آمريكا دنبال كرد.
گفتني است ماهنامه «فيلم» همواره از آگهي هاي برخي وزارتخانه ها و نهادهاي فرهنگي برخوردار بوده و «بنياد فارابي» نيز سفارش، طراحي، تدوين و چاپ گسترده تقويم سينمايي جشنواره فيلم فجر را به اين ماهنامه واگذار كرده است.
قضاوت با شما.
+
نوشته شده در شنبه
1385/12/26;ساعت 18:18
|
چند شب پیش فیلم مذکور را دیدم و تا جایی که میتوانستم با سر دردی کشنده از ته دل خندیدم. کارگردان فیلم ابتدایی ترین شعور فیلم دیدن را هم برای شما قائل نشده. فیلم خالی از هر گونه رابطه علت و معلولی ابتدایی است.آنچنان که خنده های مربوطه رابا خیال راحت نثار فیلم می کنید و به زحمت آنها کمترین توجهی نخواهید کرد. ستاره ای معروف به نام آنا اسکات(جولیا رابرتز) برای خرید کتابی در مورد مسافرت به کتابفروشی "ویلیام" با بازی "هاگ گرنت" می رود و در همان دیدارهای ابتدایی آنچنان بوسه ای بر لبان ویلیام می نشاند که گرمایش را این ور مانیتور هم قابل حس شدن بود. این باید سر آغاز کنش ها و واکنش های تمام فیلم باشد که از ابتدا غیر منطقی می نمایاند و تا انتها علامت سئوال بزرگی در ذهنتان جا می گذارد.ستاره ای بسیار معروف چه دلیلی به این کار دارد. برای اینکه اگر در آخر فیلم به طرزی باور نکردنی حاضر به ماندن در لندن شد تعجب نکنیم و بگویم او بسیار عاشق ویلیام بود؟؟!!! در سکانسی که آنا بر اثر پخش عکس ها و فیلمهای پورنو (قابل توجه آنهایی که میگفتند فقط در مملکت ما از این خبرها هست!!!!!)او به ویلیام پناه می آورد بعد از آنکه در صبح با خیل عظیم خبرنگاران مواجه می شود که به خاطر تماس همخانه ویلیام(که تنها نقش باور پذیر فیلم بود) بوده است در مکالمه ای تلفنی به دوستش می گوید:"نقشه ی عالیم خیلی هم عالی نبود". کدام نقشه؟؟!!! به شخصه فکر کردم شاید موضوع حس گرفتن برای نقشی این چنینی است که خب در ادامه به خام بودن آن پی بردم. فیلم تا انتها بر همین اصل پیش می رود و شما را کیفور می کند. فقط چند قطعه موسیقی نسبتا خوب بر روی فیلم بود که هر از چند گاهی دیدنش ر قابل تحمل میکرد. اما اعتراف می کنم که چند وقتی می شد که فیلمی با لهجه عصا قورت داده بریتیش ندیده بودم که آن هم بر طرف شد.
فیلم را ببینید و لذت ببرید.
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/12/14;ساعت 20:25
|
فکرنمی کردم راه انداختن یه وبلاگ این همه مسئولیت داشته باشه.ولی به هر حال کار خوشایندیه. اینکه بتونی بدون اینکه کسی لزوم به شناختنت داشته باشه حرفهات رو بزنی.اما به راه کردن یه سایت تخصصی در یه زمینه کار سختیه.همین امر سبب شد که به فکر این بیفتم که اگه بتونم حرفهای شخصی و دغدغه هام رو هم تو این پهنه مجازی بنویسم.البته نه اینکه این سایت رو ول کنم ها٬ نه.اینجا به جونم بسته است چون از عشقم قراره اینجا حرف بزنم ولی قبول کنید که نوشتن برای یه موضوع خاص کاریه که حوصله و وقت زیادی میخواد.اولیش رو دارم و امان از دومی.ولی فعلا یه مطلب کوتاه در مورد یه فیلم میذارم بعد از این پست.اسم سایتم هم به مناسبت عشقم به فیلم تاثیرگذار "شبهای روشن" به همین نام میذارم.اگه فیلم رو دیده باشین احساس من رو درک می کنید.اگر هم ندیدینش از دستش ندید تا عمرتان به این دنیاست.الهی هزار سال عمر کنید.
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/12/14;ساعت 18:41
|